داستان نوشتن های من

Posted on ژوئن 24, 2014 - Filed Under بی ربط | Leave a Comment

داستان نوشتن من و این کنج خاک گرفته مثل رانندگی راننده اتوبوسی است در دل شب برای مسافرانی خواب زده…او می راند برای آنانی که خوابند و من هم می نویسم برای دیگرانی که آنها هم!…البته از اول هم قرار نبود برای دیگرانی بنویسیم…کنج دنجی بود برای لم دادن و گفتن حرفهایی که باید گفت و نمی توان گفت در این پرهیاهوی فوتبال و والیبال و هسته ای و عراق و ….

بعضی وقت ها – درست همان وقت هایی که لم می دهم و به آسمان خیره می شوم- مشکوک می شوم به این همه هیاهو…نکند مسحور شده ایم و چشم هایمان دایره های چرخان دارد….نکند این همه اتفاق زاییده ی هوشمندی بیمارگونه ی ابرمردهای رسانه ای است که بود و نبودشان بسته به خلق و مدیریت رویدادهای جهان بی کنج ماست….همیشه چیزکی برای پخش مستقیم و خبر فوری دارند که سر مردمان را گرم کنند و بسان لوبیای سحر آمیز رشد کنند و پلی شوند برای رسیدن ما به غول های آن سوی ابرها…باید به آینه نگاهی بیندازم…اگر آینه، آینه  باشد…!

بگذریم….چند وقتی بود نوشتنمان نمی آمد….نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد…نه….کنج دنجی پیدا نمی کردیم که خلوت کنیم، تخیل کنیم، بنویسیم و تخلیه شویم…کنج ها را قبل از ما اشغال کرده اند و تخمه آفتاب گردان می ترکانند….می برند شادی می کنند…می بازند شادی می کنند…ازدواج می کنند شادی می کنند….جدا می شوند بازهم شادی می کنند…زاییده می شوند شادی می کنند….می میرند…هنوز نه…شاید هم زیرپوستی!….انگار از قحطی قرن ها شادی آمده اند و هول حلیم است و دیگ داغ…همه چیز قاطی شده است و همه پاتی کرده اند این روزها…دخترک نتیجه 5 به علاوه 1 را حساب نمی کند پیش بینی می کند و کاترین را بهتر از مادرش می شناسد…پسرک تصویر توالت خانه اش را هم به اشتراک می گذارد تا مبادا پدر لحظه ای بیابد برای اندیشه ی امروز و فردا…آن طرف تر پدر لباسش را در تاریکی درون کمد عوض می کند تا ناموزونی اندام اسباب لایک و خنده ی دوستان نشود اندکی بعدتر….آدم ها همه جور غریب شده اند و واجور همدیگر را ذخیره می کنند….موقشنگ، فنچ 12 ، چهارچشم، تفاله 2010، اسکلت و …

بگذریم… در این دنیای غریب اگر عمری بود باز هم می نویسیم اگر کنجی بیابیم که به اشتراک نباشد….!

 

Comments

Leave a Reply




submit *