قصه ی شنگول و منگول

Posted on سپتامبر 4, 2008 - Filed Under پرت و پلا | 3 Comments

در راستای رسالت خطیر پدری، بعضی شب ها وظیفه مهم و تاریخی قصه گویی بر عهده ی بنده ی حقیر گذاشته می شود -به اجبار- …بنده هم خسته و کوفته از گرفتاری ها و مشغله های روزمره، ناگزیر در برزخ خواب و بیداری با استعانت از حافظه ی نیم بند خود چیزهایی سر هم می کنم و تحویل دختر کوچولوی بابا می دهم…

– یکی بود یکی نبود…غیر از خدا…(خر…پف…خر…پف…)

– باااااااابا…قصه…(به سبب جیغ بنفش بچه، چرتمان پریده و دریده می شود…!)

– غیر از خدا هیچ کس نبود…

– یه شنگول بود یه منگول و یه چی…؟ حبه ی انگور…آهان…و یه مامان بزی…چرا فحش می دی…فکر کردی خیابون جای قرتی بازیه…مردک تازه به دوران رسیده…بهتره بری ماشین لباس شویی سوار شی…تو رو چه به ماشین سواری…بی فرهنگ…

– چی می گی بابا…؟

– یه روز آقا گرگه می یاد در خونه ی مامان بزی…در می زنه…چی می گه؟

– می گه کیه کیه در می زنه…

– نه دیگه…می گه کیه کیه زنگ می زنه…

– گرگه می گه منم منم…

– لازم نکرده شعر تحویلمون بدی …خودم از توی آیفون تصویری شناختمت…خودتی…! فکر کردی بازم گولتو می خورم…می زارم هر غلطی که دلت خواست بکنی…کار رو ماست مالی کردی رفتی فکر کردی نفهمیدم…چند برابر پول گرفتی خیال کردی با هالو طرفی؟…میندازمت گوشه ی زندون آب خنک بخوری بفهمی هر کیلو ماست، کره، پنیر، روغن، قند، شکر، رب گوجه، پودر رختشویی…اوه اوه نگو که دلم خون شد…این آخری که نوبره…

– فرهاد این پرت و پلاها چیه داری به بچه می گی…؟

– آقا گرگه بدجنس اومدی ما رو بخوری ؟…

– نه اومدم مادرتون رو بخورم…یعنی نه…اومدم مادرتون رو بستونم…ببینین گل و شیرینی هم خریدم…

– اولندش مادرمون عروس نمی شه…خودش می گه همون یه بار که شدم واسه هفت پشتم بسه…دومندش الان خونه نیست…

– خونه نیست؟…یعنی چی خونه نیست…بازم رفته یللی تللی؟…مگه نمی دونه الان باید شرکت باشه…اینجوری می خواد شرکت رو بچرخونه…با این وضع کار کردن که دو روز دیگه ورشکست می شیم می ریم پی کارمون…فردا جواب بیمه، دارایی و هزار کوفت و زهر مار دیگه رو کی می خواد بده…

– فرهااااااااااااااااااد…

– کجا رفته مادرتون؟…

– گفت می رم بیزینس کنم…مامان بزی می گه نون خوبی توشه…فکر کنم نونشم باید خیلی خوشمزه باشه…چی چی رو باید خوشمزه باشه…حس چشایی رو که واسه خوشگلی ندادن…دادن که غذا رو قبل اینکه بیاری و به خورد من بدبخت بدی بچشی..این چیه درست کردی؟…مزه که نداره……رنگ و رو هم که قربونش برم…تهش هم که سوخته…بابا جون دلم لک زده برای یک قرمه سبزی خوشمزه…من مامانم می خوام….مامااااااااااااااااااااااااااااان…!

