برای هومان عزیز

Posted on اکتبر 25, 2015 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

سلام…سلامی چو بوی خوش سررسیدن…به این دنیای خاکی و آبی و به این جهان پر از رمز و راز، به این همه زیبایی، زندگی و شور و هیجان خوش آمدی…به سلام صبحگاهی با شیر داغ و لقمه ی در راه…به چای عصرانه و نان و پنیر با عطر نعناع و دیدار عزیزان… به قدم زدن های گاه و بی گاه و سپیدار و بادبادک و لیسِ بستنی…به یک دورهمی گرم با سس تند و یک لقمه پپرونی و سیب سرخ کرده ی اضافه…به دنیای مجازها و لایک ها و نقاب ها…به شعر و موسیقی و آواز و حافظ و مولوی و سعدی و خیام…به قهر و آشتی و عاشق شدن های گاه و بی گاه…به شب های امتحان و امتحان و امتحان و امتحان….به سبز و قرمز و زرد و سفید…به رنگ و آب و آبرنگ و آدم های رنگ به رنگ…

باور کن زندگی در همین چیزهای ساده خلاصه می شود…آدم ها، زیادی آن را جدی می گیرند و برای داشتنش خود را به زحمت می اندازند و فرمول اختراع می کنند… همه اش را می شود در یک گاز محکم به سیب سرخ -با پوست- دید…در یک خوشه انگور نچیده چشید…در دانه های ردیف و به هم تابیده انار لمس کرد…در صدای بام بامِ هندوانه ی رسیده شنید و در عطر پرتغال و نارنج بویید…

از آمدنت خیلی خوشحالیم…همه…حتی دوستانی که نه نسبت فامیلی با ما دارند و نه رابطه ی آنچنانی…همه برای آمدنت ثانیه ها را دانه دانه شمرده ایم…با اینکه در این زمانه ی پرمشغله گاهی وقت ها دانه ای از دستمان می افتاد و حساب روز و ماه و سال از دستمان در می رفت اما حساب تو سرجایش محفوظ بود…در بالانشین ذهن مان…در گرم ترین نقطه دلمان…

راستش از همان روز اول، سنگینی بار مسئولیت را بر دوشم احساس می کردم…سنگینی که تا تو هستی و من هستم – وشاید هم بعدتر- با من خواهد بود…دوشادوش…دم به دم…شاید ما آدم ها اگر تصمیم با خودمان بود که دنیایمان – پدر، مادر، ملیت، نژاد، رنگ، زبان- را انتخاب کنیم بعضی ها دلشان سخت می گرفت از بس تنها و بی کس می شدند…و خدا خواست که هیچ مادر و پدری غصه نخورد از بس خودش غصه خورد از تنهایی…و شاید برای همین است که نمی دانیم چرا من، من می شود و چرا سهم من از دنیا این است…

بگذریم…

این چند خط را به رسم گذشته و به شادی حضورت در جمع خانوادگی می نویسم تا وقتی بزرگ شدی بخوانی و من باورم شود که زمان چه زود می گذرد وقتی تو می توانی بخوانی…می خواستم از دنیا بنویسم – از پستی ها و بلندی ها، از شادی ها و غم ها و از هزاران پارادوکس دیگر-  دیدم خودم هم خیلی وقت است از دنیا جامانده ام…نه راه برگشت دارم و نه پای رسیدن…سایه ی کم رمقی پیدا کرده ام و سلانه سلانه می روم تا برسم…برسم به دنیایی که هم می نالیم و هم دل نمی کنیم از او…و دنیا مانده بین این همه پارادوکس، حیران و انگشت به دهان که اصلن خودش کجای این داستان است…!

باز هم بگذریم…

اسمت را مادرت پیشنهاد داد…البته از اول یعنی همان چندماه پیش قرار چیز دیگری بود…همه قبول کرده بودند حتی مادرت….اما از نگاهش – که رمزگشایی از آن، مهمترین تخصص من است- همان روز بوی وتو به مشام می آمد…تا اینکه چند روز قبل از تولدت با یک اس ام اس از بالا – که جای بسیار مهمی است- ناگهان همه چیز تغییر کرد…جستجویی کردم و پسندیدم و قبول کردم…بعدها که بزرگ تر شدی متوجه می شوی که من چقدر خانواده دوست هستم و زیر بار زور نمی روم مگراینکه زور، زورش زیاد باشد…البته آشنایان برای این ویژگی اسم دیگری گذاشته اند که نباید زیاد جدی گرفت…امیدوارم اسمت را دوست داشته باشی…هومان: نیک اندیش…و آرزو می کنم نیک بیندیشی که آنچه تو را از دیگران متمایز می کند همین نیکو اندیشیدن است…اندیشیدن هایی گاه بدون پاسخ…اهمیتی ندارد…اصل اندیشیدن است…

به جز من و مادرت – که زن زیبایی ست – یک نفر دیگر هم حریصانه انتظارت را می کشید…خواهرت رویان….و این را وقتی با آرتا کوچولو – پسردایی ات- بازی می کرد فهمیدم…هر وقت حرف تو پیش می آمد برق شادی را در نگاهش می دیدم و هیجان در صدایش پرواز می کرد…رویان شده همان دختری که ما می خواستیم…شاید هم بهتر…عزیز و دوست داشتنی با لبخندی شیرین و گیسوانِ شبگونِ بلند…دختری شایسته که من عاشقانه دوستش دارم…

تا تو بیایی خانه را بارها آب و جارو کرده ام و گل ها را به ترتیب قد به صف کرده ام تا انتظارمان را نمایندگی کنند…حالا که بحث جارو به میان آمد بهتر است بدانی که مدیریت امور اجرایی خانه با من است و مادرت مسئول واحد نظارت و ارزیابی ست…رویان قول داده بود وقتی بزرگتر شد در واحد اجرایی فعالیت کند اما به گمانم با بررسی اوضاع به این نتیجه رسیده که در واحد نظارت و ارزیابی -پیش مادرش- اثربخش تر است و کار در آنجا با روحیه اش سازگارتر.

باز هم شادباش مرا بابت آمدن و اضافه شدنت به جمع خانوادگی مان بپذیر…امیدوارم همانی باشیم که دوست داری.. که برایش تلاش بسیار کرده ایم…

Comments

Leave a Reply




submit *