تب و دوست من و فرشته هایش

Posted on مارس 7, 2016 - Filed Under پرت و پلا | Leave a Comment

سلام/ غرض از مزاحمت، اعلام خبر بهبودی حال و سلامتی اینجانب در روزهای اخیر می باشد…مدتی است که به شرایط طبیعی بازگشته ام و در حال طی کردن مسیر پرپیچ و خم زندگی هستم…باید عرض کنم که به عنوان یک انسان از نو متولد شده در حال حاضر تنها به کار، درس، زندگی، همسر و فرزندانم، پدر، مادر، برادر و خواهرها، جمع فامیل، همسایه ها و اهل محل فکر می کنم…خوشحال شدم وقتی شنیدم مرغ کوکب خانم که مدتی بود تخم نمی گذاشت حالا تخم طلا می گذارد، اگزوز ماشین اکبر آقا با اینکه صدا دارد دود نمی کند، دختر بلقیس خانم دیگر باسن شوهرش را گاز نمی گیرد و نوزاد کبری خانم که فقط ونگ می زد حالا آرام است و دو لپی شیر می خورد…از یکی می خورد و دیگری را با دستش برای بعد رزرو می کند…

راستش را بخواهید دیگر تعداد لامپ های سوخته ی سقف را چندبار نمی شمارم و نوشته هایم را با خودکار خط خطی نمی کنم…به افق های دور الکی خیره نمی شوم و برای کومولوس شکلک در نمی آورم…سایه ها را بی خودی دنبال نمی کنم و به آخر حرفهایم هم اکو نمی دهم…نمی دهم…نمی دهم…همسر و فرزندانم از اینکه حالم خوب است بسیار خوشنودند و روزی چندبار دور من می چرخند و به من آب پرتغال و بیسکویت می دهند…مادرم که زن مهربانی ست همش قربان صدقه ام می رود و دور سرم اسپند دود می کند و از خوشحالی اشک می ریزد…پدرم اما مرد پرغروری ست و چیزی نمی گوید، مثل همیشه، اما مادرم می گوید سوی چشمانش این روزها بهتر شده است…

باور عمیق دارم که این زندگی دوباره را مدیون دوستانی هستم که نیمه شب با چشمانی پر از اشک بر روی دو زانو برای سلامتی من دعا کردند…و من دیدم یک شب، که خواب فرشته و خانه قدیمی می دیدم، کرکره ی آسمان پایین کشیده شد و دوست من به همراه چند فرشته به دیدنم آمد…پشت دستش را روی پیشانی من گذاشت و تبم را اندازه گرفت و بعد با کف دست، محکم زد به پشت کله ام و من همانجا فهمیدم که حالم خوب شده است چون فرشته ها پوزخند زدند و با هم دوست شدیم…

مدتی ست که به اینترنت دسترسی ندارم….این نامه را هم از طریق هم اتاقی ام که می گوید بیل گیتس است می فرستم…بیل که صورتی کشیده و چشمانی روشن با عینک های گرد دارد، همیشه به سقف نگاه می کند و دنبال سوراخ می گردد…می گوید که هرچه تعداد سوراخ های سقف بیشتر باشد اتصال بهتر برقرار می شود و دیسکانکت نمی شویم….خودش می گوید یک شب که همه خواب بودند دوست من را پشت پلک هایش حبس کرده و من هم باور کردم چون دوست من و فرشته هایش روز بعد نیامدند…

ببخشید من باید بروم…الیزابت تیلور دارد از اتاق کناری سوت می زند و این یعنی نوبت پشت دست است و تب و دوست من و فرشته هایش…

Comments

Leave a Reply




submit *