نوروزنامه (قسمت اول)-یزد بهار 87

Posted on می 25, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 3 Comments

مثل هر سال تصمیم داشتم عید را مهمان تخمه و آجیل و تلویزیون باشم.خصوصا که وظیفه ی خطیر حفظ و حراست از خانه پدری هم به من داده شده بود…بماند که دو سه روز اول گلها خشکیدند و مواد غذایی داخل فریزر به علت قطع برق گندیدند…
برای استراحت عیدانه مهیا شده بودم…اما از آنجایی که از قدیم گفته اند وقتی دو نفر در گوشی پچ پچ می کنند و تلفن های مشکوک رد وبدل می شود منتظر فرود یک بلای آسمانی باشید-خصوصا که این دو نفر خانم و نیت هم خرید طلای یزدی باشد-در عرض سه سوت شاید هم کمتر برنامه سفر یک روزه به یزد با احکام قهریه طراحی و اجرا شد.

تعطیلات عید بود و شهر شلوغ…پر سو و جو کردیم و جایی برای فرود آمدن پیدا کردیم.یزدی ها انسانهای حسابگری هستند…خانه های قدیمی را گل مالیده اند و به عنوان رستوران سنتی مورد بهره برداری مادی و معنوی قرار می دهند.
خانه ای را در یک کوچه زیبا و رویایی اجاره کردیم.خانه نوساز نبود اما نسبت به قدمتش به روز طراحی شده بود….خانه اما پر بود از قاب های عکس که به دیوار آویزان بود…یک قاب بزرگ که تصویر زنی جوان-حدود 35 سال- در آن نقش بسته و با آیه های قرآن تزیین شده بود. “و ان یکاد الذین…”…..”قل هو الله….”

روبروی عکس زن جوان عکس مردی مسن حدود 70 سال نقاشی شده بود. و آن طرف تر عکس مرد جوانی حدود 40 سال…و این صحنه در هال، پذیرایی ، آشپزخانه هم تکرار شده بود.عکس ها با تو صحبت می کردند و این حس مشترکی بود که همه بعد از چند ساعت به آن رسیدیم.

روز را به گشت و گذار در مکان های دیدنی شهر سپری کردیم..میدان امیرچخماق…آتشکده زرتشتی ها که برای من فوق العاده جالب و هیجان انگیز بود…به خصوص آتش همیشه روشن و پول هایی که در حوض پر از آب می ریختند…و از هم مهمتر و هیجان انگیز تر چلوکبابی حاجی زاغ…البته مکان های غیر هیجان انگیزی هم در یزد وجود داشت .مثل بازار طلافروش ها خصوصا برای ما مرد ها که اصولا ، ذاتا ، ماهیتا ،شرعا و نقدا با خرید میانه ی خوبی نداریم آنهم از نوع بلعیدنی اش.

و باز هم شب و خانه و قاب عکس ها…

حالا دیگر کمد گوشه ی هال ، میز توالت خاک خورده ی گوشه اتاق ، جعبه چوبی داخل گلخانه و همه ی اشیای خانه حرف هایی برای گفتن داشتند…و شاید هم واسطه هایی بودند برای برقرای ارتباط کسی با تو…ترسیده بودیم…همه….و آرزو می کردیم هر چه زودتر صبح شود و خورشید زمین و زمان را روشن کند…از زیرزمین خانه که تازه کشف کرده بودیم هر از گاهی صدایی می آمد…زیر چشمی قاب های عکس را مرور می کردم…احساس کردم زن جوان که قابش بیشتر شبیه گوری در یک قبرستان متروکه بود می خواهد زبان باز کند…و فرناز –همسر وحید – سنگینی وجود شخصی را احساس می کرد. به طرز فجیعی شب را صبح کردیم…
“دست از این مسخره بازی ها بردارید…بخوابید که صبح زود باید بلند شیم”…وحید غرولندی کرد و باز خوابید…
روز بعد پس از انجام فریضه ی همیشه واجب خرید –آنهم از نوع کفایی- حدود ساعت 4 بعدازظهر بار و بندیل را برای بازگشت به کرمان جمع کردیم و سوار ماشین شدیم…

“وحید شیشه ی ماشین رو تمیز کن….” فرناز راست می گفت…قطرات خشک شده ی باران شیشه ی جلوی ماشین را حسابی کثیف کرده بود…. وفقط شیشه ی جلو را…

آسمان صاف صاف بود و دریغ از یک لکه ابر….
(ادامه دارد)

Comments

3 Responses to “نوروزنامه (قسمت اول)-یزد بهار 87”

  1. حسام on می 26th, 2008 6:02 ق.ظ

    عجب شروعی. ببینم خاطرات نوشتی یا فیلمنامه کوتاه؟
    ما به شدت منتظر بقیه اش هستیم…

  2. لاله(بارانی باید) on می 27th, 2008 6:01 ب.ظ

    اه من این فیلم رو فبلا دیدم.اسمش کلبه وحشت بود.
    جدی من اگه بودم تا صبح بیدار باش عمومی اعلام میکردم.چطوری خوابیدین؟با خوندنش هم مو به تنم سیخ شد.
    ———————————————-
    من تو وبلاگ شما نمی تونم کامنت بزارم…مشکل از کاربره یا سرکار گزار؟…راستی این دوست بی معرفت قدیمی رو سلام برسونید

  3. لاله(بارانی باید) on می 28th, 2008 12:27 ق.ظ

    مرسی :) سلامت باشید
    اِه راست میگی؟نمیدونم !! یعنی خطا میده؟راستش یکی دیگه هم قبلا گفته بود بهم ولی فکر کردم اون اشتباه کرده.توی قسمت انتخاب هویت نام/آدرس اینترنتی رو انتخاب میکنید؟
    اگه بگیید دقیقا چطوری میشه ممنون میشم.ولی یه بار که نظر گذاشته بودید . که گفته بودید اسم وبلاگتو اشتاه نوشتم.
    ……………………………………..
    روی لینک نظردهی که کلیک می کنی اصلا وصل نمیشه

Leave a Reply




submit *