دعای خیر

Posted on جولای 17, 2015 - Filed Under پرت و پلا | Leave a Comment

همسر مهربانم سلام

امیدوارم که حالت خوب باشد و ملالی نداشته باشی…باید عرض کنم خدمتتان که من به سلامتی رسیدم…یعنی چند وقتی هست که رسیدم و زندگی ام به خوبی در جریان است…می دانم که بعد از نوشتن امان از توپولوف، بیش از قبل نگران حال و احوال من می شوی…این نامه را با دست خط خودم برایت می نویسم تا مطمئن شوی که در سلامت کامل به سر می برم و هیچ ملالی ندارم جز دوری شما…البته مقداری بدخط است که به بزرگواری خود بر من خواهید بخشید…همسر مهربانم یقین عمیق دارم دعای خیر تو که همیشه پشت سر من بوده باعث شده تا بر مشکلات -اگر باشد- چیره شوم…از تو خواهش می کنم مثل همیشه دعای خیرت را از من دریغ نکنی…

باری اگر جویای حال اینجانب هستید باید به عرض برسانم که اینجا هم چیز خوب است و من هم در سلامت کامل به سر می برم…البته این را قبلن گفته بودم…می خواستم برایت چند تا عکس جدید بفرستم ولی عکاس گفت بهتر است صبر کنی تا بلکه موهای سرت دربیاید…راستش را بخواهی از وقتی یک کتری آب جوش روی سرم ریخت قسمتی از موهای سرم سوخته و پوست کله ام در آمده است…البته جای هیچ نگرانی نیست…قسمت جلو و پشت موهایم کاملن سالم هستند و فقط در فرق سرم دایره ای مسطح به شعاع تقریبی پنج سانتی متر ایجاد شده است…

داستانش طولانی است و از حوصله تو و این نامه خارج است اما از وقتی که از بالای پل عابر پیاده به پایین پرت شدم و کتفم شکست برداشتن وسایل برایم مقداری سخت شده است…البته دست چپم مشکل ندارد و فقط دست راستم مثل پاندول تاب می خورد…جای نگرانی نیست…یک قلاب به لبه ی جیب سمت راست شلوارم وصل کرده ام و با یک طناب که یک سرش به مچ دست و سر دیگرش به قلاب محکم شده حرکت پاندول را کنترل می کنم…وقتی هم می خواهم چیزی بردارم طناب را از روی قلاب آزاد می کنم و از پشت با دست چپ یک ضربه محکم به دست راستم می زنم تا پاندول دوباره به حرکت بیفتد و بتوانم وسایل را بردارم که البته اینبار از شانس من خورد به کتری آب جوش…

می دانم دعای خیرت همیشه پشت سر من است وگرنه وقتی از بالای پل افتادم و نقش بر زمین شدم کامیون می توانست از روی سرم رد شود و نه از روی جفت پاهایم…باز هم خدا را شکر که فقط پای چپم از لگن در رفت…الان وقتی راه می روم از پشت که نگاه می کنی اول سمت راست بدنم می رود و بعد سمت چپ به دنبالش…تصور کن چقدر بامزه شده ام…البته از جلو اگر دقیق نشوی – که خوب نیست بشوی- چیز خاصی مشخص نیست و به ظاهر همه چیز روبراه است…

راستش وقتی کامیون داشت از روی پاهایم رد می شد این سوال فلسفی در ذهنم جرقه زد که چرا کامیون این همه چرخ دارد و چرا چرخ هایش اینقدر بزرگند…چرخ دوم که از روی پاهایم رد می شد هر چهار مچ پایم شکست…بهتر است بگویم خاکشیر شد…خیلی بامزه است…مثل پنگوئن های قطب شمال راه می روم…فقط پنگوئن به صورت هفت راه می رود و من به صورت هشت…بامزه است نه؟…

ببخشید چند لحظه صبر کن برمی گردم…باید یک قطره را روزی سه بار توی چشمم بچکانم… دکتر می گوید چشم مصنوعی اگر مرطوب نباشد عمرش کوتاه می شود…نفهمیدم وقتی کامیون از رویم رد می شد چه اتفاقی افتاد که مجبور شدند چشم سمت راستم را از کاسه دربیاورند…الان نصف اجسام را تار می بینم…البته جای هیچ گونه نگرانی نیست چون نصفه ی دیگر اجسام را با چشم چپ واضح می بینم…فقط وقتی مردمک چشمم پایین می افتد اوضاع کمی به هم می ریزد که آن را هم با ضربه ای که با پاندول به زیر فک راستم می زنم می فرستم سرجایش و هم چیز رو براه می شود…

عزیزم یک نفر آمده من را ببرد حمام و رختخوابم را عوض کند…نمی دانی چه پیرمرد نازنینی است…گفتم که فکر بد نکنی و دعای خیرت را از من دریغ نکنی.

دوست دار و محتاج دعای خیرت/ فرهاد

Comments

Leave a Reply




submit *