فرصت ثانیه ها

Posted on نوامبر 24, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

با اینکه سن و سالش اجازه نمی داد تا در دنیای آدم بزرگ ها، پرسه های گاه گاهی بزند اما ذهن پسرک برای انباشت آرزوهای بزرگ بی تابی های بسیار می کرد. شاید به اندازه همه ی ذهن کسانی که روز و شب از برابرش می گذشتند و فرصتی برای دیدن او و چون او نداشتند تا لحظه ای درنگ کنند و مسیر آرزوها و دل خوشی هایش را به سمت و سویی بی سراب نشانه گذاری کنند.

پیرمرد با آن عصای رنگ و رو رفته و عینک ته استکانی معروفش که زخم سمت چپ آن را با چسبی ضخیم التیام داده بود تنها دلخوشی پسرک در این دنیای بی سامانی ها بود و دریچه ای برای ورود به دنیای آرزوها و سرزمین های خیالی. از صبح زود که آفتاب پیش از نوازشِ خوابِ آرام دیگران، شلاقش را بر تن نیمه جان گرفته ی پسرک فرود می آورد تا نیمه های شب که سرما و تاریکی و تنهایی دست به یکی می کردند تا خوابش، رنگِ رویا به خود نبیند، یک دنیا آرزو و خیال شیرین بود که از لابه لای اتفاق های دور و نزدیک سر بلند می کرد، پر می کشید و بر ذهن پسرک می نشست.

پیرمرد هم در همه ی این سال های همنشینی، دلخوش به پسرک بود و آرزوهای دور و درازش که گه گاهی از گوشه ذهنش بر زبان جاری می شد و او را به روزگار خیال های شیرین پرتاب می کرد. شاید به همین دلیل بود که بی هیچ چشمداشتی از هر اتفاقی که در گوشه ای بی جان، جان می گرفت می گفت و اگر حافظه اش یاری می کرد خرده خاطره ای را هم در لابه لای آن زنده می کرد. برای حرف های سیاسی، سرش را به گوش پسرک می چسباند و پچ پچ کنان- طوری که غریبه آشناهای آن حوالی نفهمند و همین یک وجب جای ناقابل را هم از او دریغ نکنند- تحلیل پشت تحلیل می آورد. ردای سیاست که به تن می کرد شرق را به غرب و شمال را به جنوب می دوخت و در این میان هم گریزی مثل همیشه به ملاقاتش با فلان عالی مقام در آن سال های دور می زد. صدایش پر از هیجان و چشمانش لبریز شوق می شد وقتی از استقبال خیابانی و انتظار طولانی و دست تکان دادن های بی دریغ می گفت و لبخندی که در نهایت پاسخ گرفته بود. پاداشی که در دنیای کودکانه اش حاضر نبود با هیچ کدام از آن همه مدعیان داخل صف های طولانی قسمت کند.

فرصت ثانیه ها می رسد. پسرک به سرعت می رود و پیرمرد هم عصایش را با دشواری تکیه می کند و لنگ لنگان قدم بر می دارد. هر دو به اندازه تمام آدم های آن اطراف و شاید بیشتر، قدر ثانیه ها را می دانستند. ثانیه هایی که هر دانه اش به زندگی و زنده بودن عجیب و غریبشان گره خورده بود و شاید به همین دلیل برای آن دو نفر، هر دقیقه یک شصت ثانیه ی ناقابل نبود و یک روز و یک ماه در تقویم سالشان یک دنیا ثانیه وزن داشت. ثانیه هایی که هرچند طلا نبودند اما به اندازه چند اسکناس تاخورده، شاید، می ارزیدند.

پیرمرد با همراهی سوی نصفه و نیمه  ی چشمان و هیجانی که از سن و سال او بعید بود از پیروزی تیم مورد علاقه اش خبر می داد و پسرک با چشمانی پر از شرارت های شیرین، کری می خواند و پیرمرد را به جوجه های آخر پاییز حواله می داد. پیرمرد که به اندازه سن و سال چند تا پسرک خاطره های جور واجور در کیسه داشت یاد روزی می افتد که برای اولین بار با یک شیپور بزرگ و یک دنیا فریاد خیسیده در گلو به ورزشگاه می رود و بی آنکه بداند ناخواسته از جایگاه هواداران رقیب سر در می آورد. صدای شیپور و فریادِ شادی که در هم می آمیزد نیمه ی خشمگین ورزشگاه او را دست به دست به گوشه ی سخت و سردِ پیست هدایت می کند و پسرک مثل همیشه می شنود و می خندد و آرزویی از جنس توپ و شوت و تور به انبار آرزوهایش اضافه می شود.

و باز فرصت ثانیه ها می رسد و پسرک و پیرمرد می روند و باز می گردند.

پیرمرد هنردوستِ هنرشناسِ منتقد هم دیدنی است. سینمای مورد پسندش را با همه ی جزییات و حواشی آن می شناسد. سالن، آپارات، پرده، صندلی های کهنه و صداهای نامفهوم که در آن سال های نوشابه با ساندویچ و تخم ژاپنی برای پیرمرد مفهوم کامل یک زندگی بود. در میان همهمه و درهم آمیختگی صداها و بوق ها و با حسرتی که ریشه در گذشته های دور دارد اقرار می کند که یکبار در تاریکی سالن و در محاصره ی دود و پچ پچ آدم ها و ریزخنده های گاه و بیگاه، آنقدر برای عاشق دل شکسته ی فیلم غصه می خورد و اشک می ریزد که آخر سر تاب نمی آورد و از زور دلتنگی خوابش می برد و در رویایش فیلم را آن طور که دوست دارد به پایان می برد. آن دنیای تاریکِ دودگرفته را می چیند کنار دنیای سالن های شیک و صندلی های نو و صداهای مفهومِ این سال ها و فیلسوفانه نتیجه می گیرد که این همه سیاهی و تلخی و پایان باز، حال آدم ها را خوب نمی کند و برای اثبات حرف هایش هم قیافه ی درهم و چهره ی گیج و منگ آدم ها و عصبیت کوچه و خیابان را شاهد می گیرد.

فرصت ثانیه ها می آیند و به سرعت می روند و پیرمرد باز لایه ای از جنس خیال و آرزو بر انباشته های ذهن پسرک اضافه می کند.

هوا تاریک است و فرصت ثانیه ها به پایان می رسد. پسرک، دستِ سرما گزیده اش را دراز می کند و از پیرمرد می خواهد فال فردایش را از بین آن همه طالع های دیده نشده بردارد. پیرمرد هم مثل هربار از دور گردون می گوید و دو روزی که بر مرداد نیست و روزی که خواهد آمد و پسرک باز نمی پرسد چرا همیشه دو روز به رسیدن روزش مانده است.

پیرمرد روزنامه ی امروز را می بندد و بر روی انبوهی از فروش نرفته ها تلنبار می کند. عصایش را بر می دارد و به سمتی می رود و پسرک هم به سمتی، تا اگر چشمی به روی آفتابی نو باز شد فردایی دیگر و اتفاقی تازه و فالی دوباره.

هوا بی گمان سرد است و ماشین هایی که بی نیازِ سبز و قرمز چراغ، می روند و از نظرها دور می شوند…

Comments

Leave a Reply




submit *