آن لحظه

Posted on فوریه 21, 2011 - Filed Under | Leave a Comment

وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد /  وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين ناز تو را در آسمانها مي کشيد /   وقتي عطش طعم تو را با اشکهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلي /  چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود /   آن دم که چشمانش مرا از عمق چشمانم ربود
وقتي که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد /  آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشي و نه گلي /   چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
من عاشق چشمت شدم شايد کمي هم بيشتر /  چيزي در آنسوي يقين شايد کمي هم کيش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشاي تو بود /  ديگر فقط تصوير من در مردمکهاي تو بود

……………………..
شعر: افشین یداللهی / آواز: علیرضا قربانی / موسیقی: فردین خلعتبری
……………….
یکی از زیباترین آثار موسیقی است که شنیدم…در کنار آواز و موسیقی خوب، زیبایی این اثر بیشتر مرهون شعر بسیار شگفت انگیز آقای یداالهی است…شک ندارم شاعر برای سرودن این اثر شورانگیز ترین – شاید کمی هم بیشتر- عشق را با همه وجود در ابتدای وجود – شاید کمی هم دورتر- لمس کرده….تصورات ذهنی شاعر در این اثر واقعا شگفت انگیزه….

ندانم کجا می کشانی مرا ؟ / سوی آسمان، یا به خاموش خاک / و یا جانب نیروانا و نور
کجا می کشانی مرا ؟
(تو ای راز پنهان ز هر جستجو / کجا می بری از نهان جای خاک / در آن هجرت جاودانی مرا)
نیم در هراس از تو ای ناگزیر / ندانم کجا می کشانی مرا
ندانم کجا / لیک دانم یقین / کزین تنگنا می رهانی مرا / بری سوی بی سوی خویشم نهان / چه بزمی است آن میهمانی مرا ؟!
……………………..
شعر: استاد شفیعی کدکنی
آواز: محمد معتمدی
موسیقی: علی قمصری
……………….
این اثر جدید آقای معتمدی رو خیلی دوست دارم….اجرایی بسیار استادانه و زیبا به ویژه در اوج……شعر هم که در نهایت زیبایی و لطافت، مرگ را همراهی می کند….دست آقای قمصری درد نکند…..

حريق خزان بود و تاراج باد
همه برگ ها آتش سرخ
همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان
به تاراج باد
و برگی که می سوخت می ریخت می مرد
و جامی ساوار چندین هزار آفرین
که بر سنگ می خورد
من از جنگل شعله ها می گذشتم
غبار غروب
به روی درختان فرو می نشست
و باد غریب
عبوس از بر شاخه ها می گذشت
و سر در پی برگ ها می گذاشت
فضا را صدای غم آلود برگی که فریاد می زد
و برگی که دشنام
می داد
و برگی که پیغام گنگی به لب داشت
لبریز می کرد
و در چشم برگی که خاموش خاموش می سوخت
نگاهی که نفرین به پاییز می کرد
حریق خزان بود
من از جنگل شعله ها می گذشتم
همه هستی ام جنگلی شعله ور بود
که توفان بی رحم اندوه
به هر سو که می خواست می تاخت
می کوفت می زد
به تاراج می برد
و جانی که چون برگ
می سوخت می ریخت می مرد
و جامی سزاوار نفرین که بر سنگ می خورد
شب از جنگل شعله ها می گذشت
حریق خزان بود و تاراج باد
من آهسته در دود شب رو نهفتم
و در گوش برگی که خاموش می سوخت گفتم
مسوز
این چنین گرم در خود مسوز
مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ
که گر دست بیداد تقدیر کور
ترا می دواند به دنبال باد مرا می دواند به دنبال هیچ

شعر: فریدون مشیری / آهنگساز: مهیار علیزاده / خواننده: علیرضا قربانی

حریق خزان تاره ترین کار علیرضا قربانی کاری است ارکسترال بر مبنای اشعار نو…مجموعه بسیار زیبایی است.

