فصل خاکستری

Posted on جولای 16, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 1 Comment

نمی دانم به یک باره چه اتفاقی افتاد که حالا باید در درد و دلی شبانه با سنگ صبور این روزهایم حسرت چند ماه قبل را بخورم که کاش زمان به عقب برمی گشت و روزهای بعد از دیروز نمی آمد…و چقدر داشتن یک خانه و خانواده در این روزهای سرد دلگرم کننده است…از آن مهمتر مشتهای گره شده ی دختر سه ساله ات وقتی می گوید “حمایتت می کنیم”…و من چقدر بی انصافم که روز 22 خرداد یعنی روز تولدش را فراموش کردم در پس دلهره ها و گیجی های آن روز…دست و دلم به کار نمی رود یعنی به کار می روم اما نمی روم…فضا خاکستری است و من گیج و معلقم…حتی شب ها که خواب می بینم امتحان دارم و هرچه تلاش می کنم نمی توانم بنویسم پاسخ سوالات گنگ و مبهم را…بر روی صندلی خشکم زده…همه می روند و من می مانم بهت زده…وقت تمام است پسر…دستها بالا….

آشنایان پیشنهاد می کنند که به اطراف برویم تا آب و هوایی عوض کنم و گوشتی کباب کنبم.. و من کباب می شوم از این همه خرمی…دیگران کباب می شوند و آنها کباب می کنند… از بودن در میانشان احساس شرم می کنم و باز فرار می کنم به کنجی و فرو می روم در خلوت اشک های خاک آلود خود…

به موسیقی پناه می برم…قبلا هم شجریان گوش می کردم و حالا بیشتر…”تو که با عاشقان دردآشنایی”…نت و دستگاه را فراموش می کنم و بغض فرو خورده ی خود را برای چند لحظه هم که شده دور از چشم دیگران رها می کنم..اندکی ارام می گیرم…

بدون هدف به این طرف و آن طرف می روم…درست مثل وقتی که در بچگی بین جمیعت گم شدم و با همه ی بغضی که در سینه داشتم گریه نمی کردم …مرد شده بودم… بعد از چند دقیقه مادرم را پیدا کردم که به اندازه یک عمر اشک ریخته بود و تازه فهمیدم مادرم مردتر است …و حالا می دانم مادری که یک شب بی خبر از فرزندش سر به بالین می گذارد صبح نیامده خواهد مرد…

طوفان گرد و خاک چند هفته ای است آنتن تلویزیون را انداخته و من حتی رمق ندارم به بالای پشت بام بروم…البته همیشه از پشت بام می ترسیدم…مخصوصا وقتی هوا طوفانی باشد و هواپیمایی بر فراز خانه ها پرواز کند…

خبر می رسد که هواپیمایی سقوط کرده … دوباره حس ترسناک بی پناهی بر من چیره می شود….دخترم مرا به دیدن فیلم کمدی دعوت می کند…مثل اینکه آنتن تلویزیون درست شده……

تصمیم جدی می گیرم به زندگی عادی برگردم….بعد از مدت ها بی خبری کانال ها را بی هدف عوض می کنم…روحیه می گیرم…در تلویزیون ملی ما همه چیز خوب و روبراه است…ولی فقط در نزدیکی های من و شما….دورترها گویا اوضاع خیلی خراب است…فرانسه…آلمان..آمریکا…طوفان دوباره آنتن را می اندازد…….

ساعت از 2 نیمه شب گذشته…دوباره بی خوابی …دوباره امتحان…دوباره مردود شدن بعضی ها…و دوباره وقت تمام…دستها بالا پسر ….

Comments

One Response to “فصل خاکستری”

  1. محمد on جولای 19th, 2009 10:31 ق.ظ

    فرهاد عزیز راجع به کابوس امتحان با تو همدردم.بدترین کابوس همه ی عمرم.
    زندگی همیشه جریان دارد و هیچ کس و هیچ چیز نمیتونه مانع جلو رفتن اون بشه! من شادی رو انتخاب میکنم وقتی کاری از دستم برنمیاد.من خانوادم رو از همه ی جریانات بیرون مصون نگه میدارم و نگرانشون نمیکنم. به امید روزهای اوج به امید شادی همواره به امید حذف کابوسهای لعنتی ریشه دار در دوران کودکی به امید ایران اباد و ازاد

Leave a Reply




submit *