بوی عید و کودکی

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under دلتنگی | Leave a Comment

پنجم اسفنده…آخر پست قبلی نوشتم که اگه پنجره رو باز کنی بوی بهار رو احساس می کنی..بهار که میاد نوروزم با خودش میاره…نه…شایدم نوروز بهار رو با خودش می یاره… به هر حال فرقی نمی کنه… فقط می دونم که بهار- کودکی منو هم با خودش می یاره…

یک ماه قبل از رسيدن نوروز با مادرم مي رفتيم خرید…همه چی می خریدیم…جوراب-کفش-پیراهن-شلوار-شيريني-شكلات-آجيل و …خلاصه عالمی داشتیم…من و خواهرم هم سن و سال بودیم…بعضی وقتها حسادت های بچه گانه اش حسابي كلافمون مي كرد…..”مامان..مامان…من از این پیراهنی که برای فرهاد خریدی می خوام….”…”دست بردار دختر…اون پیراهن به درد تو نمی خوره…اون كه دخترونه نيست اه…مي خواي بپوشي همه مسخرت كنن ؟…” دست بردار نبود و گریه می کرد…منم واسه اینکه پیراهنش مثل من نشه کلی دلیل می اوردم که پیراهن اون قشنگتره…بعدش خنده ای از روی شیطنت و …..

…یادم آمد شوق روزگار کودکی مستی بهار کودکی

مادرم لباس های نو رو توی یه کمد می ذاشت…آرزومون بود که روزی یکبارم که شده لباسها رو بپوشیم…یه روزم که کلید اونجا رو پیدا نکردیم با پیچ گوشتی افتادیم به جون کمد…در کمد رو شکستیم و داشتیم مثل دزداي دريايي که بعد از سختي هاي فراوان به گنج می رسن شادی می کردیم که یه پس گردنی محكم ما رو فرستاد سوراخ موش…..اما آخرش برد با ما بود…کلید کمدو می گرفتیم و روزی ۷-۸ بار لباسهامونو می پوشیدیم و مي رفتيم به پيشواز عيد…

…به چشم من همه رنگی فریبا بود دل دور از حسد من شکیبا بود

عید که می شد شیرینی ها و شکلات ها حقیقتا شیرین بود…لباس ها نو بود و به چشم می اومد…دید و بازدیدها بوی آجیل می داد…دایی-عمو-خاله بوی اسکناس های ۲۰ تومنی می دادند…عید پر بود از بازی-کارتن-اسکناس-شیرینی-آجیل-شکلات-كادو-ماهی-کفش-لباس-عمو-دایی-خاله…و به یکباره این همه خوشبختی تو دل کوچیک ما جا می شد…واسه همین بود که اون روزا چشم همه بچه ها برق مي زد…

….نه مرا سوز سینه بود نه دلم جای کینه بود

حالا دیگه بزرگ شدیم…دلامون هم بزرگ شده…باید بزرگ بشه که بتوني رفتن اونایی رو که دوستشون داشتی باور کنی…باید بزرگ بشه که بتونی نامرديها و بي معرفتي هاي آدم ها رو تحمل كني…بايد بزرگ بشه كه بتونی وقتي دلت مي گيره جلوي گريه هاتو بگيري…
….و عجیبه که دل به این بزرگی جایی برای آرزوهای کوچیک کودکی نداره….حیف!

…روز و شب دعاي من بوده با خداي من كز كرم كند حاجتم روا
…آنچه مانده از عمر من بجا گيرد و پس دهد به من دمي مستي كودكانه مرا

شعر:استاد معینی کرمانشاهی

Comments

Leave a Reply




submit *