برای دخترم

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under دلتنگی | Leave a Comment

انگار همین دیروز بود که ناخواسته مثل همه آدمها به این دنیای خاکی پا گذاشتی و من انگاری هنوز باور نداشتم لحظه ای رو که پرستار می گفت “دختره….مبارکه…بابا شدین…شیرینی ما یادتون نره….” و چند اتاق اون ورتر چند نفر با متلک می گفتند “هنوز چند دقیقه نیست بابا شده ببین چه قیافه ای می گیره….مواظب باش تو دیوار نری آقای بابا….” و با لبخندی تبریک می گفتند….
دخترم….باهات خیلی حرف ها دارم که بزنم…از دنیا…از آدمهاش…از یک رنگی و دو رنگیهاش…راست و دروغهاش…زشتی و زیباییهاش….بهشت و جهنمهاش…ولی نمی خوام رویاهای قشنگت رو با حرفام خراب کنم…بزرگتر که شدی خیلی چیزها رو خودت می فهمی با اینکه از نگاهت می خونم حالاهم خیلی چیزها رو می فهمی….
خیلی آرزوها دارم برات که می دونم حوصله شنیدن همه رو نداری….آخه یکی نیست به من بگه بابا جان آرزو رو که نباید گفت…باید رسید….با این حال مثل خیلی از پدرها آرزو می کنم سالم باشی….موفق باشی….خوشبخت بشی و در یک کلام عاقبت به خیر بشی دخترم…و الحق که عجب آرزوی بزرگ و قشنگیه….

با این که می دونم هنوز اول راهم ولی چه سخت و دیر می گذره شب بیداریها و چرت زدن ها….حرص خوردن ها و غصه خوردن ها….و می دونم بزرگ که بشی هیچ کدوم از اینها رو یادت نمی یاد چون ما که نه هیچ کس یادش نمی یاد….
حالا دیگه دنیا برام یک رنگ دیگه است…سبز….سفید….آبی….صورتی و شایدم همه رنگ های یک رنگین کمون هزار رنگ…رنگین کمونی که با لبخند قشنگت تو چشات درست می شه….درست مثل نگاه آسمون بعد از یک بارون خیس بهاری…..

royan

“یک ساله شدنت مبارک دخترم”

Comments

Leave a Reply




submit *