یک قرار دوستانه

Posted on سپتامبر 8, 2007 - Filed Under بی ربط | Leave a Comment

یک تلفن ساده و طرح یک بیست سوالی از طرف یک ناشناس بهانه ی خوبی بود برای اینکه فلاش بکی بزنم به چند سال قبل…سالهای دانشکده…و گذشته ای خاطره انگیز را مثل سکانس های یک فیلم مرور کنم…تصویر دوستان در ذهنم نقش می بندد….

….صدا خیلی آشنا بود…اگه غلط نکنم حسام بود؟….حسام عشق فیلم…بچه ی باحالی که من کشته مرده ی فیلم های اسپیلبرگیش بودم…اگه خدا لطف می کرد و امکانات و استعداد بیشتری به این بشر می داد احتمالا استادای دانشگاه رو تو فیلمش به دایناسورهای پارک ژوراسیک تبدیل می کرد….خدا رحم کرد…یادمه دم در دانشگاه به مدل موهاش گیر داده بودن و حسام بیچاره هم که دیده بود قسم حضرت عباس و جون مامانم اینا افاقه نمی کنه مجبور شده بود عکس جد و پدرجدش رو بیاره تا ثابت کنه مدل موهاش ارثیه…….

….نه…حسام نبود…

حسام یه جورایی صداش فرق می کرد…یکی داشت تو گوشی داد می زد…شاید محمد بود….بچه بامرام و بامعرفت تهران…خیلی باصفا بود…بیشتر وقتش رو با بچه های شهرستان می گذروند…یادم نمی ره روزی رو که بعد سالها بهش زنگ زدم…داشت میرفت بیمارستان…تازه بابا شده بود…چند تا رفیق تخس تهرونی هم داشت که همه ی دلخوشیشون فیلم کردن رضا با اون هیکل ۲۰۰ کیلوییش بود…مهدی…حسین بد کرمونی با اون چشمای خمارش که وسط راه-مثل دیوونه ها- معماری رو ول کرد و اومد کامپیوتر…

…نه..محمد هم نبود…احسان….شاید احسان بود…بد مشهدی که شانس آوردیم حسام کارگردان هالیوود نبود و گرنه باورش می شد نیکلاس کیجه…پای فیلمبازیهاش که می نشستی یهو می دیدی ساعت ۲ نصف شبه…از فیلم کردن استادا گرفته تا تار نوازی به سبک جلیل شهنازش…هر کاری از دست این بشر بر می اومد…..تاری داشت که از جد بزرگوارش ارث برده بود…اینقدر بد می زد که هر شب جدش به خوابش می اومد و التماس می کرد که نزنه…یادش به خیر…روزی نبود که چند ساعتی با هم درد دل نکنیم…خودم هم هنوز در حیرتم که این بشر کجای رفتارش به آدمیزاد شبیه بود که شده بود سنگ صبور من…آهای احسان…اینقدر شلوغ بازی در نیار….ببین چی می گم…دلم برات خیلی تنگ شده…

شایدم امین بود….پسر مثبت دانشکده که وقتی سوزنش گیر می کرد آخر بچه باحال بود…یادم نمی یاد بهش گفتم یا نه…امین چارچوب داشت…عقیده داشت…درست یا غلط ولی واسه حرفاش دلیل داشت…و من از همین داشتنهاش خوشم می یومد…یاد اون سفر شمالی که با هم رفتیم به خیر…..خنکای پاییز بود و نم نم بارون….امین گوش کن یکی داره می خونه…….”وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها می یاد…”….سفری که کیانوش با اون صدای کلفت و نکره، بانیش بود…خدا بیامرزه این پسر رو…چه زود و ناباورانه از پیش ما رفت…افشین می گفت خیلی هم ساده رفت…خیلی ساده….دلم برات خیلی خیلی تنگ شده کیانوش…..

مسعود هم بود…لنگه ی خود امین…باحال و خوره ی دیجیتال…وقتی به یک الکترون گیر می داد تا جد و آبادش رو جلوی چشمش نمی آورد ول کن نبود….آخرین بار چهارشنبه سوری ۲-۳ سال پیش دیدمش…نمی دونم چی شده یک کم بی معرفت شده…شایدم ازدواج کرده و بنده خدا بی تقصیره….

نه نه..مسعود نبود…حسابی کلافه شدم…صاحب این صدای آشنا کیه؟…اکبر….فکر کنم خودشه…بچه ی محلات…همون که ۱۰۰ برابر وزنش کار می کرد…بهم گفت می خوام ببرمت شهرمون یکی از عجایب هفتگانه رو نشونت بدم…راست می گفت بنده ی خدا…یک میدون داره این شهر که ۷۰ بار دورش طوافت می دن حالیت نمی شه…….

ولی صدای اکبر هم نبود…یکی داره پشت خط به حافظه ی ضعیفم می خنده…قاطی کردم…کی می تونست باشه؟….رضا…کامران..محمد…شهرام…بابک… علی…سعید…فرد…شهاب…حسین…چند لحظه تصاویر رو از ذهنم پاک می کنم…تمرکز می کنم…خودشه…مطمئنم خودشه…

….فرزاد تو کجا اینجا کجا؟….یادی از ما کردی بامعرفت…نمی دونم چرا وقتی اسم فرزاد می یاد ناخودآگاه یاد قرارهای دوستانه می افتم…درست مثل همون قراری که چند سال پیش گذاشت و بچه ها رو دور هم جمع کرد و عجب کار باحالی کرد….

مثل اینکه قراره دوباره دور هم جمع شیم….خدا کنه اینبار همه بیان و کسی عذر و بهانه نیاره…..

Comments

Leave a Reply




submit *