قصه ی شنگول و منگول
Posted on شهریور ۱۴, ۱۳۸۷ - Filed Under پرت و پلا |
در راستای رسالت خطیر پدری ، بعضی شب ها وظیفه حیاتی و تاریخی قصه گویی بر عهده ی بنده ی حقیر گذاشته می شود- به اجبار- … بنده هم خسته و کوفته از گرفتاریها و مشغله های روزمره ، ناگزیر در برزخ خواب و بیداری با استعانت از حافظه ی نیمه بند خود چیزهایی سر هم می کنم و تحویل دختر کوچولوی بابا می دهم…
- یکی بود یکی نبود…غیر از خدا…(خر….پف…خر..پف…)
- بابا…….قصه…(به سبب جیغ بنفش بچه ، چرتمان پریده و دریده می شود…!)
- غیر از خدا هیچ کس نبود…
- یه شنگول بود یه منگول و یه چی…؟ حبه ی انگور کیلویی ۲۰۰۰ تومن…و یه مامان بزی…بز تویی که فکر کردی خیابون جای قرتی بازیه…مردک تازه به دوران رسیده ی چلغوز…بزنم آسفالتت کنم…بهتره بری ماشین لباس شویی سوار شی…الدنگ بی فرهنگ…
- چی می گی بابا….؟
- یه روز آقا گرگه می یاد در خونه ی مامان بزی..در می زنه…چی می گه ؟
- می گه کیه کیه در می زنه…
- نه دیگه…می گه کیه کیه زنگ می زنه…
- گرگه می گه منم منم …
- لازم نکرده شعر بگی …از توی آیفون تصویری فهمیدیم کدوم خریه…خر خودتی…فکر کردی می زارم هر غلطی که دلت خواست بکنی…کار رو ماست مالی کردی فکر کردی نمی فهمم…سه برابر پول گرفتی فکر کردی هالو گیر آوردی….می ندازمت گوشه ی زندون تا بفهمی هر کیلو ماست ، کره ، پنیر ، روغن ، قند ، شکر، رب گوجه، پودر رختشویی..اوه اوه نگو که دلم کبابه…چقدر گرون شده…این آخری که نوبره…
- فرهاد این پرت و پلاها چیه داری به بچه می گی…؟
- آقا گرگه بدجنس اومدی ما رو بخوری ؟…
- نه اومدم مادرتون رو بخورم..یعنی نه..اومدم مادرتون رو بستونم..ببینین گل خریدم…
- اولندش مادرمون عروس نمی شه…دومندش الان خونه نیست…
- بازم رفته خوشگذرونی؟…مگه نمی دونه الان باید شرکت باشه…اینجوری شرکت رو می چرخونه…با این وضع کار کردن که دو روز دیگه ورشکست می شیم…فردا جواب بیمه ، دارایی و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو کی می خواد بده..
- فرهااااااااااااااااااد…
- کجا رفته مادرتون؟…
- گفت می رم فرم تحول اقتصادی خانوار رو پر کنم…مامان بزی می گه سیبسید می دن در خونمون…باید خیلی خوشمزه باشه…چی چی رو باید خوشمزه باشه…حس چشایی رو واسه خوشگلی ندادن که…دادن که غذا رو قبل اینکه بیاری سر سفره و به خورد من بدبخت بدی بچشی..این چیه درست کردی…رنگ و رو که نداره..مزه هم که همین طور…تهش هم که سوخته…بابا جون دلم لک زده برای یک قرمه سازی خوشمزه…من مامانم می خوام….مامااااااااااااااااااااااااااااان…
- مامان بابا چرا گریه می کنه….؟
- هیچی مامان…بابات دیوونه شده…مثل آدم قصه می گی یا …
- شنگول جان…
- من منگولم…
- اه…هر بزی که می خوای باش…می شه زنگ بزنی به مامان بزی ببینی کی می یاد…؟
- حبه ی انگور کیلویی ۲۲۰۰ تومن زنگ زده..موبایل مامان بزی رو منشیه..می گه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…معلوم نیست کدوم گوری رفته…صد بار بهش گفتم هر جا خواستی بری با من هماهنگ کن…هزار بار بهش گفتم یه موبایل درست حسابی بخر..صدهزار بار بهش گفتم هر وقت زن صیغه ای زن شد ایران سل هم موبایل می شه…شرکت رو که ول کرده به امون خدا…معلوم نیست چه غلطی داره می کنه این جوجه فوکولی…
- باااااابا قصه…
- منگول جان…
- من حبه انگور کیلویی ۲۴۰۰ تومنم اقا گرگه…
- عزیزم می شه پیامک بدی به مامان بزی بپرسی کی می یاد؟..
