افسون

Posted on نوامبر 18, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

در میانه ی راه آسمان به زمین، جایی که رویا اختیارِ ذهن را به بیداری می دهد آوایی به گوش می رسد…همانجا که دلچسب ترینِ لحظه ها با دلنوازترینِ آواها شکل می گیرند…در تعلیق جسم و ذهن…آوا که به زمین می نشیند موسیقی در عمقِ جانِ مردِ دریا، ته نشین می شود…
چشمانِ خسته ی مرد دریا به روشنایی روز باز می شود…روزی پس از یک شب، اسیریِ طوفان و زورقِ شکسته و امیدی به دوردستی خواب خدا در عمیق ترین و تاریک ترین نقطه دریا…

و اینک آرامِ ساحل و کلبه ای گرم و بستری رام و بوی بهشت که همین حوالی می پیچد…و فرشته ای که همین نزدیکی هاست…پنهان از نگاه مرد…مرد دریا اما باور دارد که صدایِ قلب فرشته را شنیده است…حضورش در ذهنِ کلبه ساری است…پریش گیسوانش در فضا باقی ست…عطرِ تنش در هوا جاری ست…فرشته، همین حوالی ست…شاید…شاید در دلِ تصویر آن دو چشم افسونگر که بر دیوار خودنمایی می کند پنهان است…و این چه افسونی ست در آن تصویر که مردِ قحطِ باران را به هم آوردی موج و صخره و طوفان کشانده است…کدامین جادو، مردِ آفتاب و بیابان و آسمانِ تشنه را به هم آغوشیِ دریا و بدمستیِ ابرهای تیره برده است…

درب کلبه باز می شود…نگاهِ مرد بر روی دیوار می لغزد…!
رویا و بیداری در هم می تنند…در میانه ی راه آسمان، آوایی به گوش می رسد…!

Comments

Leave a Reply




submit *