سیلی

Posted on آوریل 17, 2019 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

آب که سر بالا برود قورباغه ابوعطا می خواند!…حالا چرا ابوعطا؟…مثلن چرا دشتی نمی خواند یا شور که بیشتر به آب می آید تا ابوعطا…به بختمان هم بیشتر شبیه است…به شوربختی مان که درست لحظه ی تحویل روز و روزگار و وسط سفره ی هفت سین -با یک سین زیادی- قورباغه، خواندنش می گیرد…آنقدر هم ژوست می خواند که ماهی قرمز تنگ بلور که عادت به مردن های یک هویی دارد ذوق مرگ می شود و شیرجه می زند وسط مشتی آب به خیال اینکه خودش را از روز به ماه و از ماه به سال برساند…

قورباغه ها یک ریز و یک نفس می خوانند…تا چشم کار می کند -اگر کار کند- همه جا هستند و صدایشان گوش را از تب و تاب می اندازد…جای خود را روی لاکِ لاک پشت ها خوش کرده اند تا تصویرشان خیس نخورد و صدایشان نم برندارد…بالا هم می خوانند آنقدر بالا که آب هم -از شوقش- تا جایی که نفس دارد سربالا می رود که زندگی هم از نفس می افتد…آب که سربالا برود از زندگی تنها یک خاطره ی خیس می ماند بین گِل و لای دیوارها و سقف ها…گِل هایی که باید منتظر بمانند تا روزی روزگاری آفتاب -شاید- بهانه ی سقفشان کند اگر صبر حوصله کند و عمر فرصت دهد…سقفی برای دیواری و دیواری برای خانه ای و خانه ای برای آنجا که چینه هایش کوتاه است…برای آنها که آب را گِل نکردند و گِل شد آب شان، نان شان، مال شان، جان شان و زندگی شان که همه اش حالا روی آب است…مثل ماهی کوچک سفره ی هفت سین – با آن تنها یک سینِ زیادی اش- که از سال به ساعت و از ساعت به ثانیه رسید از بس که جان نداشت!…

Comments

Leave a Reply




submit *