کلبه

Posted on اکتبر 30, 2017 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

چند وقتی ست خودم را گم کرده ام و باز چند وقتی ست که برای یافتنش، طاقت شب را طاق و خواب کوچه را آشفته کرده ام. چند وقتی می شود که خودم را جایی دور، شاید فرسنگ ها دورتر از اینجا، جا گذاشته ام و این را زمانی فهمیدم که آینه بر سر و روی غبار فراموشی ام دستی کشید و لبخندی سرد از ته دلِ بی جانش تحویلم داد. صحبت آینه که گل کرد، نشانی کسی را داد که مدت ها پیش از خود بی خود شده بود؛ درست همان زمانی که چیزی در دلش فرو ریخته بود و نمی دانست که بی خود شدنِ بی گدار، آدم را تهی می کند، می فشارد و مثل یک تکه روزنامه ی تاریخ گذشته، مچاله می کند.

دیروز با یک دنیا ناامیدی و دلتنگی یک آگهی درشت نوشتم و چسباندم به دیوارهای کوچه و خیابان آشنای شهر که خبر دهم صاحب این عکس، این پیچیده در اوهامِ دامنه دار، مدتی ست خودش را گم کرده؛ هر کس رد و نشانی دارد تماس بگیرد و مژدگانی دریافت کند. شب نشده چند نفر تماس گرفتند و نشان هایی آوردند که هیچ نشانی از خودِ من نداشت. خودِ من یک غرور داشت که روی چانه اش چال می شد وقتی از زورِ غصه خنده اش نمی آمد. یک نفر که مشخص بود صدایش را با چند نفر آن طرف تر عوض کرده می خواست خودش را به من بفروشد و من تازه فهمیدم که خودفروش از من هم درمانده ترست. آن یکی خودش را رنگ کرده بود و تقلا می کرد جای خودِ من قالب کند و نمی دانست خودِ گرفتار من سال هاست در گذشته ی سیاه و سفید خود مانده است؛ نه رنگ می فهمد و نه رنگ به رنگی را. تا شب، خودهای زیادی آمدند و گفتند و رفتند، اما هیچ کدامشان قالبِ خودِ من نبودند.

رام و سر به راه تر از این حرف ها بود که بخواهد بی خبرِ من یکی دو کوچه آن طرف تر برود چه برسد به اینکه یک دلِ سیر دل بکند و برود و برنگردد. هرچند از وقتی غرورش -همان غروری که چال داشت- را گرفتم و لب طاقچه ی بالا گذاشتم تا دستش نرسد، کمی هوایی شده بود و ادای دیوانه ها را در می آورد. به وقت مهتاب به شب می زد و سایه اش را دنبال می کرد تا انتهای بن بست کوچه ی خیال. آخر سر هم بازی اش می گرفت و پشتِ تیرِ چراغ، چشم می گذاشت تا سایه اش را گم کند و وقتی پیدایش نمی کرد، آرام به آغوش من می خزید که خوابِ همه ی شب را یکجا می دیدم.

من خودم را خوب می شناسم. فکر می کنم در یکی از همان شب هایی که سایه اش را پشت تیر چراغ گم کرد، راهش را کج کرده باشد. همان شبی که من در یک خواب عمیقِ پر از شب شنیدم یک نفر خودِ من را می خواست با همه ی چال و چوله هایش و نمی دانستم که شب با خواب دست به یکی کرده تا من را دست بیندازد. همان شب که خسته از همه ی خودها با خیال تبانی کردم و از باریکه راهی که از خواب دیگران می گذشت به کلبه ای رسیدم که تمام شب را از دلِ یک دریچه ی کوچک مهمان داشت. همان کلبه که بر دیوارش سایه هایی می نشست که از همنشینی شیدایی و شوریدگی و شعله های پریشان شکل می گرفت. من خودم را در آن کلبه و در رقص آن سایه ها دیدم. در همان کلبه ای که با شب می آمد و با صبح، که هیچ وقت نفهمید، می رفت. حالا که خوب فکر می کنم من خودم را آنجا، در آن کلبه ی شب و خیال و آتش، جا گذاشته ام…

Comments

Leave a Reply




submit *