گلاب به رویتان

Posted on جولای 14, 2016 - Filed Under پرت و پلا | Leave a Comment

گلاب به رویتان، شال و کلاه کردیم که برویم مراسم ختنه سوران شایان جان پسر باجناق بزرگ مان…رسیدیم دیدیم گلاب به رویتان، جا تر است و بچه نیست…گویا شایان جان، تیزی را که دست آقای دکتر می بیند رَم می کند و فرار را بر قرار ترجیح می دهد…فقط خدا می داند الان در کدام سوراخ سنبه ای قایم شده است…صدبار نه، گلاب به رویتان، هزار بار گفته ام که بچه تا یک سالش نشده باید، بازم گلاب به رویتان، ختنه اش کرد…بزرگ می شود می فهمد و نمی گذارد…حق هم دارد…!

حالا هم بچه های تُخسِ فامیل وسط جمع با لُنگِ به جامانده از شایان جان معرکه گرفته اند…سهراب، پسر فروغ خانم، که یادش رفته خودش آن سال ها بابت این یک ذره چه قشقرقی به پا کرده بود، لُنگ را به کمرش بسته و روی گل قالی، عربی می جنباند…رحمان، پسرعموی بزرگ شایان جان، ماتادورشده و وسط سالن شاخ گاو طلب می کند…بزرگ تر های جمع هم ذوق زده از این صحنه های بدیع عکس و فیلم می گیرند تا چند لحظه بعد دیگران را در نبوغ هنری شان سهیم کنند…خلاصه معرکه ای به راه افتاده است!…

در این میانه ی شوخ و شنگی ها اما هیچ کس نگران حال شایان جان نیست…گرسنه نباشد!…تشنه نباشد!…سرما نخورَد طفلکی!… اصلا با آن وضعی که از روی تخت بیمارستان فرار کرده نکند لباس تنش نباشد!…باز جای شکرش باقی ست که گواهینامه دارد وگرنه -گلاب به رویتان- با پای پیاده در این اوضاع محسوس و نامحسوس و با آن وضعیت -گلاب به رویتان- نیمه عریان خدا می داند چه بلایی سرش می آمد و چقدر جریمه اش می کردند…!

Comments

Leave a Reply




submit *