واویلا

Posted on سپتامبر 14, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

به رسم و عادت دیرین و بر اساس یک قانون نانوشته، مسئولیت تدارک سیر تا پیاز مراسم تولد دُردانه ی بابا هر ساله به من واگذار می شود…از خرید کیک و شیرینی و میوه و آماده کردن سالاد و دسر گرفته تا سفارش شام و جفت و جور کردن تِم مراسم و دعوت از مهمان ها…قبول بفرمایید با این همه گرفتاری و تنوع وظایف هیچ بعید نیست موردی از قلم بیفتد…

شبِ مراسم، مهمان ها یکی یکی آمدند و در گروه هایی ناهمگون سرگرم گفتگو و تناول دستاوردها و زحمات شبانه روزی میزبان شدند…از سوسن خانم گرفته که یک ریز از این تازه داماد کچلش تعریف و تمجید می کرد، و خدا کند این یکی به سرنوشت بقیه دچار نشود و بماند، تا مهیار پسرِ لوس آقا فیروز که داستان یک ماه و سه روز سربازی رفتنش را آنچنان با آب و تاب شرح و بسط می داد که خاطرات جنگ جهانی دوم موسیلینی در مقابلش کم می آورد…خلاصه، دهان مبارک دوستان و آشنایان همزمان در دو بُعد در حال انجام وظیفه و خدمت رسانی بود…هم نیک می خورد و هم شیک حرف می زد…

در این میان هوشنگ خان، مثل همیشه که به ما می رسد، در هیچ بُعدی جمع را همراهی نمی کرد…نه لب به چیزی می زد و نه یک کلمه از دهان مبارکش جاری می شد…من هم به عادت هرباره برای اینکه ایشان را از این تلخکامی خارج و باب گفتگویی شیرین باز کنم، تکه ای از کیک تعارف کردم و با احترامی آغشته به لطافت، آهسته پرسیدم “جسارتن امشب تولد فرزند یکی یک دانه ی ماست…اینقدر گرفتار بودم که فرصت نکردم اسباب عیش و شادی را فراهم کنم…شما احیانن یک آهنگ شاد متناسب با فضای امشب دم دست ندارید که بگذاریم، حالی بکنیم و مقداری از این قِرهای…”

چشمتان روز بد نبیند…تو گویی چوب در لانه ی زنبور کرده ام…آنچنان برافروخته و پریشان شد که چیزی نمانده بود جای شما خشک…بگذریم!…اگر زمان هایی را که برای نفس گرفتن صرف کرد کم کنیم، که عدد دندان گیری هم نمی شد، حدود دو ساعت و هفده دقیقه سرزنش بارم زد و شخصن تا سرمنزل مقصود همراهی ام کرد…بی انصاف یک پرانتز هم باز نکرد که فرصت پلک زدن پیدا کنم…برایم از مضرات و آسیب های این حرکات به قول خودش ناموزون بر جسم و روح انسان به ویژه تاثیر آن بر عصب سیاتیک، ستون فقرات و نازایی مردان گفت و برای هر مورد هم شاهدی، زنده و مرده، رو کرد…تازه فهمیدم که چرا جعفر آقا، خیاط محله، بچه دار نمی شود و جمیله خانم این اواخر کج کج راه می رفت…

ناگفته نماند که هوشنگ خان از علاقه ی خود به موسیقی کلاسیک اروپا هم بسیار گفت…شاید باور نکنید اما آنچنان از سمفونی شماره چندم بتهوون حرف می زد و رازهای پنهانش را یک به یک آشکار می کرد و یک نفس، دریای دانش بی کرانش را می شکافت که شک ندارم بتهوون هم در این مدت در گور، خاک بر سر و صورت، نشست و همین طور نشست…مروری سریع بر انباشته های ذهنی ام کردم و از این همه سبک مغزی و کوته اندیشی چیزی نمانده بود که با کارد کیک خودزنی کنم…باقی مراسم تا قبل از شام به گوش کردن، یا به قول هوشنگ خان گوشِ جان سپردن، به نمونه های موفق جنبش پسا مینی مالیستی گذشت…

سفارش شام را باید از رستوران تحویل می گرفتم…هوشنگ خان که پس از تخلیه روح از کالبد نیمه جان بنده و به آتش کشیدن آن، در ابعاد مختلف در حال همراهی با جمع بود به مانند شیری که یک بز کوهی را شکار کرده اما به رسم جوانمردی از خوردنش امتناع می ورزد پافشاری عجیبی کرد تا رستوران همراهی ام کند…نمی دانم حال آشفته ی من را مناسب رانندگی در شب ندیده بود یا می خواست با به رخ کشیدن ماشین جدیدش، شکار بی نوای سرخورده اش را زجرکش کند…

فکر کنم آرزو می کرد عقربِ دوسر زبانش را وقت خرناس کشیدن نیش می زد و خروس یاماتو تکه ای از آن را با نوکش جدا می کرد و می خورد تا لال می شد و آن افاضات را در میان جمع نمی کرد وقتی ضبط صوت ماشین مدل بالایش با همراهی دوازده باند استریو با اشاره ی سوییچ هوار کشیدند “واویلا لیلی!…دوسِت دارُم خیلی…تو لیلی مو مجنون…”

نمی دانید چه لذتی دارد دانه دانه تکه های کباب را مثل الماس از سیخ بیرون بکشی و با احترامی آغشته به خباثت به هوشنگ خان تعارف کنی، با اینکه اطمینان داری لب به غذا نمی زند، و به جای او به نیش بکشی و با سبک مغزی تمام، قِر کشداری بدهی و در میان جمع فریاد بزنی “واویلا لیلی…”

Comments

Leave a Reply




submit *