انتظار

Posted on فوریه 16, 2013 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

در این دورترها که زمین رام است و آسمانِ عبوس، تلخ و خورشید هم پیاله…
سینه بهانه می گیرد بازمانده اش را…
و بغض امید می دهد به دخترکی سپید از جنس خیال و ابریشم
که پس باز می آورد مانده ی عاشق را…
ای نهایت من، انتظارت را حریصانه می شمارم تا دوباره ی سبز زمین….
و چه سخت است حریصانه بلعیدن ثانیه ها و ساعت ها در این زمانه ی کم حوصله….
انتظار که عجول باشد ثانیه، سال است و دقیقه، قرن….
ساعت را نمی دانم… هر چه باشد از متر عمر من بلندترست…
به یقین می دانم…..!

Comments

Leave a Reply




submit *