مس طلا شد…

Posted on آوریل 16, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 5 Comments

برای مردم کرمانی که بزرگترین آرزویشان دیدن ستارگان فوتبال دهه ی شصت در ورزشگاه رنگ و رو رفته ی سلیمی کیای کرمان بود رفتن تیم فوتبال صنعت مس کرمان به آسیا ، سر به آسمان ساییدن است…

برای مردمی که بعد از سی سال تیم فوتبال شهرشان را در کنار پرسپولیس و استقلال می دیدند-مهم هم نبود که دروازه شان پرگل می شود- بودن در میان سه تیم اول کشور و رفتن به آسیا بیشتر به رویا می ماند تا واقعیتی که همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد….

و من هم مثل هزاران مردمی که شادی خود را با بوق های ممتد ماشین و ویراژ موتورهایشان نشان می دادند خوشحال و دلخوشم… نه تنها به سبب آنکه مس طلا شد و پرسپولیس و سپاهان مس شدند…نه…خوشحالم چون حالا کرمان دیده می شود و مردمش به باوری می رسند که سالهاست در کوچه پس کوچه های تاریک شهر خشکیده است…به یقینی می رسند که غبار نجابت مشمئز کننده را از تن آنها خواهد زدود…جوانانش به جای خزیدن در کنج خانه های دودگرفته و پلکیدن در خیابان های شهر، آستین همت بالا می زنند و شهر را با رنگ های آبی و سبز خواهند آراست…مدیرانش به جای زدن شلاق ناتوانی بر سر مردمانش نگاهی از سر باور به آنها خواهند کرد…و نخبگانش به جای رفتن و ساختن و سوختن در غربت، شهر خود را خواهند ساخت…

مس که طلا شود کارگر معدن سرچشمه به امیدی زنده خواهد بود…می داند که آورده اش از دل کوه را دیگرانی نخواند برد و خورد…مس که طلا شود کارگر معدن ذغال سنگ می داند که بیگاری کردن در تونل های مخوف کوه های زرند تنها برای مردم دیگر شهرها ثروت نمی سازد…مس که طلا شود خفه شدن کارگر ساده معدن پابدانا مهم خواهد شد….مس که طلا شود همه می دانند که غیر از پرتغال و لیموی واشنگتنی، جیرفت هم به اندازه ی یک کشور مرکبات دارد…

مس طلا شد و حالا خیابان متروکه ی باستانی پاریزی شهر رنگ و جلایی می گیرد…هوشنگ مرادی کرمانی قصه های مجید اصفهانی صاحب خیابان یا شایدم میدانی می شود…خواجوی کرمانی را با دروازه قرآن شیراز نمی شناسند…روح الله خالقی اش را کرمانی می دانند و سوز نهان ایرج بسطامی هایش را تنها بعد از مرگ تراژدیکشان نمی شنوند…

مس طلا شد و حالا شاید ارگ بم فروریخته اش را زودتر بر پا کنند…کلوت های شهداد گمنامش را ویران نکنند…شاید ارگ راینش از بن بست غربت درآید…باغ شاهزاده و شاه نعمت الله ولی اش بیشتر دیده شود…چشمه های آب گرمش زلال شوند…اضطراب بی آبی باغ هایش را نخشکاند و ترس سرمای بهاری مهر سکوت بر دهان پسته اش نزند…زیره اش را به کرمان نیاورند و قالی اش سوغات چین نشود…و شاید پای درختان خرما و مرکبات بم و جیرفتش آبی بپاشند و میوه های از بازار مانده اش را زیرپا له نکنند…

مس طلا شد…خدا را چه دیدی شاید روزی طلا هم بخواهد از سر حسادت مس شود…

Comments

5 Responses to “مس طلا شد…”

  1. محمد on آوریل 19th, 2009 4:59 ق.ظ

    متنت فوق العاده زیبا و تاثیر گذار بود.
    خوش به حالت که به زادگاهت اینقدر تعلق داری و قلبت به عشقش میتپه!
    به امید سربلندی بچه های با غیرت کرمانی در فوتبال آسیا! )
    راستی گفتی ارگ بم و داغم رو تازه کردی!((
    بدون تردید زیباترین اثر تاریخی که دیده بودم در تمام عمرم ارگ بم بود. وقتی توش قدم میزدی آدم رو جادو میکرد و میبرد به گذشته ! حیف و صد حیف ….((

  2. امروزی on آوریل 25th, 2009 7:00 ق.ظ

    سلام
    خواستم بگم خیلی خوب می نویسی.یعنی یک جور دیگه می بینی دنیا رو.خوشحالم

  3. منصورگروسی on آوریل 25th, 2009 10:30 ق.ظ

    سلام

    پایدار مانی و همیشه شاد و قلمتر روانتر باد

  4. mehdi on می 25th, 2009 12:18 ب.ظ

    آقا فرهاد خیلی قشنگ، زیبا و اثرگذار می نویسی بهت تبریک می گم.
    شهر ما کرمان نیاز داره که عوض شه و تنها در صورتی این اتفاق می افته که فکر کرمانی ها عوض شه، تو با این وبلاگت و با نوشته هات قدم کوچکی در راه بزرگی برداشتی.من به عنوان یک کرمانی ازت بی نهایت سپاسگزارم

  5. کاوه on می 29th, 2009 4:38 ق.ظ

    سلام
    خوشحال میشم یه سری به وبلاگم بزنی و اگه دوست داشتی تو لینکات اضافه کنی
    مرسی

Leave a Reply




submit *