امان از توپولوف

Posted on فوریه 7, 2011 - Filed Under پرت و پلا | 6 Comments

حالا که این توپولف های روسی تلپ تلپ مثل طوطی بازرگان سقوط می کنند و تسلیم جان آفرین می شوند بد ندیدم این چند خط را در نبودت بنویسم…اسمش را وصیت نامه نگذار که وصیت نامه برای آنهایی ست که مال و منالی دارند و بعد از رفتشان بابت تعداد انبوهی ملک و حساب بانکی جنگ و ستیز راه می افتد و قشون کشی می شود…من که نه مالی دارم و نه منالی…نه گنج پنهانی و نه حساب بانکی معناداری…البته چیزهایی دارم که به بانک و پول مربوط می شود و یقینن مجبورت می کند بعد از من ماهانه سری به بانک بزنی و احتمالن تو را ترغیب می کند که به روح معطل مانده ی من چیزهایی نثار کنی…حق داری می دانم…نوش جانم…گوارای وجودم…راستش این هم از شانس بد تو بود که از وقتی با هم آشنا شدیم من را در حال طی مسیر دیدی…کاری نکردم که به قول معروف نانی داشته باشد…یک بار که بارمان زدند مجانی، خوششان آمد…دیدند بارخورمان خوب است ول نکردند…من هم اعتراضی نکردم چون می خواستم کسی دیگری بشوم که البته نشد…امان از دست این توپولوف…!

بگذریم…

تو که نبودی بچه را بردم خانه ی خاله اش…با نازنین بهتر از بابایش بازی می کند…حق دارد طفلی…این آدم را که ده دقیقه صبح می دید و پانزده دقیقه شب، نمی شد اسمش را بابا گذاشت…چه می شد کرد گفتم که می خواستم کس دیگری بشوم…البته خاله اش می گفت گهگاهی وقت خواب دلش برای من هم تنگ می شود…باز هم جای شکرش باقی ست…من به همین یک ذره دلتنگی بچه گانه راضی و سرخوشم…

حرف از دخترم شد…لطفن یکبار هم که شده حواست به من باشد و این چند جمله را خوب گوش کن…تا وقتی هنوز دخترم شب ها پیش خودت می خوابد و اتاق و خانه اش جدا نشده، هر شب برایش قصه ی شنگول و منگول و حبه انگور را تعریف کن که اگر روزی روزگاری بزرگ شد و کسی زنگ خانه را زد به همین سادگی ها گول نخورد و در را به روی هر گرگی باز نکند…شما هم حواست جمع باشد…با شما هستم!…خوب دقت کن کسی که زنگ خانه را می زند آدم باشد…نه…صبر کن…آدم هم خطاکار بود و گول خورش ملس…اگر انسان بود به حریم مقدسمان راهش بده…از همان انسانهایی که زمانی بابایش می خواست بشود و نشد…امان از دست این توپولف…!

عجب داستان غریبی ست این نوشتن های گاه و بیگاه من…می خواهم طنز بنویسم می زنم به صحرای کربلا…بدبختی نوشته هایم همین است دیگر…هر وقت تصمیم داشتم عاشقانه بنویسم طنزم می آمد و پرت و پلاهایم هم همیشه یک کم جدی می شد…نمی دانم تقصیر حیرانی روحم بود یا تقصیر این هِدست که حس و حالم را وقت نوشتن عوض می کند…برای همین چند خط بالا را که خیلی جدی بود پاک کردم تا دم دمای رفتن دلگیرت نکرده باشم…

از این پاراگراف به بعد را ستاره می گذارم که اگر دوست نداشتی نخوانی…چون اصل موضوع همان دو مورد بالا بود که گفتم…اول اینکه بچه را تحویل خاله اش دادم و دوم اینکه ظرف ها را شستم…البته دومی را به خاطر اینکه فراموش کردم هنوز نگفتم و مجبور شدم آخر این نامه بنویسم…اگر می خواهی جزییاتش را بدانی یک پاراگراف به آخر مانده را بخوان…البته قبلش گفته باشم که زیاد دنبال آن دیسی که دوست داشتی نگرد…آره همان که دخترخاله ات کادو آورده بود…می دانم که باورش سخت است اما باور کن عمدی در کار نبود…راستش از همان شب بله برون از این کدوی چاق که با آن لب های پروتزی اش وقتی عشوه می آمد مثل قورباغه وقت قور قور می شد بدم می آمد…با آن زبان درازش که چند تا لا می خورد در دهان گشادش وقتی حرف می زد…

* اگر شد به پدر و مادرم هر از گاهی سر بزن….می دانم که چشم دیدن خواهرم را نداری ولی اگر از درب پشتی بروی احتمالا همدیگر را نمی بینید و مشکلی پیش نمی آید…خودش که وقتی گریه می کرد به من می گفت تو را خیلی دوست دارد و مثل خواهر بزرگترش می مانی…اما هر چقدر باجناق برای من فامیل شد خواهر شوهر هم برای تو خواهر می شود…به هر حال هر وقت مقدور بود سر بزن…یعنی حتما سر بزن…حتی اگر شده چند دقیقه…مطمئنم که اگر هر دوی مان سر نزنیم دلشان خیلی می گیرد…نه!…فکر کنم بمیرند از بس غصه می خورند…اَه…دوباره جدی شد…از ولی به بعد را دوباره می نویسم…آره همان ولی بولد شده…لطفا بعد از آن را نخوان…

