آب بود!

Posted on آگوست 25, 2017 - Filed Under پرت و پلا | Leave a Comment

آدم را در یک جای خلوت سگِ هار گاز بگیرد و گاو شیرده روی آدم بنشیند نشخوار کند اما در حالتی آویزان در دستشویی عمومی گیر نیندازد…روی درب با خطی درشت و خوانا نوشته بودند “به علت تعمیرات آب قطع است!”…وقتی مسئله به این دانه درشتی و خوانایی است لابد باید آن را جدی گرفت…اما وقتی ساعتی بعد که اختیار دیگر خطی از تو نمی خواند برمی گردی و باز همان نوشته را می بینی آنهم در جایی که آدم ها یا در حال رفتن به این مکان هستند و یا در فکر رفتن، حدس می زنی که لابد تعمیرات به پایان رسیده است و دوستان لوله کش فراموش کرده اند نوشته را از روی درب بردارند…مخصوصن که سهل انگاری در این باب اغلب باعث بروز بحران، اعتصاب، استعفا، انتحار و شعارهای لوله ای می شود…

برای بررسی فرض صفر دست به دامان شیر دستشویی می شوی و به امید دامان خیس، شیر آب را باز می کنی…خوشبختانه یا شوربختانه فرضیه درست از آب در می آید و آب روان مانند باد لاستیک بر روح پنچر و جسم مچاله شده ات جاری می شود…با لبی خندان و چشمانی اشک بار، بی دغدغه ایستادن در صف انتظار، بهترین گزینه را دست چین می کنی و با سرعتی شگفت انگیز داخل می شوی…درب را می بندی و آسوده خاطر مهیای پی بردن به معادله حرکت استوانه ای مگس…

از آنجایی که مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسد قبل از هرگونه اقدام و کشف خلاقانه ای، برای اعتبارسنجی نتایج فرضیه شیر آب را آزمایش می کنی و تازه متوجه می شوی که آدم عاقل هم ممکن است از یک سوراخ دوبار گزیده شود…در حالی که بر هرچه فرضیه صفر و یک است لعنت می فرستی راست قامت آماده ی رفتن می شوی که ناگهان صدای جوانکی گمنام تو را مثل ساعقه خورده ها در دم می خشکاند…می شنوی که گام به گام مراحل مختلف تحلیل و بررسی فرضیه ها را با وسواس انجام می دهد تا می رسد به مرحله نفرین و نثار لوله و شیرآلات به روح مسببین و عاملان این وضع بغرنج…دست بر دستگیره مترصد فرصتی می مانی که این جوانک ناکام برود که توضیح چگونگی اعتماد به فرضیه ها و توصیف چرایی گیر افتادن در موقعیتی اینچنینی کاری است بسیار دشوار و پرخطر…

در حالتی از بیم و امید احساس می کنی یک نفر دارد درب را مجدانه فشار می دهد و از حیرت اینکه در این بی آبی زجرآور کسی داخل است هوار می کشد و تنبان می دَرَد…از ترس اینکه مبادا جوانک ناکام بخواهد از زیر درب سرکی به داخل بکشد و به خیال خود پی به رازی شگرف ببرد در حالتی ضربدروار با مجموعه ای از زوایای منفرجه به درب می چسبی…چیزی شبیه یک استیکر با مشت کوبیده شده…جای شما خالی نباشد وضعیت اسفناکی است…

چند لحظه بعد که به اندازه ربع قرن می گذرد صدای پایی می آید و به دنبال آن صدای بسته شدن درب…مطمئن می شوی که جوانک ماجراجو بی خیالِ کشف رازهای مگو، پیِ یافتن راه چاره سر به بیابان گذاشته است…با نفسی عمیق در آن وانفسای به شماره افتادن نفسِ اکسیژن، به حالت طبیعی برمی گردی و به سرعت درب را باز می کنی که تا پریشان حال دیگری از راه نرسیده خود را از این وضعیت بغرنج خلاص کنی که چشم در چشم، لب بر لب و دماغ بر دماغ کسی می شوی که با چشمانی گرد و از حدقه درآمده خیره به تو مانده است…با معجونی از بهت و ترس و شوک و حیرت و هیجانِ ماسیده بر صورت…نه حرکتی می کند، نه پلکی می زند و نه حتی نفس می کشد…تو گویی در دم جان به جان آفرین تسلیم کرده باشد…”من منتظر تا او بگوید او منتظر تا من بگویم رازهای مگویم را”…بز کوهی آدم را شاخ بزند ولی در این وضعیت پیچیده گرفتار نکند…

در حالی که شواهد نشان می دهد کلیه علایم حیاتی طرفین فریز شده است و نه قلب حوصله ی تپیدن دارد و نه نفس آبروی آمدن، دست راست بی اختیار به سمت طناب خیز برمی دارد شاید معجزه ای به داد برسد…ریسمان سیاه یا شاید سفید را که می کشی صدای پرفشار آب لبخند دوباره ی زندگی می شود به روح درمانده ی تو در جایی که آبرو و اعتبارت به چند قطره آب بند است…شُررررررررررررر…

مانند مرده ای که فرصت دوباره ی زندگی پیدا کرده باشد پیروزمندانه درحالیکه جوان ناکام هنوز در پیچ و تاب فهم رازهای بسیار به دوردست ها خیره مانده است زیر لب زمزمه می کنی “آب بود آب بود” باور کن “آب بود آب بود آب بود” و در حالیکه فرسنگ ها از آن مکان نفرین شده دور شده ای هنوز هم زمزمه می کنی “آب بود آب بود آب بود”…

Comments

Leave a Reply




submit *