– مامان بابا چرا گریه می کنه…؟

– هیچی مامان…بابات زده به سرش…دیوونه شده…مثل آدمیزاد قصه می گی یا …

– شنگول جان…

– من منگولم…

– اَه…هر بزی می خوای باش…می شه زنگ بزنی به مامان بزی ببینی کی می یاد…؟

– حبه ی انگور زنگ زده…موبایل مامان بزی رو منشیه…می گه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد…معلوم نیست کدوم گوری رفته…صد بار بهش گفتم هر جا خواستی بری با من هماهنگ کن…هزار بار بهش گفتم یه موبایل درست حسابی بخر…صدهزار بار تو گوشش خوندم هر وقت زن صیغه ای زن شد ایران سل هم موبایل می شه…شرکت رو ول کرده به امون خدا…معلوم نیست چه غلطی داره می کنه این جوجه فوکولی…

– باااااابا قصه…

– منگول جان…

– من حبه انگورم آقا گرگ بدجنس…

– عزیزم می شه اس ام اس بدی به مامان بزی بپرسی کی می یاد؟…

– نه نمی شه…تعرفه اس ام اس فنگلیش دو برابر شده…نمی صرفه واسه خاطر گرگ بدجنسی مثل تو که معلوم نیست اومده مامان بزی ما رو بستونه یا بخوره از جیب مایه بزارم…

– خب اس ام اس فارسی بده…

– نچ…بازم نمی شه…آخه متن رو دو تیکه می کنه بازم همون می شه…

– خبر مرگت…اقلن شماره موبایلش رو بده…

– نه نمی شه…مامان بزی گفته شمارش رو به هیشکی ندیم…مخصوصا اونایی که دستاشون کثیفه…صورتشون ترسناکه…صداشونم کلفته…آخه اینم آدم بود تو پیدا کردی…دختر قحطی بود…عاشق شدی که گور منو بکنی…آخه بیچاره با اون دندونای نیشش که تا زیر چونش زده بیرون اگه تو تاریکی ببینیش که قبض روح می شی…حرفم که می زنه می گی دراکولا نعره می زنه…

– باباااااااااا…

– آقا گرگ قصه ی ما کله ش رو محکم می کوبه به تیر چراغ برق…

– ای تو روحِ…

– شنگول جان…

– من حبه ی انگورم…شنگول رفته جیش کنه…

– می شه دوباره زنگ بزنی…آخه من از عشق مامان بزی دارم آتیش می گیرم…دیگه تحملم طاق شده…

– منگول دوباره زنگ زده…مامان بزی آنتن داد…مث اینکه سر راه رفته بیزینساشو به بانک بده ماشینش بنزین تموم کرده…منتظره شاید یکی بیاد بهش بنزین بده…آخه مگه می خوایین جون بدین که یکی تون ترمز نمی زنین…بچه م رو گازه…بنزین…بنزین با قیمت مناسب خریداریم…آقای محترم بنزین…بی شعور بنزین…تو رو جون مادرت وایسا بی معرفت…

– بترکین الهی…من میرم…به مامان بزی هم بگو حالا حالاها بگرده دنبال شوهر…با این تورم و گرونی و بی بنزینی خرم نمی یاد اونو بگیره…منم همون بیوه ی روباه رو بگیرم بهتره…نه مهریه می خواد نه شیر بها…تازه از مادرتون هم خیلی خوشگل تره و شاخم نداره…کلی هم ارث براش از اون خدابیامرز مونده…

-تق…حبه انگور آیفون رو میزاره…مثل اینکه اونم جیشش می یاد…

– خر…پف…خر…پف…

Comments

3 Responses to “قصه ی شنگول و منگول”

  1. محمد on سپتامبر 6th, 2008 12:29 ق.ظ

    فرهاد جان خوبی بابا!
    کجات درد میکنه؟ خوب میشی ایشالا!
    ……………………………..
    خوبم فقط خوابم می یاد!

  2. لاله(بارانی باید) on سپتامبر 6th, 2008 1:28 ب.ظ

    چرا واقعیت ها رو میذاری تو مجموعه پرت و پلا؟
    آدم نمیتونه با وجود این همه گرونی و وضعیت اقتصادی نابسامانی که کمر همه رو خم کرده، شنگول باشه تا برای بچه اش از منگول و حبه انگور بگه.

  3. قاسم on سپتامبر 9th, 2008 1:09 ب.ظ

    واقعا لذت بردم، ذهن زیبایی داری!

Leave a Reply




submit *