مزرعه حیوانات (3)

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

غروب شده بود و هوا نه روشن بود و نه تاریک….انگاری خورشید هم می خواست بماند تا ببیند سرانجام ، قرعه به نام کدام حیوان می افتد که رخت سفر بپوشد و از مزرعه برود….فضا سنگین بود و نفس کشیدن در آن سخت و حیوانات در این فضا، معلق بین ماندن و رفتن….اما نه پایی برای رفتن بود و نه دلی برای ماندن…..
حالا دیگر شیر و خوک و لاشخور در جای خود به راحتی نشسته بودند و می خوردند و می نوشیدند و هر از گاهی خنده ای مستانه از سر پیروزی سر می دادند…
در این فضای دلهره و امید که هر ثانیه اش برای حیوانات سال ها طول می کشید ناگهان چند متر دورتر از برکه در بین بوته زار صدای خش خشی آمد….نگاه ها به عقب برگشت…”نکند غریبه ای از غفلت ما استفاده کرده و به حریم مزرعه وارد شده است…”…تشویش و نگرانی در چهره ی همه حیوانات موج می زد جز آن سه تن که هنوز مستانه می خندیدند….

سگ ها واق واقی از روی خشم کردند و گوسفندها بع بعی از سر ترس…موش اما فقط خیره بود…
ناگهان حجمی به وسعت همه نگاهها و به خستگی همه سالها در برابر دیدگان حیوانات ظاهر شد….ترس و وحشت وجود همه را فرا گرفته بود که ناگهان سگ فریاد زد :” نترسید…این گاو خودمان است…سلام گاو …خیلی وقته به دستور جناب شیر کار تعطیل شده….!!”
تشویش و اضطراب در یک آن جای خود را به شادی و لبخند داد…

بله..گاو بود که پس از یک روز کار سخت و مشقت بار در حالیکه پاهایش دیگر نای راه رفتن نداشت از مزرعه بر می گشت….گاو عادت داشت هنگام کار نه گوشی برای شنیدن داشته باشد نه چشمی برای دیدن…او فقط کار می کرد…درست مثل یک گاو…..
حالا دیگر گاو به نزدیک آنها رسیده بود و همه هیبتش در روشنایی کم سوی خورشید و ماه دیده می شد…سگ و گوسفند به استقبالش رفتند که ناگهان صدای خنده شیر و خوک و لاشخور و موش به هوا برخاست…

نگاه ها به سمت آنان برگشت….فضای تشویش و اضطراب و شادی و لبخند جای خود را به غم و غصه و دلتنگی داد…

Comments

Leave a Reply




submit *