خلوت بی گدار من

Posted on سپتامبر 27, 2010 - Filed Under یک کم جدی | 3 Comments

لیوان چای دوم که سرد می شود می توانم نگاه غضب آلود آبدارچی را پشت یک لبخند سرد و مصنوعی ببینم که در دل چیزی حواله ام می کند….و این لبخند از روی ناچاری، حاصل سالها تجربه و یادگیری است که او را مجبور می کند به این شعبده بازی ها تن دهد….شیرین زبانی اش ، قربان صدقه رفتنش و همه رفتار ساختگی اش به من می فهماند که او هم بلد است ….او هم می فهمد…او هم اگرچه یک آبدارچی ساده است اما قواعد بازی را به خوبی فرا گرفته است….اگر بازی نکند چه کند؟!….برود کنج خانه دودگرفته اش تنها- نه…با دو کودک پدرمرده اش- بماند تا بمیرد….آنهم حالا که بار مردانگی بر پیکر نحیف زنانه اش سنگینی می کند؟…..

هوای اتاق گرم است…گرم و شرجی….ایرواشر تا درست شود گرم می کند و زمانی درست می شود که قاعدتا باید گرم کند…تابستان گرما می دهد زمستان سرما….به کارهایمان می ماند…اصلا چفت چفت است با خود ما،زندگی ما ، رفت و آمد های ما ، اصلا خود خود ماست….جایی که باید باشیم نیستیم و آنجا هستیم که نباید باشیم….آنجا که باید اشکمان درآید نیشمان باز است  و اگر قرار است خفه شویم دهانمان کاسه ی پر حرف است…آنجاکه باید داشته باشیم نداریم و جایی که نباید، داریم…می خواهی بمیری سگ جان می شوی و تا نفست راست می شود یک ترمز بی جا ، یک سرطان بی موقع، یک سرعت غیرمجاز و یک سر درد ساده تو را مسافر آن سرا می کند….

حالت سوارکاری را دارم که به تاخت رفته است…ساعت ها و سالها بی مهابا….حالا رسیده است خسته و کوفته به جایی…نمی داند به کجا….اطرافش را گرد و خاک تاخت گرفته و چشم چشم را نمی بیند….اینجا چه می کنم…وسط این بیابان که تمامش یکی است….کل است و جزء ندارد…. و یافتن نشانه ای از مسیر، به مشقت وهم آلود رسیدن به سراب است….

باید قواعد بازی را بیاموزم….همین است دیگر و لابد چاره ای نیست….همان قواعدی که آنهای بی خاصیت می گفتند میز، پست ، مقام و مسئولیت اگر برایت – بله برای تو- فرصت نسازد و امتیاز نیاورد به درد نمی خورد…باید پرتش کنی به دوردست ترین جای ممکن…مثل تکه سنگی که از سر ناچاری در وسط  بیابان بی آب و آبادی برای رفع حاجت استفاده می کنی….و چقدر زجرآور است این تعبیر….انتهای نامردی است…..اصلا خود خود خیانت است….!

باید قاعده بازی احمقانه آقایان را یاد بگیری که در آن شاه بی خاصیت را که از حفاظت دو وجب آن ور ترش عاجز است تا  حد امکان نباید تکان بدهی…باید همان جا سرجایش بتمرگد تا پیاده، فدایی اش شود…رخ ، پاسبان مرزهایش شود مبادا کسی به حریم پر از نخوت و غرور او دخول کند….وزیر سردار رشید و شجاعش شود که جور ناتوانی و بی عرضگی شاه را به دوش می کشد…اسب و فیل باید باشند تا نباشند و باشد شاهی که اگر بخواهد آب دماغش را بگیرد تنبانش از پایش می افتد….

گرفتار کرده ام خودم را و ذهن و اندیشه ام را….فکر کردن به آنچه در اطرافت می گذرد تحمل گرمای شرجی هوا را برایت سخت می کند و در این میانه کودکی نیست فریاد زند….آهای مردم ، آهان کوران و کران و خران…!!!…. تن شاه لباس نیست….!

چای سوم هم سرد خواهد شد و عجب داستان مضحکی است داستان چای داغ و گرمای شرجی هوا….از سر تکلیف – شاید هم برای فرار از حرف های اندرونی و نگاه های مصنوعی-  سر می کشم…تکلیفی که نتیجه ی بی چون و چرای همان بازی احمقانه شاه و پیاده است….

به اطراف و اطرافیانم خیره  – نه- تا کنه وجودشان را می کاوم…هرچه هست و نیست در پس این زرق و برق و قیافه های حق به جانب ، عریانی است، تهمت و دروغ و انگ وبالا کشیدن است به هر بهایی….آینده،چشم انداز ، رسالت ، هدف ، حس ناسیونالیستی بهانه است…هرچه هست حرف است که در ترکیبی ناموزون و بی محتوا جملاتی را شکل می دهند که مفهومی را برساند و نمی رساند… حرفهایی که هیچ امضایی حاضر نیست ضمانت آنرا بکند…حرفهایی که نه عقلانی است و نه باور و ایمانی در درون آن نهفته است و نه اندیشه و فکری….تنها جملاتی هستند که در یک بزم شبانه برای گرم کردن محفل دوستان از دهان یک مست دودگرفته ، بی امان به بیرون پرتاب می شود…هم مجلس گرم کن است و هم پایه های لرزان نردبانی برای بالا رفتن ، بالا ماندن… و تو را هم دعوت کرده اند به این خرمی شبانه…..باید بگویی تا دیگران خوش شوند و خاک بر سرشان که انسانیت را به گند کشیده اند… دانه دانه گوهرهای وجود را لجن مال کرده اند….صداقت ، پاکی ، شخصیت ، چارچوب ، اعتبار ، متانت ، هویت ، اندیشه ، آبرو – این آخری را داشت یادم می رفت-….انسانیت را مثله کرده اند  و بر سر در ترک برداشته شهر به دار آویخته اند تا عبرتی باشد و هشداری برای آنان که اندیشه ی ورود دارند…بدانند که باید اهل فن که نه اهل بازی باشند…  قاعده بازی را یاد بگیرند تا بلکه پیاده ای شوند که پیش پای شاهان بی عرضه ذبح می شوند و از جنازه هایشان پل عبور ساخته می شود…