- نه نمی شه…تعرفه پیامک فنگلیش دو برابر شده.. صرف نمی کنه واسه خاطر گرگ بدجنسی مثل تو که معلوم نیست اومده مامان بزی رو بستونه یا بخوره از جیب مایه بزارم…
- خب پیامک فارسی بده…
- نچ…بازم نمی شه…آخه متن رو دو تیکه می کنه بازم همون می شه…
- خبر مرگت کره بز…اقلن شماره موبایلش رو بده …
- نه نمی شه…مامان بزی گفته شمارش رو به هیشکی ندیم…مخصوصا اونی که دستاش سیاهه..صورتش ترسناکه… صداش کلفته…آخه اینم آدم بود تو پیدا کردی…دختر قحطی بود…عاشق شدی که گور منو بکنی…آخه بیچاره با اون دندوناش که تا زیر چونش زده بیرون اگه تو تاریکی ببینیش قبض روح می شی که…حرفم که می زنه می گی دراکولا نعره می زنه…
- (آقا گرگ قصه ی ما کلش رو محکم می کوبه به تیر چراغ برق…)
- ای تو روح ننتون…
- شنگول جان…
- من حبه ی انگور کیلویی ۲۶۰۰ تومنم…شنگول رفته جیش کنه…
- می شه دوباره زنگ بزنی…آخه من از عشق مامان بزی دارم گر می گیرم…
- منگول دوباره زنگ زد…مامان بزی آنتن داد…می گه سر راه رفته قسطای بانک رو بده بنزین تموم کرده…کارت سوختش هم چیزی تهش نداره…منتظره شاید یه خدا بیامرزی دو سه لیتر بنزین بهش بده…آخه مگه می خوایین جون بدین که یکی تون ترمز نمی زنین…بچه تو ماشینه…بنزین…بنزین…لیتری ۱۰۰۰ می خرم…آقای محترم بنزین…تو رو جون ننت وایسا…
- بترکین اللهی…من میرم…به مامان بزی بگو بگرده دنبال شوهر…با این تورم و گرونی و بی بنزینی و پر قسطی مگه خرم بیام اونو بگیرم …به مامان بزی بگو یه تاب دم بیوه ی روباه می ارزه به صد تا شاخت…هم خوشگل تره هم کلی ارث براش مونده…
- (تق…حبه انگور کیلویی ۲۸۰۰ تومن آیفون رو میزاره…مثل اینکه اونم جیشش می یاد…)
- خر….پف….
Comments
۵ Responses to “قصه ی شنگول و منگول”
Leave a Reply
کلی حال کردم و خندیدم
بابا تودیگه کی هستی
خوشحالم از آشناییتون
فرهاد جان خوبی بابا!
کجات درد میکنه؟ خوب میشی ایشالا!
……………………………..
خوبم فقط خوابم می یاد!
چرا واقعیت ها رو میذاری تو مجموعه پرت و پلا؟
آدم نمیتونه با وجود این همه گرونی و وضعیت اقتصادی نابسامانی که کمر همه رو خم کرده، شنگول باشه تا برای بچه اش از منگول و حبه انگور بگه.
……………………………………………..
البته به شما که بد نمی گذره ظاهرا…
واقعا لذت بردم، ذهن زیبایی داری!
bayad hesabi mamnon onaei bashi ke az neveshtehat tarif mikonano hendone zire baghalet midan.
……………………………………………………………………………………………………………………
و ای لیدا…الحق که چه اسم شایسته ای برای خودت دست و پا کرده ای…زر زر