جنون

Posted on آگوست 5, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

تو را که گم می کنم در این هیاهوی بی ضربان، داستان شب و من و دشت آغاز می شود…

شب است و آسمان با ستارگانش مهمان سکوت دشت…همین حوالی…سکوت که فرمان می راند انزوای بی گاهت آرام به آغوش دشت می غلتد آنگونه که قرار کوه بی قرار نشود در این امانِ گاه گاه تیشه…رها در سیال آرام دشت، دیوار به دیوار آتش- مانده از مهمانی شب- خیالت را پر می دهی به دوردست ها…دورها…دورترها…

خیال که پر می کشد، آتش -همان همسایه دیوار به دیوار- آرام به خلوتت می لغزد…گرمت می کند…گرم و گرم تر…و خیالت دور و دورتر…خیالت از نگاهت به یقین آن سوتر…درون که شعله می کشد، آتش – این مهمان ناخوانده- می شود هم بستر شب های خاموشت یکبار دیگر…دلت فریاد می خواهد…

سیلی سرد باد، بال پران خیالت را می شکند…اینک تویی باز اینجا…دشت و سکوت و شب….و چشمانت خیره به آنان، رقصان بر گرداگرد آتش…نجواکنان و پریشان در ضیافت بی هنگام رقص و باد و آتش…

و اکنون در گوشه ای از این مکان بی زمان، تنها تو هستی و نجوای صاحبان آتش…شیدای شیدا…بیقرارِ بیقرار…و شب و ستاره و ماهتاب که خفته اند آن سوتر…آرامِ  آرام…خواب و خاطر شیرینشان پریشان مباد…!

باد رقصان…شعله رقصان…و آنان نیز با تو- یکی از آنان- بر گِرد آتش رقصان…جنون چه جولان می دهد امشب…!

Comments

Leave a Reply




submit *