از من قول گرفته که سفارشش را پیش تو بکنم…خواست که با او مهربان تر باشی…از  آخرین باری که به تیر خورد یعنی تیر چراغ برق داشت با مرجان خانم همسایه احوال پرسی می کرد و حواسش نبود زد به او کم توقع شده، آب و روغن قاطی کرده و مدام دود می کند…او که روزگاری اسب سپید من بود آن وقتها که درِ باغ آرزوها را می زدم  و بعد هم اسب بالدار ما شد وقتی رفتیم به بالای ابرها…نزدیکی های خوشبختی…وقتی هم که با مخ سقوط کردیم به زیر ابرها نزدیک خانه ی مادرزن، با ما بود یادت هست که؟…بیچاره این اواخر خیلی نجیب شده بود…تازه اسب شده بود…یعنی راستش را بخواهی از اول هم اسب نبود…بیشتر به خر شبیه بود…اما تا دلت بخواهد باوفا بود مثل سگ…

سوسک…!

ببخشید حواسم پرت شد…چند لحظه صبر کن دوباره برمی گردم…باید حساب این جانور عوضی را که نیمچه ابهت و هیبت ما مردان را در برابر شماها به سخره گرفته است برسم تا وقتی برمی گردی و من نیستم خاطر تو و خواب آرام اهل محل آشفته نشود…

…برگشتم…حالا که موضوع سوسک پیش آمد باید اعتراف کنم که از وقتی به من ماموریت ویژه دادی که ساعت ها کف آشپزخانه به شکم دراز بکشم و به یک نقطه خاص خیره شوم تا اگر سر و کله این جانور کثیف پیدا شد دودمانش را بر باد فنا بدهم بین من و او یک حس شیرین متقابل شکل گرفت…نه!…عصبانی نشو لطفن…به هیچ عنوان عاشقانه نبود این حس…بیشتر به یک تفاهم قلبی بر مبنای اهداف مشترک شبیه بود تا عشق…با اینکه آخر چندِش بود ولی تو از این جانور مرموز می ترسیدی و این یک نکته ی مهم بود…وای که چقدر حسودی می کردم به این ابهت پنهان زیرپوستی اش…

قبلن گفتم که همه ی ظرف ها را شستم – سیزده بار- تا وقتی از ماموریت برمی گردی حض (حز، هز، هض، هظ، حظ) کنی…نمیدانم چرا وقتی نیستی من ظرف شستنم می گیرد…باور کن اگر ظرف ها کثیف هم نباشند با ظرف های تمیز عشق بازی می کنم مخصوصن آنهایی که کادوی فامیلت هستند یا به عبارتی بودند…

ساعت حدود دو نیمه شب است و من سه ساعت دیگر باید بپرم…چقدرش را نمی دانم…سه، سیزده، سی هزار پا شاید هم بیشتر ولی اگر روزی روزگاری دلت هوایم را کرد و برایم دلتنگ شدی و خواستی نامه بنویسی این هم آدرس من: آسمان هفتم، دشت اندیشه، کیلومتر هفت بزرگراه جهنم، خیابان عشق، کوچه ی مهربانی، ساختمان خشتی آجری رنگ، طبقه ی آخر مشرف به محوطه ی بهشت، اتاق آدمیزاد، برسد به دست هم اتاقی “آدم”…

Comments

6 Responses to “امان از توپولوف”

  1. حسام on فوریه 8th, 2011 7:19 ق.ظ

    خیلی باحال بود. آدم نمی دونه بخنده یا گریه کنه… تو باید دیالوگ نویس می شدی!

  2. لیلا on فوریه 8th, 2011 2:34 ب.ظ

    کیف نمودیم دوباره! من عمومن برای نوشته های مردم کامنت نمی ذارم. ولی این رو نمی شد بی کامنت ول کرد و رفت!
    درام ِ بی نظیری بود.
    همیشه بنویس چون اگه ننویسی به هم دوره ای هات “خیانت” کردی! (الان قشنگ تحریک شدی برای ادامه دادن؟ :دی)
    در ضمن! آدرس رو اشتبا دادی برادر :)

  3. لیلا on فوریه 20th, 2011 2:41 ب.ظ

    هین! سخن ِ تازه بگو! ملت منتظرن…

  4. سهیلا on فوریه 21st, 2011 11:03 ق.ظ

    سلام وعرض ادب
    ………………
    سلام….خوشحالم که بعد مدت ها شما رو اینجا می بینم…شاد باشید

  5. شهرام on فوریه 21st, 2011 10:15 ق.ظ

    توپولف هم جلیقه نجات داره هم ماسک اکسیژن داره هم برگه راهنمای شرایط بحرانی داره هم تازگیا کفن اعلای اعلا کنار همون جلیقه نجاته! نیّت مهمه!
    پایدار باشید بی تیشۀ با ریشه.
    ………………………….
    به قول کرمونیها “دولخ” کردین از بس کامنت گذاشتین…خوشحالم که شما رو اینجا می بینم…

  6. شهرام on فوریه 21st, 2011 10:24 ب.ظ

    不勇携:)

Leave a Reply




submit *