این چند وقت…

Posted on نوامبر 17, 2009 - Filed Under بی ربط | 2 Comments

• مي خواستم از شنبه سگي بنويسم …روزي که از شب قبلش دردسرها شروع شد.از بحث و جدل با همسايه بر سر نقش گربه در توسعه و ارتقاي فرهنگ آپارتماني تا چک برگشتي بانک ، ديدن کسي شبيه سوهان روح پس از سالها، مريض شدن رويان خانم و گم شدن کيف اسناد و مدارک جميعا ، خراب شدن اساسي ماشين و در نهايت هم تب شديد مقدمه اي بود براي يک هفته خانه نشيني….فقط نمي دانم چرا اتوبوس جهانگردي وقتي آمد که من خواب بودم!…بماند…
• به ديدن حامد حسينخاني عزيز رفتم که تازه از سفر خانه خدا آمده بود…دقايقي در مورد راه هاي رسيدن به خدا -البته نه از نوع مارمولکيش- گپ زديم و آخر سر هديه اي بس ارزشمند گرفتم…چند جلد کتاب شعر که در ميان آنها ” از اين بهشت موازي” کتاب جديد حامد چيز ديگري بود…خصوصا جايي که مي گويد :
بين بچه هاي شهر ، گفتگوي کوچه بود / خانه شما درست ، روبروي کوچه بود
رنگ چشم روشنت ، بوي وحشي تنت /اي بهار قد بلند ، رنگ و بوي کوچه بود
ناگهان دلت گرفت ، رفتي و از آن به بعد / آنچه رفت و برنگشت ، آبروي کوچه بود
و ادامه مي دهد…..
با شروع سبک عشق ، از هزار قرن پيش / اين شراب خانگي در سبوي کوچه بود
کوچه طفلکي شکست ، پير شد ، خميد ، مرد / زندگي کنار تو آرزوي کوچه بود
حامد خبر خوب ديگري هم براي طرفداران شعر و موسيقی به ويژه کرمانيها داشت…آلبوم “ترنجستان” با صداي مجيد خان حسيخاني و آهنگسازي استاد مجيد درخشاني و شعر حامد و چند شاعر کرماني ديگر در شرف انتشار است…(برای دوستانی که خيلی با موسيقی سنتی ارتباطی ندارند توضیح بدهم که استاد درخشانی سرپرست گروه شهناز ، آهنگساز آلبوم “در خیال” و چند اثر دیگر با صدای استاد شجریان- حفظه الله من شرهم- است) شنیده ام کار زيبايي شده… صداي مجيد حسينخاني را که بشنوي بي اختيار ياد ايرج بسطامي مي افتي البته ايرجي که در مکتب اصفهان پرورش يافته باشد…
• براي تنوع هم که شده تصميم گرفتيم خانه را عوض کنيم…گشتيم و آخر سر هم خانه اي تقريبا با سليقه مان جور پیدا کردیم…قرار شد فرداي آنروز جابجا شويم…در راه برگشت کوچه و در و ديوار خانه بوي غربت و طعم تلخ خاطره مي داد….نفس کشيدن برايم سخت شده بود و بي خود و بي جهت غم عجيبي در دلم خانه کرده بود….لعنت فرستادم بر خودم و اين همه دلبستگي به جاندار و بي جان…همان شب تلفني قرارداد را فسخ کردم….

• شب از نیمه گذشته…دیسکانکت می شویم و می خوابیم…

Comments

2 Responses to “این چند وقت…”

  1. محمد on نوامبر 26th, 2009 5:53 ق.ظ

    به همه ی اون پاراگراف اول سایتت رو هم اضافه کن.چند روزه نمیشد بیای تو سایتت.اصلا پس بیخود نگران نشده بودم! باور کن دلم خیلی برات شور میزد و اگه امروز نمیشد بیام تو سایتت حتما بهت زنگ میزدم.حتما یه صدقه بده! اصلا همه ی شنبه ها سگی ن! امیدوارم همش به خیر گذشته باشه و الان ردیف باشی.))
    بلند بگو: بر چشم بد لعنت!))

    قصه ی این دلتنگی و دلبستن و اینها رو هم با نا اهلش بگی فقط خنده تحویل میگیری! من خودم شاید باورت نشه برا اون خونمون که توش بزرگ شده بودم و یه بار خودت اومده بودی گاهی اونقدر دلتنگ میشم که نفسم میگیره! فقط باید برم ببینمش تا آروم شم.تازه وقتی میرم هم گاهی بیشتر دلم میگیره! یه آپارتمان بی ریخت اومده جاش!

  2. مريم-يادگار on دسامبر 21st, 2010 10:11 ب.ظ

    تورو خدا نگين اين روده دراز كيه اومده و در هر موردي هم اظهار نظر مي كنه! جهت اطلاع بگم من هم فقط خوابهام اون خونه قديمي بچگي هام رو مي بينم. كلي خونه بعد از أون عوض كرديم ولي من خواب اونجا رو مي بينم.

Leave a Reply




submit *