شبانه های خیال

Posted on نوامبر 27, 2016 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

هراسِ پرسه های تنهایی است که مرا اینچنین پاسبانِ شبانه های خیالت کرده است که اگر نبود، روز را می فرستادم همه عمر پی افروختن چراغِ آسمانی دیگر …پهنه ی آسمان را جارو می کردم از ستاره و بر دارِ آسمان، طرح چشمانت را رج می زدم بر رخِ مهتاب…آنگاه همه ی چراغ های شهر را می سوزاندم و در خوابِ آرام شهر، دیوانگان را گِرد هم جمع می کردم…می ایستادیم به تماشایت که بر اریکه ی آسمان پادشاهی می کنی…چه پرغرور چه باشکوه…

تو که بر پریشانی دیوانگان می خندیدی، لبخندت را می دزدیدم و پیشکش مردمان شهر می کردم فردا…آن هنگام که از خواب شیرین برمی خیزند و پیِ روشنایی روز هر روزنی را جستجو می کنند…باشد که بگذرند از گناه دیوانگان و ببخشند به آنان دیوانگی شان را…

Comments

Leave a Reply




submit *