دولت الکترونيک و دوغ بي بي جان

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under پرت و پلا | Leave a Comment

خسته از يک روز کاري دارم روزنامه مي خونم….حسابي محو خوندنم که سنگيني نگاهي رو بر روي خودم احساس مي کنم…سرم رو که بالا مي يارم بي بي جان رو مي بينم که با اون دو تا چشم ريز و روشنش زل زده بهم…
“چي داري مي خوني ننه …؟”
“چيز خاصي نيست بي بي جان…دارم روزنامه مي خونم…”
“کور که نيستم ننه…خودم دارم مي بينم…بگو داري چي مي خوني که اينجوري هوش از سرت برده؟؟… اصلا تو اين دنيا نيستي….”
مي دونم وقتی که بي بي جان به چيزي پيله مي کنه تا به جوابش نرسه دست از سر آدم برنمي داره…. “در مورد دولت الکترونيکيه بي بي جان…شما از اين چيزها سر در نمي يارين…”
“بلا به دور…توي اين همه سال که از خدا عمر گرفتم همه جور دولتي ديده بودم الا الکتريکيش…نوبره والله..حالا اين دولتي که مي گي چه جوري هست؟…”
“اولا الکتريکی نه و الکترونيکی….دوما دولت الکترونيکي يعني دولتي که در اون سعي مي شه خدمات مورد نياز مردم از طريق شبکه و اينترنت به اونها ارائه بشه…يعني اينکه ديگه نيازي نيست مردم براي انجام خيلي ازکارهاشون به سازمان ها و نهادهاي دولتي مراجعه کنن….مي شيني پشت کامپيوتر و بيشتر کارها رو از طريق شبکه انجام مي دي… خلاصه ديگه نه از ترافيک خبری هست و نه از آلودگی و خيلی چيزهای مضر ديگه…”

“اين که خيلي خوبه ننه….خدا خيرشون بده…کار مردم رو راحت مي کنن…” … و در حاليکه با قاشق يک پارچ پر از آب رو هم مي زد ادامه داد…”اين جور کارها ثواب داره ننه…براي يه کار کوچيک الکي وقت خلق الناس گرفته نمي شه…يه جورايي شبيه هوشمند شدن چراغ راهنمايي سر چهار راهه …مگه نه…؟ بابات مي گه اگه چراغ سر چهارراه رو هوشمند کنن مردم کمتر پشت چراغ قرمز معطل مي شن…وقت مردم طلاست ننه جون…طلاست…”
“چراغ راهنمايي هوشمند”…با شنيدن اين کلمات از زبون بي بي جان يک لحظه هنگ مي کنم….بي بي جان رو در قباي معلم،فيلسوف،پزشک،روانشناس و خيلي تخصص هاي ديگه ديده بودم ولي بي بي جان مکانيزه نديده بودم…نمي خوام جلوي بي بي جان کم بيارم…واسه همين شروع مي کنم به توضيح دادن…

“البته به همين راحتي ها هم که فکر مي کني نيست بي بي جان…براي اينکه اين کار اجرايي بشه خيلي از عوامل بايد دست به دست هم بدن…يک تيم مديريتي خيلي قوي مي خواد که تجربه اين کار رو داشته باشه و با فوت و فن کار آشنا باشه…چند تيم متخصص و مجرب در رشته هاي مختلف مي خواد که بتونه مسئله رو به خوبي تجزيه و تحليل کنه و بر اساس نياز هر سازمان بهترين مدل رو پيشنهاد و پياده سازي کنه…زيرساخت هاي لازم مثل شبکه و اينترنت لازم داره….اتوماسيون مي خواد….پول کافي مي خواد… مهمتر از همه اينها، مردم يک شهر بايد اين مسئله رو بپذيرن…فرهنگ سازي و اطلاع رساني مي خواد بي بي جان…. الکي که نيست…”

دارم يک ريز حرف مي زنم که يهو سرم رو مي يارم بالا مي بينم بي بي جان با چشماي از حدقه در اومده مثل يک مجسمه خشکش زده…يک لحظه قالب تهي مي کنم…نکنه خداي نکرده بلايي سرش اومده….
“بي بي جان…بي بي جان….حالتون خوبه..؟”
با علامت سرش مي فهمم که خدا رو شکر زنده است…حرفهاي قلمبه سلمبه من داشت کار دستم می داد…پس از چند لحظه دوباره شروع مي کنه به هم زدن آب داخل پارچ….براي به خطر نيفتادن سلامت بي بي جان بحث رو عوض مي کنم…”داري چکار مي کني بي بي جان…؟”
حالا ديگه هوش و حواسش برگشته سر جاش….”دارم دوغ درست مي کنم ننه…مگه نمي بيني…؟! نکنه چشم و چارت عيبي پيدا کرده..؟”
زل مي زنم به پارچ…”ولي بي بي جان اين که فقط آبه..پس ماستش کو….؟”
نگاه عاقل اندر سفيهي به من مي کنه…”صبر داشته باش ننه…مگه هفت ماهه به دنيا اومدي…؟!”
حدس مي زنم که اين بي حواسيش به خاطر اون سکته خفيف چند لحظه قبل باشه. واسه همين چيزي نمي گم و وانمود می کنم که حق با اونه و ايراد از چشماي منه…
چند دقيقه بعد يک ليوان از اون به اصطلاح دوغش برام می ريزه و می ده بهم…
“بيا بگير ننه….بخور ببين مزش چطوره…؟”
ليوان آب رو با ولع تمام بالا می کشم…بعد از اون همه حرف زدن، يک ليوان آب حسابي مي چسبه…”به به…چه دوغ خوشمزه اي شده بي بي جان…دستت درد نکنه…!”
“نوش جونت ننه…از دفعه قبلي بهتر شده مگه نه؟…”
مي دونم که اگه جواب بدم يک ساعت بايد به طرز تهيه دوغش گوش کنم…با بي حوصلگي مي گم “منو دست انداختي بي بي جان…؟! اين که دوغ نيست…همش آبه….!”
“…جدي مي گي ننه…؟!” يک کم مي چشه….”مثل اينکه يادم رفته ماست بريزم…! حيف شد ننه… ولي خودمونيم ها ، دوغ نشد ولي اگه مي شد چـــــــــــــــي مي شد…!؟”
جوري مي خندم که بي بي جان نفهمه…”خدا صد سال ديگه بهت عمر بده بي بي جان که اگه وقت طلاست حرفهاي تو هم دست کمي از طلا نداره….”
“چيزي گفتي ننه؟…”
“نه بي بي جان…”روزنامه رو برمي دارم و دوباره شروع مي کنم به خوندن…راست مي گه بي بي جان… اگه بشه چه دوغی می شه اين دولت الکترونيکی………!!!.

(هفته نامه بام کویر-شماره ی ۳۴-یکشنبه ۲۷ خرداد ۸۶)

Comments

Leave a Reply




submit *