می چرخد این تسبیح و دستی، هیچ پیدا نیست
پشت سر هم دانه ها یک ریز می آیند
یک دانه روشن، دیگری تاریک
ریز و درشت دانه ها، در رشته ای باریک
نه می توانی رشته را دیدن
نه دست را در کار گردیدن
می چرخد این تسبیح و عمر ما
پایان پذیرد
عاقبت
اما…
«اما» رها کن، جای «اما» نیست
می چرخد این تسبیح و دستی، هیچ، پیدا نیست

شعر از استاد شفیعی کدکنی

موسیقی علی قمصری

با اجرای محمد معتمدی

نوشته ای در مورد کنسرت برف خوانی

نخستین و مشهورترین اثر از سه زندگی­نامه­ ای است که رومن رولان نویسنده­ ی توانای فرانسوی، نوشته است . این کتاب در 1903 منتشر شد و شامل داستان زندگی بتهوون و گزیده­ای از نوشته­ ها و نامه­ ها و اندیشه­ های اوست. این کتاب به شرح زندگی سرشار از درد و رنج و بیماری بتهوون می پردازد. مردی که در تمام عمر با انواع بیماری ها و رنج ها دست و پنجه نرم کرد و در حالیکه تنها رابطه ی عاشقانه اش – ترز دوبرونسویک- به علت تنگدستی به سرانجام نرسید خالق آثاری جاودانه در دنیای موسیقی شد. او با همه تنگدستی و فقری که داشت بیشترین لذت و شادی اش را در کمک کردن به دیگران می دید. ارتباطش با گوته شاعر و فیلسوف آلمانی، پذیرفتن سرپرستی برادرزاده اش و قدرنشناسی او ،رابطه ی عاشقانه اش و … از دیگر بخش های جذاب این کتاب می باشد.ترجمه این کتاب توسط آقای محمود تفضلی در سال 1347 صورت گرفته است .

” می خواهم نشان بدهم که هر کس خوب و نجیبانه رفتار کند می تواند از این راه بر بدبختی هم چیره شود”…(بتهوون)

چو گهواره ای بی قرار و شکیبم  / که زنجیریِ جنبشی جاودانم
چو خواهم که یک لحظه آرام گیرم  / دهد دست سر رشته داری، تکانم
فرو بسته گیتی به پایم رسن ها  /  رسن ها که تابیده دست فریبش
علاجی ندارم بجز آنکه سازم  / گهی با فرازش، گهی با نشیبش
جهان را مخوان پیر، پیر پریشان  / که این طفل یکدانه پیری ندارد
بهل، تا برقصاندت هر چه خواهد  / که کودک ز بازیچه سیری ندارد
من اکنون چو خورشید بی سرنوشتی  / درین ظلمت جاودانی روانم
خوش آندم که این شوخِ بازیچه فرسا  / ببرد رگ و بشکند استخوانم

اینکه آیا محکومیم به پذیرش سرنوشتی از قبل تعیین شده یا نه ، سوال مردمان از زمانهای دور بوده و فلاسفه بسیاری تلاش کرده اند پاسخی روشن برای آن بیابند…اگرچه سابقه اینگونه پرسش ها به سالهای دور برمی گردد -به یونانی های و اروپایی های عهد باستان و رواقی ها- اما کنکاشی در رفتار و بیان مردمان این روزگار نشان می دهد که هنوز هم این اعتقاد پیروان جدی بسیاری در جامعه دارد….در هر صورت جدا از منظر زیباشناسی شعری ،از زاویه دید کسی که به جبر و سرنوشت اعتقاد دارد و انسان بی اختیار را مجبور به تن دادن به آنچه مقدر شده است می داند نیز شعر زیبایی های فراوانی دارد…به ویژه که در تصویر سازی و ارائه تعبیرهای دلنشین نیز موفق است…

بهل، تا برقصاندت هر چه خواهد/ که کودک ز بازیچه سیری ندارد

این شعر زیبای آقای نوذر پرنگ را هنرمند جوان و خوش صدا آقای مجتبی عسکری در آلبومی به نام “تا نفس باقیست…” خوانده است….تا نفس باقیست (برگرفته از قطعه شعری از فریدون مشیری) اثری است شورانگیز، درخور و شنیدنی که با تنظیم زیبای آقای ستایشگر و همچنین اجرای هنرمندانه تصانیف و آواز (به ویژه در دستگاه نوا با شعری از افشین یداالهی ) توسط نشر موسيقي نوفه منتشر شده است…از دیگر نکات جالب این آلبوم همراهی استاد درخشانی و فرج پوری با گروه صنم در تهیه و تدارک اثر است…دستشان درد نکند…

Comments

Leave a Reply




submit *