حقیقت

Posted on نوامبر 6, 2012 - Filed Under دلتنگی | 2 Comments

غروب آفتاب است و خورشید می رود که سایه اش را بر سر دیگرانی بگستراند در دیگر سوی این گردِ زمین! …می رود که نیست شود و هست!…و مرد غریب آخرین جرعه های این سرخی مرموز را آرام آرام سر می کشد…

پاییز است و برگِ رقصان اسیر باد و باد اسیر برگ…و درختان قدکشیده ی خمیده با شاخه های به هم رسیده در دو برِ کوچه ای بس غریب و به غایت آشنا…..پیرمرد شاعر بر روی چارپایه ای کهنه، خیره به برگ و رنگ، شعر می نوشد….چند قدم آن طرف تر دخترک با گیسوان شبگون تمام قدش، خش خش برگ درختان را بازی می کند و مادر بیمناک از دیدن و ندیدن دیگران -درب چوبی خانه چارقدش- سرکی می کشد و دخترک را به برون کوچه می خواند…رهگذری می گذرد فرو رفته در درون خویش که اینجا هست و نیست و برگ را می بیند و شاید هم نه!…. و مرد میانسالی که از بس قرار دارد بی قرار است و همه چیز را نمی بینید…نه رقص را…نه رنگ را و نه بازیچه ی یک غروب دلتنگ را…..

رفته گر پیر شانه ای بر سر زمین می زند و برگ ها به تب تاب می افتند….” خسته نباشی پیرمرد!…برگ جارو می کنی؟”…مرد غریب می پرسد!…

” من بازیچه می سازم…رقص می دهم…رنگ می بینم….موسیقی می شنوم…نه آقا!…من حقیقت تاب می دهم”…!

هوا تاریک است… سایه ای بر روی دیوار سر می خورد…

چند قدم آن طرف تر جایی که کوچه خیابان دارد پسرک در میان جرقه های آتش، بلال می نوازد…” بلال می فروشی؟….” مرد غریب باز می پرسد!…

” من بهانه ی بچه می فروشم به بابا…چند دقیقه دلدادگی می خرم برای دو دلباخته…شب گرسنه ی فال فروش روز می کنم و دمی خوش کادو می دهم به آن چند نفر…من بلال نمی فروشم آقا…من حقیقت می فروشم”…..!

سایه روی دیوار سر می خورد…مرد غریب به راهش ادامه می دهد…

Comments

2 Responses to “حقیقت”

  1. حسام on نوامبر 7th, 2012 12:33 ب.ظ

    این سبک نوشتن به دل خیلی نزدیکه… به خود خود دل… برای همینه که به دل میشینه

    مثل یه شعر، یا یه ویدئو آرت می مونه این لامصب!

  2. ایمان on نوامبر 28th, 2012 4:41 ق.ظ

    این سبک نوشتنتو دوست دارم . عالی… اینو راست میگه مثل یه ویدئو ارت می مونه

Leave a Reply




submit *