نوروزنامه (قسمت پنجم)-شهداد بهار۸۷

Posted on مارس 25, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 5 Comments

با کمک نقشه راهنما به سمت شهر کوتوله ها راه افتادیم…اسم این شهر انواع و اقسام تخیلات را در ذهن ما متصور می کرد و همین امر شتاب ما را برای رسیدن به مقصد بیشتر…حدود 2 کیلومتر در جاده ی خاکی حرکت کردیم و جای شما خالی به مرحمت ماشین تور گردشگری سازمان میراث فرهنگی به اندازه ی یک سال خاک خوردیم….

هوا بسیار گرم شده بود….به شهر کوتوله ها رسیدیم…منطقه ای دارای چهار واحد مسکونی که با بلوک های سیمانی محصور شده بود…دلم نه برای کوتوله های شهر که برای سرباز وظیفه ی بدشانسی که از بد روزگار در آن مکان دوران خدمت مقدس را می گذارند سوخت…چند تا ماشین دیگر قبل از ما رسیده بودند و جمعیتی حدود سی نفر برای کشف راز شهر کوتوله ها گرد هم آمده بودند….

شهر از خانه های گلی تو در تویی تشکیل شده بود که به هم راه داشتند…ارتفاع دیوارخانه ها به 50 سانت نمی رسید و بعید بود یک انسان امروزی – و نه از آن دست انسان های یافت می نشده ی مولانا- بتواند در طول یکی از آنها دراز بکشد و قیلوله ای از سر آرامش کند…دیدن دیوارهای کوتاه هیجان ماجرا را بیشتر می کرد…بانمک های جمع که خدا را شکر همه جا و در هر حالی یافت می شوند به دنبال فلرتیشیا می گشتند و سراغ گالیور را از راهنما می گرفتند…

shahdad

راهنما پسر جوان بیست و سه چهار ساله ی شهدادی بود که ملبس به لباس گردشگری و با کمک بلندگوی سبزی فروشی با آب و تاب و هیجان فراوان قصد داشت پرده از راز شهر کوتوله ها بردارد…”آقا پسر اندازه ی کوتو له ها چند سانت بوده؟ ” خانم میان سالی با انواع و اقسام سبک های نقاشی بر روی صورت بی صبرانه به دنبال پاسخی می گشت که همه ی جمع مشتاق شنیدنش بودند…پاسخ راهنمای جوان اما آنی نبود که همه انتظارش را می کشیدند.

“آقای کابلی – پژوهشگر پژوهشکده ی مردم شناسی سازمان میراث فرهنگی و کاشف شهر مذکور در سال 1350- اعتقاد دارند که فرسایش باد ارتفاع دیوارهای دو متری خانه ها را کاهش داده است…خانه هایی که با برگ درخت خرما مسقف شده بوده اند… گرما و خشکسالی طولانی در این منطقه باعث مهاجرت مردم به منطقه ی کنونی شهداد می شود “…و این جمله یعنی بی اساس بودن حرف و حدیث ها در باب شهر کوتوله ها…

قیافه ی جمعیت دیدن داشت….درست شبیه دزدان دریایی شده بودند که به امید گنج ، آب های ناآرام را درنوردیده بودند و حالا با صندوقچه ی خالی روبرو می شدند…حرف های راهنما در آن گرمای طاقت فرسا آب سردی بر روی همه کسانی که با ذوق و شوق امده بودند ریخت…راهنما اما از قدیمی ترین پرچم فلزی جهان معروف به درفش شهداد در این منطقه می گفت و با اینکه کسی را گوش شنوایی برای شنیدن نبود بسیار جالب و از بعد باستانی هیجان انگیز…درفش را که به نماد شهر شهداد تبدیل شده بود برای حفاظت به موزه ی ملی ایران منتقل کرده بودند …راهنما اما قول داد که ماکت ساخته ی شده آن به زودی در شهداد نصب شود…

