حسنک کجایی؟

Posted on ژوئن 29, 2013 - Filed Under بی ربط | Leave a Comment

شب بود و آسمان سخت خفته با خورشید و مهتاب و ستارگانش….زمین ساکن بود و ساکت…شاید هم مرده! … هوا رفته بود پی چرایی دورتر …نفس هم نسیه…!
آنطرف تر دو قدم مانده به کوچه ای تنگ و تاریک و سیاه، ناگهان گاو بع بعی نشخوار کرد از روی خماری…”پستانهایم پر از شیر است…شیره دان وجود بیاور”…حسنک کجایی؟!…
گوسفند میومیو کنان گوشه چشمی نازک کرد با طنازی…”تن من ارزانی وجودت….چاقوی تیز بیاور”…حسنک کجایی!؟….
مرغ شیهه ای کشید و درد کشید از سر ارادت…”تخم طلا زاییدم اینبار….روغن داغ بیاور”…حسنک کجایی؟!…
سگ عرعری کرد از روی خجالت…دمی جنباند از سر وفا…”پاچه ی عهد قدیم گرفته ام…کاسه ای نو بیاور”…حسنک کجایی؟!….
خر اما ساکت بود….
حسنک آمد…!!
حسنک که خوابها بود سالها و تشنه و گرسنه… شنید و پی این همه دوست، شادان آمد….!!

Comments

Leave a Reply




submit *