دنیای بعد از این حسن آقا

Posted on جولای 7, 2010 - Filed Under بی ربط | 2 Comments

انسان به سرعت مرزهای دانش را در می نوردد…دانسته هایش عمیق تر و قدرت و تسلطش بر کائنات و محیط پیرامونش بیشتر و بیشتر می شود…ابزارهای جدیدی با پیشرفته ترین تکنولوژی ها خلق می کند و و زندگی اش  دست خوش تغییرات بسیاری قرار می گیرد.

این چند خط پیش بینی یک پیشگو از آینده مردمانش نیست که گوی تابناکی را بچرخاند و وردی بخواند…واقعیتی است که با سرعتی غریب در بیخ گوش ما در حال اتفاق افتادن است…بی آنکه بفهمیم پوست انداخته ایم و چیز دیگری شده ایم…پیشرفت تکنولوژی وجوه مختلف زندگی مان را دچار تغییر و تحول کرده است…گذشت زمانیکه که حسن آقا پشت بام می رفت و داد می زد:” آهـــــــــــای آقا  ابراهیم…امشب می یای بریم باغ آب بدیم…نوبت آب داریم امشب ها…آهــــــای…” و آقا ابراهیم تمام زور مانده ی نصف شبش را در حنجره اش خالی می کرد و می گفت: ” آهــای حسن آقا…این دخترومون تب کرده…دوا درمونی که پیدا نمی شه این موقع شب…طبیبم که رفته شهر سور و سات عروسیش رو را بندازه…باید بمونم بالا سرش این طفل معصوم نمیره تا صبح…تو اگر می تانی برو من فردا شب اگه این صغیره خوب شد می یام…”

زمانه عوض شده جانم…حالا دیگر حسن آقا، آقا ابراهیم را با اس مس (پیامک، پیام کوتاه ،پیام کوچک ، پپامچه، پیام خرد ، پیام کوچولو ، پیام کوتوله ، پیام اسمال ،پیام جقله ، پیام نفله ، پیام نرس ، پیام ناقص ،پیام بدبخت ، پیام بیچاره پسر عباس آقا هندونه فروش که آخرش از زور بی کاری معتاد شد و مرد…) با هم قرار می گذارند و باغشان را ریموت با سیستم آبیاری قطره ای آبیاری می کنند.

حسن آقای ما به جای داس علف بری ، N97 به کمر می بندد و mp4 player می برد صحرا همراه گله…برای گوسفند ها به جای نی و آواز دشتی ، DJ چیزچیزک play می کند و با سلن دیون Un-break My heart…Un-break My heart می کند...حسن آقای ما مدرنیته را تجربه می کند…به جای گوساله 3 ماه اش با تکنولوژی حال می کند و به جای همنشینی و هم بستری با همسرش – گل اندام خانم- که زمانی لنگه ی در خانه ی خان دایی را برای گرفتنش از جا در آورده بود با touch screen صفا می کند…حسن آقایی که روزی روزگاری طنین صدایش را چند ده آن ور می شنیدند حالا شده حسن آقای عشق موبایل و اس مس باز و آخرش هم با تک هایش ، حرفهای نگفته تلمبار شده دلش را به سلطان خان دوست قدیمی اش می زند که از وقتی جواب اعتمادش را نداد و سهم آبش را در غیاب حسن آقا دزدید رابطه شان از این رو به آن رو شد…و همه ی این تغییرات و همه چیز عوض شدن ها به سرعت برق و باد در چشم به هم زدنی اتفاق افتاده است…

و اکنون با این سرعت عجیبی که پیشرفت تکنولوژی به خود گرفته است تصور سالهای بعد از این عجیب است و دلهره آور….عمر نوح نمی خواهد…ده…بیست…سی…حداکثر صد سال کفایت می کند…و حسن آقا حالا فقط  یک آرزو دارد…دنیای 100 سال بعد را ببیند…حسن آقای ما می خواهد زنده باشد و ببیند در آن سالها چگونه می تواند آقا ابراهیم را برای آبیاری باغ خبر کند…

و من –فرهاد راهداری صاحب کاغذهای مچاله بسیار- امروز 16 تیرماه 89 می نویسم تصورم را از آینده ای عجیب و موهوم… شاید هزاران سال بعد که نوادگان ما بقایای سرزمین اجدادی خود را از دل خاک بیرون می کشند با دیدن کاغذهای مچاله و خواندن نوشته های آن با استفاده از جدیدترین متدهای زبان شناسی با خود بگویند…” اوه اوه…ببین این پدر فرهاد چطوری زمان ما را پیش بینی می کرده..اوه اوه”…

