مزرعه حیوانات(2)

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

چندی نگذشت که حیوانات کار در مزرعه را رها کردند و در کنار برکه جمع شدند…حدس و گمان درباره موضوع جلسه شروع شد…گوسفندان حدس می زدند که شیر می خواهد جیره غذایی شان را بیشتر کند…چون خیلی وقت بود که آنها مجبور بودند در خوردن غذا صرفه جویی کنند…دلشان برای یک شکم غذای سیر لک زده بود…سگ ها از دشمنانی می گفتند که هر روز بر تعدادشان افزوده می شد و قصد دست درازی به مزرعه را داشتند…می خواستند به شیر پیشنهاد دهند که گودال بزرگی دور تا دور مزرعه درست شود که غریبه ها به راحتی نتوانند به حصار های مزرعه نزدیک شوند…آنها آرزو داشتند یک شب راحت و آسوده بخوابند…موش اما حرفی برای گفتن نداشت…او از شرایط موجود راضی به نظر می رسید…هم به اندازه کافی دانه ذخیره کرده بود و هم شب ها مجبور نبود برای حفاظت از مزرعه بیدار بماند…با این حال بدش نمی آمد از شیر بخواهد محل خوابش را عوض کند…بوی گوسفندان او را اذیت می کرد…در این بین لاشخورها و خوک ها ساکت بودند…

شیر در میان همهمه جمعیت بر تخته سنگی نشست و با نعره ای خفیف صحبت را در حالی شروع کرد که خوک ها در سمت چپ و لاشخورها در سمت راست او نشسته بودند…
“رفقا…همه ما به یاد داریم که این مزرعه روزی زمینی خشک و بی آب و علف بود…خوشبختانه با تلاش و زحمت اکنون در جایی زندگی می کنیم که سرسبز و پربار شده است و به اندازه کافی آذوقه برای خوردن و آب برای نوشیدن داریم…”

گوسفندان خواستند به شیر بگویند که غذای آنها کم است که با نگاه چپ چپ خوک ها بع بعی شبیه ناله کردند و در جایشان نشستند….
شیر ادامه داد…”به دلیل سرسبزی و خرمی مزرعه با خبر شدیم که جانوران و غریبه های زیادی قصد حمله و تصرف مزرعه را دارند…”
صحبت شیر که به اینجا رسید سگ ها واق واقی کردند و تا خواستند از بی خوابی های شبانه گلایه کنند و موضوع کندن گودال را به شیر بگویند با نگاه غضب آلود لاشخورها زوزه ای کشیدند و ساکت شدند…

“اما من شما را در این موقع روز در اینجا جمع کردم و از شما خواستم که کار در مزرعه را رها کنید تا به شما خبر مسرت بخشی بدهم که مطمئنا از شنیدن آن خوشحال خواهید شد….”

حیوانات هر کدام در ذهن خود آرزوها و رویاهای خود را مرور کردند…

“می دانم که همه شما مشتاقید این خبر خوب را بشنوید…باید به شما بگویم قدم نو رسیده ای در راه است…خوک تا چند روز دیگر بچه ای به دنیا خواهد آورد و بر تعداد ما اضافه خواهد شد….”

حیوانات هاج و واج یکدیگر را نگاه کردند….

“اما این خبر خوب از طرفی برای ما مشکلاتی هم ایجاد خواهد کرد….کلبه ما به اندازه ای کوچک است که جایی برای مهمان جدید ندارد…به همین دلیل دور هم جمع شده ایم تا یکی از شماها داوطلبانه به مزرعه ای دیگر کوچ کند و جای خود را به بچه خوک بدهد….کدام یک از شما برای این کار آماده است؟”

حیوانات نگاهشان را به زمین دوختند….گوسفندان بع بعی شبیه زجه و سگ ها واق واقی شبیه زوزه کردند…..موش اما ساکت بود…شیر که از قبل می دانست کسی حاضر نخواهد شد مزرعه را که با زحمت زیاد سرسبز و خرم شده بود رها کند نگاهش را بر روی تک تک حیوانات حرکت داد…

“گوسفندها…آنها اینجا زیادی هستند…اما اگر دوباره خشکسالی شود گوشتشان به درد خواهد خورد…ضمن اینکه لاشخورها بدون گوشت نمی توانند زندگی کنند….سگ ها….آنها فقط واق واق می کنند و نیمه شب ما را از خواب راحت بیدار می کنند….اما برای حفاظت از مزرعه به وجود آنها نیاز است..بدون آنها غریبه ها مزرعه را تاراج خواهند کرد…موش…رفتن او دردی را دوا نمی کند…چون او جای زیادی را اشغال نمی کند…ضمن اینکه برای خبردار شدن از اوضاع مزرعه به وجودش نیاز است…..”
شیر که حسابی گیج شده بود با لاشخور و خوک به مشورت پرداخت….به نظر می رسید به وجود همه نیاز است…ترس و دلهره حیوانات را فرا گرفت…

چندی نگذشت که چشم آنها از خوشحالی برق زد…با برق نگاه آنان آسمان بر سر حیوانات خراب شد…….آنها راه حل مسئله را پیدا کرده بودند…..

Comments

Leave a Reply




submit *