شنبه سگی

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under پرت و پلا | Leave a Comment

می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست یا هفته ای که نکوست از شنبه اش پیداست…این هم ماجرای یکی از شنبه های بهاری من….فکر می کنین به آخر هفته برسم یا نه؟………

کله سحره که یک از خدا بی خبری دستشو گذاشته روی زنگ و ول نمی کنه….انگاری انگشتش رو با سریش چسبوندن به زنگ…خواب آلود و به هم ریخته یه چیزی می پوشم و در و باز می کنم…از نگاه های طرف می فهمم که بعضی از اتصالات البسه ام به درستی جفت و جور نشده…خانم محترمی به نظر می یاد…خودم رو جمع و جور می کنم….”آقا شما دیگه مسخرشو در آوردین…چرا ماشینتو گذاشتی سر راه ماشین من…”….”ببخشید شما؟… “من دختر خاله آقای هادی هستم..همسایه طبقه بالا”….”مگه آقای هادی چند تا دخترخاله داره…؟”چه طور مگه…؟”…”هیچی…همین طوری ….اللهی زهرمارش بشه…حالشو اون می بره بی خوابیشو من بدبخت….”..”چیزی گفتین….؟”…”نه خانم محترم….چشم الان می یام ماشین و بر می دارم…”
دوباره می رم به رختخواب….هنوز چشام گرم نشده که می شنوم یکی داره بالا سرم غر می زنه….”مگه شما سر کار نمی رین؟..”…”می رم ولی دیرتر…”…”ای بابا…اگه می خواستین دیر برین به من می گفتین سر راه می رفتم بانک…کلی کار داشتم…”….”ببخشید مریم خانم…باشه یه وقت دیگه….”
هنوز راه نیفتادم که از بانک زنگ می زنن…”موجودی حسابتون کسری داره…اگه تا ۱ ساعت دیگه نیایین چکتون برگه می خوره …”..”چشم…لطف کردین تماس گرفتین… الان خودمو می رسونم…”
چراغ سبز می شه…تو عالم خودم راه می افتم….یهو یه بچه قرتی به سرعت جت از چراغ قرمز رد می شه…صدای جیغ لاستیک ها و بوی گند لنت ها….استپ….سرم رو می یارم بیرون داد می زنم….”آهای ببعی …..”….دوباره صدای ترمز….دنده عقب…..یه هرکول لات می پره از ماشین بیرون….”چیزی گفتی جوجه فینگیلی…؟”…نگاهی به قطر بازوهاش و چشمای از حدقه در اومده و سیبیل تا بناگوش تابیدش می کنم….”بنده غلط بکنم چیزی عرض کرده باشم…. فرمودم چراغ سبز رو گذاشتن برای عبور و چراغ قرمز رو برای توقف….اگه قرمز رو رد کنی ممکنه….”….”خب که چی؟…”..”هیچی…البته شما هر وقت دلتون خواست می تونید رد شید….من باید حواسمو جمع می کردم می فهمیدم شما دارین تشریف می آرین…. ببخشید… عذر می خوام….راستی این خرتون ببخشید ماشینتون خیلی خوشکله…کجا دادین سقفشو چسبوندن به زمین…خیلی باحال شده ها……..”
هنوز چای صبح رو نخوردم که از دارایی زنگ می زنن…می رم ببینم نتیجه بررسی پرونده شرکت به کجا رسیده…”مگه چه خبره آقا…..باور کنید من صاحب شرکت مایکروسافت نیستم که این همه مالیات برام بریدین….”….”به هر حال ما در کمیسیون بررسی کردیم…تازه در حق شما لطف هم کردیم…..”دستتون درد نکنه…خدا سایه الطاف شما رو از سر ما کم نکنه که یه شبه ریشه هر چی کار و شغله توی این مملکت می زنین…روزتون به خیر آقای داروغه….”
نزدیکیهای ظهر خبر می رسه که رییس جدید چند تا گند جدید زده….اعصابم می ریزه به هم…داد و بیدادم می ره هوا…”مگه اینجا شهر هرته که …..”
ظهر شده …واسه اینکه روزم کامل شه می رم تامین اجتماعی….خانم محترمی یه لیست حق بیمه کارکنان به علاوه جرایم تاخیر پرداخت می ذاره جلوم….مخم سوت می کشه…..”خانم چه خبره…مگه من…….”
تمرکز می کنم شاید بتونم چند ساعتی برای پروژه درسیم وقت بذارم….لا مصب گیر کرده…جلو نمی ره…همش خطا…خطا..خطا….
دیگه نای حرف زدن و حال فکر کردن ندارم…..
نزدیکیهای ساعت ۳ عصره….وسایلم رو جمع می کنم که برم خونه…..موبایل زنگ می زنه….. “فرهاد….اگه اومدی خونه این لیست رو بخر بیار…ببین مثل دیروز اشتباه خرید نکنی…یادداشت کن….لوبیا چیتی….اشتباهی لوبیا قرمز نگیری که خورشت جا نمی افته….راستی برای بچه هم…………..”
دیگه واقعا اعصاب ندارم……کاملا به هم ریختم….دوست دارم یکی از چراغ قرمز رد شه تا بیفتم به جونش….یه فصل کتک حسابی بخورم بلکه این شنبه سگی دست از سرم برداره…….

Comments

Leave a Reply




submit *