“درفش شهداد پرچمى فلزى و برجاى مانده از هزاره سوم ميلاد است كه در كاوشهاى سال ۱۳۵۰شمسى در ناحيه شرق شهداد در گورستان شماره يك توسط هيات باستان شناسى به سرپرستى “ميرعابدين كابلى” از دل خاك بيرون آمد و همه را به تعجب واداشت.براساس تصاوير حك شده بر روى درفش كه از درخواست آب از الهه باران حكايت مى كند، شيوه آبيارى و آب و هواى شهداد را در هزاره سوم و چهارم قبل از ميلاد، بررسى و تعيين كرده است.اين پرچم از قطعه مربعى با طول و عرض ۲۳‎/۴ در ۲۳‎/۴ سانتيمتر و ميله اى فلزى به ارتفاع۱۲۸سانتيمتر تشكيل شده كه مربع آن حول ميله مى چرخد و بر بالاى ميله يك عقاب با بالهاى گسترده خود در حال فرود به چشم مى خورد.درفش شش هزار ساله شهداد پس از مرمت در فهرست آثار ملى به ثبت رسيد و هم اينك به عنوان يك اثر با ارزش در موزه ملى نگهدارى مى شود.” (این قسمت را از ایرنا کش رفتم!!)

چند تا عکس یادگاری گرفتیم ….راهنما را صدا زدم و موضوع کوتوله های شهداد را که مدتی پیش نقل محفل رسانه ها بود جویا شدم…راهنما با لحنی ادبی و رسمی در حال توضیح دادن بود که با نگاه معنا داری به او فهماندم که “خودتی….!!”..راهنما اطرافش را نگاهی کرد و وقتی مطمئن شد کسی دور و برش نیست سرش را به من نزدیک کرد و گفت “قول می دی به کسی چیزی نگی ؟ ” گفتم ” خیالت تخت ” و ادامه داد…”چند وقت پیش دو تا کوتوله چند سانتی دیدیم…مصاحبه کردم و با مقداری پیاز داغ اضافه خبرش در روزنامه ها منتشر شد..بعد فهمیدیم کوتوله ای در کار نبوده و جسد های کشف شده دو تا نوزاد زیر نمکی بودند…”

با راهنما خداحافظی کردم و قول دادم که به کسی حرفی نزنم….و البته قول ندادم که در کاغذهای مچاله چیزی ننویسم….

leader

(راهنمای جوان شهدادی)

(عکس های زیادی از شهر کوتوله ها گرفتم اما متاسفانه این ویروس بدکار بی انصاف همه را هیدن کرده…دوستان اگر می توانند کمکی بنمایند در راستای بهبود لپ تاپ که مدتی بیمار است…)

Comments

5 Responses to “نوروزنامه (قسمت پنجم)-شهداد بهار۸۷”

  1. لاله on مارس 25th, 2009 10:42 ب.ظ

    سلام.
    سال نو مبارک :)
    سالنامه مینویسی؟ :)

  2. میلاد محمدی(خورشید شبستان) on آوریل 5th, 2009 8:36 ق.ظ

    درود
    بر فرهاد عزیز
    ایام مبارک باد از شما. مبارک شمایید. ایام می ایند تا به شما مبارک شوند.
    سال نو بر شما مبارک

  3. میلاد محمدی(خورشید شبستان) on آوریل 5th, 2009 8:37 ق.ظ

    در مورد این مدل ویروس هم فکر کنم چاره ای جز نصب دوباره ی ویندوز و بلافاصله یه ویروس اسکن اساسی نداری!

  4. محمد on آوریل 8th, 2009 12:30 ق.ظ

    سلام اقا فرهاد
    امیدوارم سال خوبی رو شروع کرده باشی و شاد و سرحال باشی.)
    عجب کلکی بوده اون راهنما ! فرهاد میبینی اسم گذاری چقدر چیز مهمیه! شهر کوتوله ها! اصلا ادم میخواد ببینه کجاست و چجوریه!)
    همیشه به سفر باشی عزیز!

  5. حسین on اکتبر 1st, 2009 3:58 ب.ظ

    از شهدادم مگه راهنما نگفت نگی چرا راز داری نکردی بی معرفت. راستی راهنما اسمش حاج حجت است

Leave a Reply




submit *