قابلمه ی مسی

Posted on اکتبر 8, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

پیرمرد، عصبانی که می شود عصایش را به سمت روبرو نشانه می رود و با چهره ای کاملن جدی که آن را می شود از شیب تند ابروها و بلاتکلیفی مردمک هایش فهمید، روح فرسوده ی پدرزن را احضار می کند و بابت اینکه در شب خواستگاری سنگ بزرگی پیش پایش نگذاشته حسابی از خجالتش در می آید. پیرزن که به رفتار عجیب و غریب شریک چندین و چند ساله اش عادت دارد غرولندی می کند و در لابه لای حرف های پیرمرد یادآوری می کند که لنگه ی در را چه کسی از جا درآورده بود. پیرمرد که در این مواقع لب هایش از خشم به لرزش می افتد هرگونه درگیری را انکار می کند و پیرزن زیرلب زمزمه می کند که از در بیرونت می کردیم مثل گربه از دیوار خانه وارد می شدی. در و دیوار و خانه و گربه در داستان هر روز پیرمرد و پیرزن می آیند و می روند تا شاید ثابت شود کدامیک اول خاطرخواه دیگری شد. آخرِ داستان هم به شکستنی های دمِ دست و از حال رفتن پیرمرد روی تشکچه ی گوشه ی سالن ختم می شود و پتویی که پیرزن روی پیرمرد می کشد تا مبادا در این بی تکلیفی هوای بهاری سینه پهلو کند.

داستان اما اینبار فرق می کرد. گوشی پیرمرد ناپدید شده بود و این فراتر از یک مجادله ی همیشگی یک نوع اعلان جنگ به حساب می آمد. یک گوشی موبایل، یا به قول پیرزن مَوال، که کارکرد خود را از هشدارِ خوردن قرص های رنگارنگ به ابزار سیر و سیاحتِ دنیای مجازی تغییر داده بود و شده بود هووی ترگل ورگل این روزهای پیرزن. این مهمان ناخوانده ی زیبا و ظریف با آمدنش حلالِ شیر پیرزن را برای پسر بزرگ خانواده حرام کرده بود تا یادش باشد در همه حال کتاب بهترین کادوی تولد است و یک نیشگون درشت هم نصیب نیمچه ی تخسش تا بار آخرش باشد راه و چاه این دنیای کذایی را نشان پدربزرگ می دهد.

پیرمرد مدتی بود به شبکه های مجازی راه پیدا کرده بود و دخترها و پسرها برایش سر و دست می شکستند. پسرها شیفته ی خاطرات قدیمی پیرمرد بودند که با آب و تاب تعریف می کرد، خصوصن خاطراتی که روح پیرزن از آن ها خبر نداشت و نباید هم می داشت و دخترها هم عاشق سینه چاک عکس های جوانی پیرمرد که خدا می داند با چه ترفندی از گنجه ی ایام پیرزن کِش رفته بود و یکی یکی رو می کرد و به ازایش کلی لایک و شست و بوس و لب آتشین می گرفت. پیرزن با اینکه اطمینان داشت شیره ی وجود پیرمرد را در این سال های طولانی به طور تمام و کمال کشیده است و شب و روز با یک کبریت بی خطر سر می کند با این حال یاد روزی می افتد که پیرمرد در میان همان دعواهای همیشگی، قسم خورده بود نسلش را در سراسر جهان گسترش دهد و پیرزن پوزخندی زده بود و گفته بود مگر گرده افشانی کند.

برخلاف همیشه تلاش بی وقفه ی روح سرخورده ی پدرزن هم نتوانسته بود بین آن دو صلح برقرار کند. پیرزن رفته بود و در خانه ی همسایه بالایی که از همه ی بچه های مجازی اش واقعی تر بود -با اینکه نسبت خونی هم نداشت- بست نشسته بود. پیرمرد هم مثل مار زخم خورده به خود می پیچید و از این اتاق به آن اتاق می رفت. لحظه ای هم می ایستاد و عصایش را رو به بالا نشانه می رفت و زیرلب چیزهایی می گفت. مشخص نبود بابت آفرینش پیرزن شکایت می کند و یا آه و نفرین نثار ارواح درمانده ای می کند که شب و روز از دستش خواب و خوراک نداشتند. هر سوراخ سنبه ای را که به مغزش خطور می کرد می گشت تا شاید نشانه ای یا صدایی از گوشی عزیزش ببیند و بشنود. آب حیات را هم از پیرمرد دریغ می کردند اینقدر بی تابی نمی کرد. اتفاقن همین بی قراری ها، پیرزن را این اواخر نگران کرده بود که مبادا تهدید پیرمرد درباره ی گسترش جغرافیایی نسل عملی شود و گرده افشانی هم نتیجه بدهد.

پیرزن یک ریز حرف می زند و از رفتار این روزهای پیرمرد گِله می کند و در همان حال با یک ریتم ثابت به سمت چپ کج می شود و باز به حالت طبیعی برمی گردد. از زمین و زمان شکایت می کند و خودش را بابت “بـــــله” ی نابجایی که به پیرمرد گفته بود سرزنش می کند. در میان گِله گزاری ها و سرزنش ها و شکایت ها، دل اما تو دل پیرزن نیست که مبادا وقت بگذرد و پیرمرد فراموش کند قرصش را بخورد و خدای نکرده بلایی سرش بیاید. دست آخر هم تاب نمی آورَد و از دختر همسایه می خواهد یک پیام به مَوال پیرمرد بفرستد و بگوید که گوشی را داخل قابلمه ی مسی در زیرزمین قایم کرده است!. البته تاکید می کند طوری ننویسد که پیرمرد به نشانه ی پیروزی عصایش را دور سرش بچرخاند و قهقهه بزند و تنهایی کیف کند.

همین سادگی های آشکار پیرزن بود که او را برای همیشه ی پیرمرد، خواستنی می کرد و یک روز پیرمرد دلباخته را وادار کرد در برابر دخترهای مجازی اعتراف کند که لنگه ی درِ خانه را او از جا در آورده بود.

Comments

Leave a Reply




submit *