روزی فرا خواهد رسید…

Posted on سپتامبر 6, 2017 - Filed Under دلتنگی | Leave a Comment

در شبی سرد و زمستانی با کوچه هایی سراپا سپیدی و سرما و در سایه ی نور کم سویی که از شفافیت رنگ و رو رفته ی پرده ی اتاق می گریزد، مرگ من فرا خواهد رسید…مرگی آرام و خاموش در سکوت نیمه های شب که خواب و خاطر عزیزانم را آشفته و پریشان نمی سازد و امکانی می دهد که در سکون ثانیه های غبارآلود، کارهای این همه سال نکرده را راست و ریز کنم…فردا روز گرفتاری های شیرین است…آن همه تشریفات و بگیر و ببند بی جهت و این همه دید و بازندیدها و سرِ قرار بودن های تلنبار شده پشت یک عمر چشم به راهی، وقت سر خاراندن برای آدم نمی گذارد…باید عجله کنم!…

چقدر کار دارم امشب!…اول از همه باید متن دعوت نامه ی دوستان و آشنایان دور یا نزدیک را بنویسم و کمی شیطنت به خرج دهم و زمان هایی متفاوت برای مراسم اعلام کنم تا دوستان پس و پیش بیایند و فرصتی دست دهد که یک دلِ سیر جویای احوالشان شوم، صورت ماهشان را ببوسم و در گوششان از همان شوخی های معنادار همیشگی بخوانم که وقتی دور می شوند لبخندشان جاری شود، به این امید که لبخند آخرین تصویر مشترک بین من و آنها باشد…باید یک آن غفلت کنم و مکان مراسم را از قلم بیندازم تا زحمت دورترها کم شود، سهل انگاری است دیگر پیش می آید و تاکید کنم “هرچند خودتان گل هستید اما لطفن از آوردن گل های بسیار دریغ نفرمایید” شاید مرگم بهانه ی رونق کسب و کاری شود…داشت فراموشم می شد، باید سفارشی از اقسام شیرینی های تر و خشک آماده کنم تا شیرین کامی دوستانم، تلخی روزگارم را به باد فراموشی بسپارد…چقدر کار نکرده دارم من امشب!…

باید وقتی را هم برای عزیزترین هایم بگذارم و چند خطی سفارش ردیف کنم از همان جنس سفارش های پرتکرار که وقتی برایشان گوش شنوایی پیدا نمی شد تا مرز عصبانیت، دیوانه می شدم…در این وضعیت هم دست از این عادت های بد برنمی دارم…باید بنویسم که قبل از راهی کردنم تا می توانند حوصله به خرج دهند خود را آراسته کنند، عطر بزنند و لباس نو بر تن کنند شاید خاطره بازی هایشان بی رمق شود و غمشان بی رنگ…باید خواهش کنم شب اول سراغی از من نگیرند و اجازه دهند در یک فضای آرام و منطقی گفتگو کنیم شاید در نهایت یک طرف قانع شد…باید سفارش کنم که به کار، درس، هنر، تفریح و زندگی شان برسند و فرصت دهند یک مقدار زیاد بخوابم که به اندازه ی هزار عمر انتظار کشیده ام…

باید تاکید کنم که برای بخشش گناهانم خود را به زحمت نیندازند و دست به دامان کسی نشوند و بگذارند مسئولیت خطاهایم را به گردن بگیرم…عدالت را که نباید دور زد…باید ساعت هایی زیاد با یک دوست قدیمی تنهایم بگذارند که بعد از این همه سال، رسم دوستی را به جا بیاورم و به یک فنجان قهوه ی تلخ مهمانش کنم، بعد از یک روز سر و کله زدن با آدم های این همه عجیب می چسبد، و برایش توضیح دهم که “چه بودیم و چه شدیم” و لبخندی تلخ پاسخ بگیرم و زیر لب نجوایی از سرِ دلتنگی که ” چه فکر می کردم و چه شد”…دوستی که در گذشته ی ساده ی خود مانده است و منی که شتابناک پا به پای آینده آمده ام و پیچیده تر و شگفت انگیزتر شده ام…

باید تاکید کنم که بر مزارم آغاز و پایانی ننویسند که در این بی کرانگی هستی که نه ابتدایش معلوم است و نه انتهایش به چشم می آید آغاز و پایان ما آدم ها یک شوخی ظریف بیش نیست…برگی از شاخه ی پاییزیِ درخت افتاد…باید یادم را با دستمالی که بوی مشک می دهد برق بیندازم و دم دست بگذارم تا در دورهمی های هرچند گاهشان گوشه ای خاموش بگذارند که نفس به نفس دیداری تازه کنم و از بودن در نزدیکی هایشان به خود ببالم…باید خواهش کنم که شادی ام را شعری بخوانند، سازی بزنند و آوازی سر دهند و خاطرم را در هر غروب پاییزی با چای و عطر نعنا نوش جان کنند…

Comments

Leave a Reply




submit *