مقدمه ورود به دنیای آینده را می توان همین حالا هم دید…گل نساء خانم که حالا شده مهتاب جون دختر دوم حسن آقا (خدا بیامرزه دختر اولش رو که سر زا رفت…) به جای اینکه چادر سر کند و از مغازه آقا یاسر پسر تورج خان سبزی فروش که بین همه بچه هاش همین یکی عاقبت به خیر شد دو کیلو سبزی خورشتی بخرد با کانکنت شدن و چند تا کلیک (تقه ، ضربه ، شلیک ، شوت ، لگد، مشت) سبزی اش را select می کند و چند دقیقه بعد تحویل می گیرد…عینک سه بعدی می زند و در فروشگاه های اینترنتی سه بعدی گشتی می زند و تابلوی گوش بریده ونگوک را برای روز تولد همسرش اِسی -اسماعیل پسر آقا ابراهیم- سفارش می دهد…بدون اینکه در گرمای دودآلود پرترافیک شهر به پوست ماست مالی شده اش که جدیدا کش هم برداشته آسیب برساند.

دنیای آینده دنیای تصورهاست…یادهاست…خاطر هاست…ذهن هاست…دنیای مجازهاست…ابن یمین درجایی می گوید:” می پزم سودای خامش تا بسوزم اندر آن /عاقبت سوی حقیقت هر مجازی می کشد” در دنیای آینده بر خلاف نظر ابن یمین ، مجاز به سمت حقیقت نخواهد رفت که هر حقیقتی مجاز خواهد شد…هرچند باورش کمکی سخت و ناممکن باشد…

دنیای آینده، دنیای شناور شدن است…دنیای بی وزنی است…دنیای آینده، دنیای حرکت است…دنیای جابجایی ماده از جایی به جایی است بی  آنکه جرمش جابجا شود…انسان هم به تبع آن جابجا می شود و جرمش می ماند…نمی دانم اسمش را روح بگذارم…خاطر بگذارم…تصور بگذارم…نمی دانم…هرچه هست ماده جابجا می شود اما نه آنگونه تا حالا جابجا می شده است…

در دنیای آینده میشی جون نواده گل نساء خانم مثل اجدادش چادر به سر نمی کند و به سبزی فروشی نمی رود تا دو کیلو سبزی خورشتی و چندتا شلغم برای نچاییدن بخرد…سیگنال می شود و از طریق فیبر نوری و هوا، گشتی در مریخ و ناهید می زند…در اورانوس و زحل سیر و سیاحتی می کند و در عرض چند ثانیه شاید هم چند میلی ثانیه برمی گردد پشت لپ تاپش تا جای جدیدی را برای گشتن سرچ کند…

در دنیای آینده من و تو sms نمی فرستیم…sms می شویم و از یک جا به هر جا که send مان کنند می رویم و آنها که دل خوشی از ما ندارند به جای ابرو در هم کشیدن و ترش کردن، دایورتمان می کنند به این ور…به آن ور…به راست…شاید هم به چپ…

در دنیای آینده چت نمی کنیم و در ذهنمان تصور نمی کنیم  قیافه دوست ندیده آن سوی خطوط را…تصور می شویم…چت می شویم و شناور در هوا همدیگر آنطور که هستیم ملاقات می کنیم…

دنیای آینده دنیای مجازهاست…دنیای خیال هاست…دنیای پرواز ذهن است…انسان پر رمز و راز کنونی رمز می شود…فشرده می شود و در مدیای هوا مسیریابی می شود…جایی هم مالتی پلس می شود برای گفتن حرف های درگوشی..اما در این دنیای عجیب و غریب دیگرانی هم هستند…موجوداتی که…

(این چندخط ادامه دارد….اگر حوصله ای بود….!)

Comments

2 Responses to “دنیای بعد از این حسن آقا”

  1. محمد on جولای 8th, 2010 4:43 ق.ظ

    بی صبرانه منتظر اون روزام.روزایی که زمان بی معنی بشه و همه همیشه همه جا باشن. مثل خدا…

  2. حسام on جولای 10th, 2010 6:58 ق.ظ

    دنیای ترسناکی رو تصویر کردی… منتظر بقیه اش هستیم… موجوداتی که؟ چی؟

Leave a Reply




submit *