شاه نشین

Posted on مارس 20, 2016 - Filed Under دیوانگی | 1 Comment

دلم می لرزد و دستم به دنبال آن بی آنکه بداند، می لرزد…از وقتی خبرِ آمدنت را در گوشِ شهر خوانده اند نه تنها من، که آسمان هم یک ریز شادی می کند و این را من وقتی ابرهای تیره ی چموشش بد مستی می کنند، می فهمم…خبرِ آمدنت را نرگس های دخترکِ سرِ چهارراه دادند و من می دیدم که دخترکِ فقیر در فرصتِ چراغ چیزی در گوشِ مردمِ شهر می گفت و لبخند می داد و مژدگانی می گرفت…

دستمال برداشته ام و غبارِ تنهایی و فراموشی را از روی همه چیز پاک کرده ام….دلتنگی ها و غریبی ها را گذاشته ام دمِ در تا رفته گر پیر، همان که شب های کوچه و خیال و سایه های لغزان، برایم از فتوحات عاشقانه اش می گفت با خود ببرد و بین عاشق های خسته ی شهر تقسیم کند و خبر دهد که امشب بزم شیدایی را بی منِ شوریده برپا کنند…

شاه نشین خانه را تخت گذاشته ام…تخت را با حریرِ سپید- یادگار پیلگی پروانه ها- پوشانده ام تا سیمین تنِ دلربایت را چون مرواریدی به بر گیرد…صندلیِ کهنه ی سال های دور را جلایی داده ام و آن سوتر از تخت – آنجا که مرزِ حریمِ امنِ تو تعریف می شود- گذاشته ام تا پاسبانی دهم، رویایت آن سوتر از خیال من نرود و تمام شب تا شب و شب تا شب – اگر صبح بفهمد و نیاید- بی قرار، صبوری می کنم افسونِ چشمانت را…

به رخِ زرد گل های قالی، شبنمِ انتظارِ صبحِ بهاری پاشیده ام تا از خوابِ سنگینِ زمستانِ خیره برخیزند و در برابرت با همه ناز جلوه گری کنند…نرگس ها – همان ها که خبر آمدنت را داده بودند – را بر روی میزِ ترمه پوش نشانده ام گوش به گوش آن دو جام شراب– ثمره ی دوراندیشی تاکِ پیرِ خانه- تا هرچه را که در چنته دارند در شب قرارت رو کنند…و آینه -این پیرِ خسته- که مدت هاست پشتِ غبارِ فراموشی جامانده است را جلایی داده ام و من به چشم خود دیدم که مردِ درونِ آینه، برق نگاهم را رندانه دزدید و لبخندی به شیرینیِ لحظه ی دیدار عوضم داد…

در گوشِ هوا خوانده ام که عطر تو را حفظ کند تا  صبح بر دوش پروانه ها پیش کشِ باغِ گل های شهر کنم جای آن عطری که این روزها سینه ی شهر را به یمن تو لبریز کرده است و باران – همان که بی قرار می بارد هنوز- را به مهمانی حوضِ کوچکِ حیاطِ خانه برده ام تا با طنازیِ سرپنجه های نمناکش، ماهیِ کوچکِ حوض را که به سوگِ کاشیِ شکسته رفته جانی تازه دهد…

دور تا دور حوض را با شمعدانی های قد و نیم قد آراسته ام و به برگِ پاییزی گفته ام خاطره ی شاخه و درخت را به دوش باد بسپرد و رویِ چروکیده ی سنگفرش حیاط را با رقص و رنگ و خش خشِ آواز بزک کند…به شب بوی پیرِ گوشه ی تاریکِ حیاطِ خانه هم که سالهاست به خوابِ کوچه رفته مژده ی آمدنت را داده ام…یادم هست از شادیِ بودنت به خود پیچید و رفت و رفت تا بر دارِ آسمان – آن بالاترینِ بالاها- نقشِ چشمان تو را رج بزند… و من آن سوتر دیدم که دخترانِ باغچه – سوسن و نسترن- در گوش هم چیزی گفتند و پشت چشمی نازک کردند و ریز خندیدند…

آواز قُمری ها و خنده ی خدا را هم دانه پاشیده ام تا جمع و خیالِ مهمانانِ شب جمع شود….و ستاره – و نه یک ستاره- را ریسه بسته ام دور تا دور خانه تا شیری ترین کهکشان آسمان ها در پیشِ چشمانت جلوه کند…

همه آمده اند، همه آماده اند و شب که دارد می آید از دورها با کوله ای سنگین برای ماندن…خدا کند قصدِ چند روز کرده باشد…

Comments

One Response to “شاه نشین”

  1. نسیما on ژوئن 1st, 2017 8:11 ب.ظ

    خیلی زیبا….

Leave a Reply




submit *