پسرکِ این حوالی

Posted on آگوست 5, 2019 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

پسرکی در حوالی ما زندگی می کند که کمی – و بیشتر- شیطان است…البته اگر درست تر بگویم، شیطان را هم درس می دهد…یکبار که بر حسب اتفاق حواسش به من نبود، دیدم که با عینک و میل بافتنی خواهر و مادرش، شیطان را یک لنگه پا گوشه ی اتاق نگه داشته است…چیزهایی روی دیوار می کشد و شیطان هم -بیچاره- تند و تند رونویسی می کند…به جز زمان هایی که با عینک و میل بافتنی، سر ِکلاس است، در بقیه مواقع مثل گربه به پاهایت آویزان می شود…اگر دلت رحم بیاید – که می آید- مثل کوالا به پایین تا بالایت چنگ می اندازد تا خودش را به سر و گردن برساند و باز آویزان شود…

داغ چند دقیقه تماشای تلویزیون را بر دلت می گذارد…بزنی کانال سه، می زند دو…بزنی یک، می زند “سیگنال موجود نیست”…به صفحه تلویزیون زل بزنی، می زند رادیو…رادیو گوش کنی، دوشاخه را از پریز می کشد…تصویر خودت را در صفحه ی سیاه تماشا کنی، جلوی تلویزیون می ایستد و دستانش را تا جایی که کِش می آورد باز می کند…اعتراض هم بکنی، تو را چهار دست و پا دور میز می چرخاند و آنقدر بر گُرده های چهارپای رامش می کوبد تا رم کند و او کیف کند…از اسب – نه – خرسواری هم که خسته می شود، هفت تیرش را نشانه می رود و هفت عدد تیر ناقابل – و بیشتر- روی شقیقه ات خالی می کند و تا به خود بیایی، تفنگش را – که خیلی هم شوخی نیست- بر فرق سرت می کوبد…زره و کلاهخود هم در این مواقع افاقه نمی کند…با گوشتکوب مانندی طوری بر ملاجت می کوبد که حس کنی بین همه ی سنج های دسته ی سینه زنی گیر افتاده ای…باور بفرمایید هیچ دلیلی برای شوخی با شما عزیزان -در این وقت روز- ندارم…

هوس کنی چرت بزنی، هرکجا که باشد مثل یوز ایرانی به سمتت حمله می کند…شکارش را که خوب درمانده و ناتوان کرد قسمتش را به دندان می گیرد و قسمتی را هم به چنگ…باید نگاهی دقیق به درخت خانوادگی اش بیندازم – از بالا تا پایین-…شک ندارم که گرگی، پلنگی روی یکی از شاخه ها جا خوش کرده است…اگر دمر خوابیده باشی طوری روی کمرت بالا و پایین می پرد که صدایی مابین اسب و استر بلند شود…اگر هم مقاومت کنی –که کم پیش می آید- گوشَت را طوری می کشد که تکه ای از آن -برای خنده – جدا شود…مادرش هم که هر از گاهی در همان حوالی پیدایش می شود ذوق می کند که گوش الاغی مد روز است…به پشت هم دراز کشیده باشی زانوهایت را خم می کند…پشتش را به زانوها تکیه می دهد و بالانسی می زند و باسن مبارکش را درست بر دهانت فرود می آورد…

دستشویی، تنهاترین – و آخرین- پناهگاه امن هر انسان بی پناهی مثل من است که البته بود…دستش که به دستگیره ی در رسید دلهره و دلشوره، عروسی گرفتند و آسایش و آرامش برای همیشه رخت عزا پوشیدند…با این حال از این همه سن و سال باید خجالت کشید و میدان را به همین سادگی خالی نکرد…درِ قفل شده را که می بیند حالش جا می آید، حال می کنم…تقلا می کند، کیفم کوک می شود…به خود می پیچد، احساس امنیت می کنم…جا نمی زند، نگران می شوم…داد می زند – طوری که مادرش از هر حوالی بشنود-: “جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــش دارم”…به یکباره همه ی بمب های عمل نکرده ی دنیا بر سرت آوار می شود…

از شما چه پنهان یکبار -طوری که مادرش نفهمد- از کوره در رفتم…داد زدم:” نــــــــــــــکـــــــــــــــن”…کُپ کرد، کپ کردم…فریاد کشید: “نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه”…کپ کردم، خندید…قیافه ام کج و کوله شد تا شاید حساب کار دستش بیاید، ریسه رفت…اخم کردم، کج و کوله شد…خیره شدم، خیره شد…بیشتر خیره شدم، بیشتر خیره شد…من بیشتر، او بیشتر…شترق…محکم کوبید توی گوشم…باور بفرمایید اصلن حال و حوصله ی شوخی ندارم…

چند وقتی می شود که مادرش از همان حوالی آمده و او را با خود برده است همان حوالی…موقع رفتن سرزنش کرد و گفت روانشناسی کودک نمی دانم…به دوره ی پارینه سنگی و هفت سنگ تعلق دارم…قرن بیست و یکی نیستم…از هر قرنی که باشم مهم نیست…اصلن منِ غارنشین وقتی نیست دلم برایش یک ذره می شود…حتی وقتی که دارد دهانِ خواب را هم سرویس می کند…قربانش بروم…این بار که دیدمش می خواهم چشمان زلالش را واسطه کنم و قلب ساده ام را پیشکش، شاید به “بابایی” قبولم کند…

Comments

Leave a Reply




submit *