در که باز می شود قیافه سه جوان خسته با چشمانی که برق امید در آن موج می زند را می بینم……نوشته ای را بر صفحه ای که حاصل کارشان است نشان می دهند…حرفهایی می زنند از شب بیداریها ، خستگی ها ، مرارت ها ، دست های تاول زده و سختی کار….اسمم را بالای نوشته می بینم اما به محتوای متن دقت نمی کنم…اصلا مهم نیست چه نوشته اند….مهمتر اینکه کارشان ، حاصل مدت ها تلاششان به نتیجه رسیده است….خوشی آنها خوشی من است….نصیحتشان می کنم و سعی می کنم از جنس نصیحتهایی نباشد که  وقتی می شنوی حالت بد می شود و دوست داری بالا بیاوری….تشکر می کنند نه اینکه کاری کرده باشم که درخور تقدیر باشد و پاداشی درخور، از جنس همان سکه های طلایی که در بازار آدمیت ، دو پول سیاه هم نمی ارزد و نه اینکه شاهکاری کرده باشم یا کن فیکنی…نه… فقط به قولم وفا کردم و مانع کارشان نشدم…اسباب زحمتشان نشدم تا بتوانند کار کنند…و کار کردند…درست کار کردند…زندگی ها شکل دادند و تاثیرگذار شدند هرچند تاثیرشان به اندازه اثر انداختن یک خرده سنگ در دل دریا باشد…آدم بودند و سخت کار کردند در زمانه ای که کار نکردن هنر است و دوز و کلک و زیرآبی رفتن و دو دره بازی سکه رایج بازار است….دلالان ارج و منزلت دارند…ثروت دارند و زندگی- حتی اگر سگی باشد-….کار کردند چون می دانستند کار کردن هنر است و اگر با اندیشه و فکر و دانش و شعور توامان شود هنر تر (و چقدر از این تر و ترین ها بدم می آید)

چای روی میز سرد می شود…..برای چندمین بار نوشته آن چند جوان را خوانده ام…..تعریف کرده اند….شاید هم زیادی غلو کرده اند…به پای خامی شان می گذارم ، جوانی شان یا شاید هم به پای گرفتاری شان که هر کجا رفته اند ندیده شده اند یا به قول خودشان مضحکه اهل فن شده اند…..گرفتار تندباد شده ساقه های بی رمق جوانی آنها…آدم های شریفی که از گنده لات های محل تیپا خورده اند و اسیر حرف های خوب شده اند…حرف هایی از جنس همان حرف های محافل شبانه…..حالا اما پناهگاهی پیدا کرده اند که قصر آمال و آرزوهایشان نیست اما چتری است و حصاری برای گذر از این شب های خوفناک و ورود به صبحی دل انگیز با آفتابی ، پرتوش از بی کران تا بی کران….

چشمانت را که باز می کنی غبار خوابیده است ، اسب رهوارت خسته اما منتظر تا به سویی بتازد…..با اینکه راهی نیست ، مسیری نیست که تو را از آبادی بعد از این مطمئن سازد اما شاهدی هست ، یقینی هست ، ایمانی هست نهفته در لابه لای شن های این بیابان که اطمینانت می دهد راه را درست آمده ای…تو باید اینجا باشی و هستی….آنجایی که دلت مامن می شود و آرامشت به تو گواهی می دهد که خدا پس از این همه در به دری و بی خانمانی ، خانه ای برای فرود ، برای سکون یافته است….از آن جنس فرودهایی که منزلت می آفریند و اوج می سازد نه برای او که خود اوج است و منزلت……شطرنج باز قهاری که نه با تو که برای تو بازی می کند و هوای پیاده اش را همیشه دارد….

پس می مانی …چای پنجم را داغ داغ سر می کشم…پنکه ی پایه بلند گوشه ی اتاق به کار افتاده و هوا خنک تر شده است…..

Comments

3 Responses to “خلوت بی گدار من”

  1. حسام on سپتامبر 27th, 2010 5:31 ق.ظ

    دقت و ظرافت خاصی در نگاهت به اطراف وجود داره که دوستش دارم. برای همین ازت خوشم میاد دیگه!

  2. محمد on اکتبر 2nd, 2010 12:50 ق.ظ

    اعتراف میکنم که بعضی پستهایت را درک نمیکنم.تا به امروز به تاخت نرفته ام.گرد و خاک نکرده ام.باور کن خوابیده ام.اما خیانت نمیکنم.
    گاهی از اسب یکه تازت پیاده شو و بایست و بخواب !چیز خاصی اتفاق نمیافتد.

  3. شهرام on فوریه 21st, 2011 10:52 ق.ظ

    آشنا بود! بهرحال پنج شش ساله میبینم و میدونم و گذرانده‏ام. خوشحالم که دلم دیگر نمیسوزد برای باغی که میسوزد.
    خداوندا، گل را، باغ را، باغبان عاشق را و همتش را، پایان بردار…

Leave a Reply




submit *