قادرخان

Posted on ژوئن 16, 2018 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

ساکنان ده که عمری را با عمو عاطف و بی بی شوکت سر کرده بودند می دانستند که این دو نفر چه بی اندازه به گاوشان وابسته اند…گاو سفید شیرده ای که همه ی دارایی که نه همه ی زندگی شان بود…برای آنها اصلن مایه ی تعجب نبود که این پیرمرد و پیرزن دوست داشتنی از غم گم شدن گاو، لب به غذا نمی زنند که چیزی شبیه چنگک به قلب مهربانشان چنگ انداخته بود و آن را به سختی می فشرد…همه اهالی ده از زن و مرد، پیر و جوان، آشنا و غریب کار و زندگی را برای پیدا کردن گاو رها کرده بودند…ده را زیر و رو کردند تا شاید نشانه ای از گاو پیدا کنند اما انگار آبی بود که در گرمای کشنده ی روزهای گرم تابستان بخار شده بود و به هوا رفته بود…

کدخدا محمدحسین پیرمرد مورد احترامی که محلی ها کدخدا “مَدسه” صدایش می کردند به همراه عمو عاطف، غلامعلی و یاور که از هر سه آنها جوان تر بود اسب ها را زین کردند و صبح زود به سمت کوه مرغی که چند فرسخ با ده آنها فاصله داشت راه افتادند…هر وقت چیز با ارزشی از ده گم می شد ذهن ها ناخودآگاه به سمت “قادرخان” یا به قول اهالی ده “قادر دَله” معطوف می شد که در دامنه ی کوه برای خودش جلال و جبروتی برپا ساخته بود…کوهی که از دور به مرغی شبیه بود که روی تخم هایش آرام گرفته است…

نزدیکی های ظهر بود که به قلمروی قادرخان رسیدند…بعد از سوال و جواب و گذر از چند نگهبان به اتاقی مخصوص راهنمایی می شوند و منتظر می مانند تا میزبان سر برسد…اتاقی پر از سرهای شکارشده ی حیوانات بر روی دیوار، چند تفنگ شکاری، یک نقاشی بزرگ از گله ی بزهای کوهی و یک چراغ پیه سوز کهنه که در کنار کلی وسیله ی دیگر، شکل و شمایل مناسبی به اتاق داده بودند…چندی نمی گذرد که قادرخان با آن سبیل تا بناگوش تاب داده با کلاه مخصوص و تفنگ شکاری اش وارد می شود و تک تک مهمانان را به شیوه ی خود به آغوش می کشد و به گرمی از آنها استقبال می کند…

خاطره گویی های قادرخان از دوران جوانی که تمام می شود کدخدا فرصت می کند مسئله ی گم شدن گاو عمو عاطف را در میان بگذارد و از رنجی که بر او و زنش رفته بگوید…نشانی های گاو را یکی یکی می شمارد و برای پیدا کردن دزدان، رندانه طلب کمک می کند طوریکه قادرخان بو نبرد که شک اصلی به خود او و آدم های اوست…قادرخان که گویا عزیزترین داشته اش را از دست داده سری به نشانه ی افسوس تکان می دهد، از خشم مشتی به زمین می کوبد و بعد از بد و بیراه گفتن به دزدان خدانشناس به آدم هایش دستور می دهد که همه جا را بگردند و تا اثری از گاو پیدا نکرده اند برنگردند…

آن چهار نفر با اصرار فراوان دعوت ناهار میزبان را می پذیرند…خون جلوی چشمان قادرخان را می گرفت و سوراخ دماغ گنده اش از خشم به شکل خنده داری گشاد می شد وقتی از کسی “نه” می شنید…نوکرها آفتابه و لگن می آورند تا مهمانان دستی به آب بزنند…ناهار مفصلی تدارک دیده شده است، نان و دوغ محلی با یک سینی بزرگ پر از گوشت…قادرخان در وصف گوشت و بی معنا بودن زندگی بدون آن مفصل صحبت می کند و در این میان شعری هم فی البداهه می سراید و از سرخوشی، قهقهه ای شبیه به نعره می زند…بعد به عادت همیشگی که نشانه ی محبت زیاد او به مهمان است تکه ای بزرگ از گوشت برمی دارد، قسمتی از آن را به نیش می کشد و مابقی را تعارف می کند…کدخدا، غلامعلی و یاور گوشت های تعارفی را می خورند و سری به نشانه ی تایید و تشکر تکان می دهند…در این میان تنها عمو عاطف بود که لقمه ای از آن گوشت از گلویش پایین نمی رفت…گویا حسی و شاید هم نشانه ای در آن میان یافته بود که چون بغضی خشک راه گلویش را می بست…

“بصیرخُله” که خودش را “بصیرخان” صدا می کرد شال و کلاه کرده و سوار بر اسبی خوش تراش که تنها ارث پدرش برای او بود راهی کوه مرغی می شود تا به قول خودش از روابط گرمابه و گلستانی اش با قادرخان استفاده کند و چیزی عوضِ گاو برای عمو عاطف بگیرد…قبل از رفتن، سوار بر اسب سفید که همه و تنها دلخوشی زندگی اش بود در ده چرخی می زند و برای کدخدا که نتوانسته بود کاری بکند رجز می خواند…از روزهایی می گوید که پای در رکاب قادرخان به شکار بز کوهی رفته است و تا جایی که زبان نصفه و نیمه اش یاری می کند از شاهکارهایش در آن ایام تعریف می کند…مخصوصن از آن شبی که یک ببر -به گفته ی او به هیبت یک فیل- به آنها شبیخون می زند و او با گلاویز شدن با حیوان خشمگینِ تیزپنجه، جان قادرخان را نجات می دهد…برای اثبات حرف هایش هم مثل همیشه پیراهنش را بالا می زند و اثر زخمی بزرگ بر روی شکمش را به همه نشان می دهد…

بصیرخُله چند روزی بود که آفتابی نمی شد…از نیمه شبی که دهاتی ها دیده بودند با پای پیاده و با لباس های پاره پوره و خاکی از کوه مرغی برگشته و به خانه رفته بود کمتر خبری از او شنیده می شد…از آن شب خودش را در خانه حبس کرده بود و فقط نیمه شب ها به پشت بام می رفت و با صدای بلند، فحش پشت فحش ردیف می کرد…

Comments

Leave a Reply




submit *