مزرعه حیوانات (1)

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

سالها قبل دورتر از همین نزدیکی ها در مزرعه ای سیلی خورده از قحطی و خشکسالی حیواناتی زندگی می کردند….در این مزرعه نه غذایی-به اندازه-برای خوردن بود و نه آبی برای نوشیدن…حیوانات مزرعه نحیف و بی جان روزگار را به سختی سپری می کردند…حتی برای شیر-سلطان مزرعه- هم نه یالی مانده بود نه کوپالی و نه نای دویدن پی شکاری….تنها در این میان هر روز به تعداد لاشخورها که غذایشان لاشه بی جان حیوانات تلف شده بود اضافه می شد…لاشخورهایی که بر بلندای تخته سنگی عظیم با چشم های تیزبین خود مرگ حیوانات را انتظار می کشیدند…

سالها به همین منوال گذشت و از آن همه حیوان تنها شیر- گاو -موش-گوسفند-سگ و خوک باقی ماندند و مابقی یا خوراک لاشخور ها شدند و یا به امید یافتن مزرعه ای آباد و سرسبز پای در جاده آمال نهادند و از آنجا رفتند…
مدت ها گذشت تا اینکه سرنوشت تلخ رفتگان آیینه عبرت ماندگان شد و حیوانات که سرانجام خود را در چشمان لاشخورها می دیدند به تکاپو افتادند تا بلکه بتوانند خود را از این شرایط مرگبار نجات دهند…
گاو با همه ضعف و ناتوانی اش شروع کرد به شخم زدن زمین…موش بذرهایی را که باد با خود به آن حوالی آورده بود جمع کرد و به دنبال گاو بر زمین کاشت…(البته بماند که چند تایی را هم پنهان از دیگران برای خود کنار گذاشت)…گوسفندان با مشقت فراوان از برکه خشکیده ی آن حوالی ذره ذره آب جمع کردند و پای دانه ها ریختند……خوک ها اما در سایه سنگی نشستند و به کار به اعتقاد خود بیهوده و عبث آنها نیشخند زدند…لاشخورها هم که از این اتفاق راضی به نظر نمی رسیدند اوضاع را از بالای تخته سنگ به شدت تحت کنترل داشتند…
روزهای زیادی به کار بر روی زمین خشکیده گذشت…آنها برای مزرعه خود حصاری کشیدند و کلبه ای کوچک ساختند تا بتوانند در آرامش شبانگاهی خستگی روز را از تن به در کنند…و در این میان سگ ها مراقب بودند تا مبادا غریبه ای به مزرعه آنها دست درازی کند.

زمستان گذشت و از پس آن بهار آمد…با آمدن بهار، زمین خشکیده یکدست سبز شد و حیوانات که نتیجه مرارت ها و رنج های خود را می دیدند به جشن و پایکوبی پرداختند…آن ها شب ها در کلبه کوچک خود جمع می شدند و از پایان سختی ها و شروع نیکبختی ها سخن می گفتند…همه بودند…حتی لاشخورها هم تخته سنگ را رها کرده بودند و در کنار دیگران شادی می کردند…خوک ها هم در آن شلوغی از هوشمندی خود و نقش آن در آبادانی مزرعه می گفتند و در هلهله شادی هیچ کس سنگ اندازیها و نیشخندهای آنان را به یاد نیاورد….
روزها و شب ها به شادمانی و مسرت گذشت ….تا اینکه در یک نیمه روز گرم اواخر بهار شیر به حیوانات دستور داد برای بحث در مورد مسئله ای مهم در کنار برکه جمع شوند……حیوانات در گوش هم پچ پچ می کردند…”چه مسئله ای اتفاق افتاده که شیر در این موقع روز ما را خواسته است….!؟”

Comments

Leave a Reply




submit *