غمِ نان و زندگی

Posted on سپتامبر 19, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

خر با درماندگی نگاهی به گاو انداخت و بی مقدمه پرسید: تو دوست داری مثل شتر کوهان داشته باشی که برای مدتی مجبور نباشی کار کنی که سهم علوفه ات را بگیری که آن را نشخوار کنی که این همه کثافت دور و بَرَت تلنبار کنی که دوباره گرسنه شوی که کار کنی که علوفه داشته باشی که …

گاو که از سوال خر شوکه شده بود نشخواری کرد و گفت: اگر کوهان داشتم شتر می شدم، دیگر گاو نبودم…

اسب به کمک گاو آمد و رو به خر گفت: حالا تو فرض کن کوهان هم داشته باشیم…با کوهان هم فقط چند روز می توانستیم دوام بیاوریم و دوباره گرسنه می شدیم که باز مجبورمان می کرد کار کنیم که گرسنه نمانیم که زنده بمانیم که…

خر حرف اسب را قطع کرد و گفت: منظور من چیزی شبیه کوهان است که قادر باشد اندوخته ای برای ماه ها و سال های طولانی نگه دارد…اصلن فرض کن برای همه ی عمرت ذخیره ای کنار می گذارد که تو را در هنگام گرسنگی از تلف شدن نجات می دهد…

خر که از پنجره به بیرون نگاه می کرد ادامه داد و پرسید: گاو! تو تا حالا در زندگی ات چه چیزهایی یاد گرفته ای؟

گاو که هنوز گیج به نظر می رسید قسمتی از نشخوارش را قورت داد و با بی میلی گفت: اندازه ای که خاک مرغوب را بشناسم و بتوانم به خودم خیش ببندم و زمین مزرعه را شخم بزنم…

اسب بی آنکه برای پرسیدن سوال منتظر بماند گفت: من بیشتر وقت ها در دشت می تاختم و تفریح می کردم برای همین فرصت نشد چیز زیادی یاد بگیرم…البته مدت کوتاهی پیش مادرم آموزش تشریفات مهمانی و رژه ی مراسم دیده ام…وقتی آدم ها را به مهمانی و جشن می برم خیلی به کارم می آید…

خر پرسید: آیا دوست داشتید بیشتر از این یاد می گرفتید تا وضع بهتری داشتید؟

گاو که چرت نیمه بندش از سوال های پشت سرهم خر پاره شده بود با بی حوصلگی گفت: مگر از این وضع بهتر هم امکان دارد؟…

اسب به کنار خر آمد و از پنجره نگاهی حسرت بار به بیرون انداخت و گفت: من اگر وقتم را هدر نمی دادم و بیشتر یاد می گرفتم حتمن یک اسب مسابقه می شدم و زندگی راحت تری داشتم…مثل پسرعمویم می شدم که در شهر زندگی می کند…اما همین اندازه هم که تا حالا یاد گرفته ام کارم را راه می اندازد و زندگی بخور و نمیرم را پیش می برد…

اسب رو کرد به خر و گفت: تو در مورد خودت چیزی نگفتی…

خر گفت: من نه هوشش را داشتم و نه آینده ای در یادگیری ام بود…من فقط باید بار می بردم و این را همان سال های اول زندگی از پدرم یاد گرفتم…

خر ادامه داد: اگر ما هم مثل شتر، کوهان یا چیزی بیش تر از آن داشتیم که در سال های اول زندگی، از هرچه می خوردیم مقداری ذخیره می شد که بعدها به کارمان می آمد مجبور نبودیم از ترس تلف شدن، تن به هر کاری بدهیم…مثل همین چیزهایی که یاد گرفتیم و با اینکه زیاد نیست اما در تمام عمر، کارمان را راه می اندازد…اگر کوهان خودمان را داشتیم مجبور نبودیم زیر بار حرف زور آدم ها برویم بی آنکه حق اعتراض داشته باشیم…اگر غم نان نبود تو، گاو عزیز، دور از چشم من سرت را در آخور من نمی کردی و سهم علوفه ی من را نمی خوردی که بعد مجبور شوی پنهان کاری کنی و دروغ بگویی و من مجبور شوم یک جفتک جانانه نثارت کنم که اگر غم نان نبود گوساله ات الان زنده بود و در کنارت سهم روزش را نشخوار می کرد…غم نان که نباشد اسب برای سرگرم کردن و خنداندن آدم ها مجبور نمی شود در سیرک کار کند که اصالت و آبروی خانوادگی اش زیر سوال برود…غم نان که نباشد من هم مجبور نمی شوم تن به سنگینی این همه بار بدهم که در مقابل، خر صدایم کنند و ریشخند بزنند و مسخره ام کنند…غم نان که نباشد کار بهانه ای برای علوفه ی بیشتر، جای خواب راحت تر و زندگی بهتر می شود و نه دلیلی برای زنده ماندن و خوراک کرکس نشدن که کرکس هم غم نان دارد که اگر نداشت لاش خوری نمی کرد…

آدم حرف ها را شنید، علوفه را زمین گذاشت و رفت درحالیکه خیلی هوس کرد خر باشد…

Comments

Leave a Reply




submit *