نامه ای به رودی فولر!

Posted on دسامبر 12, 2007 - Filed Under پرت و پلا | 3 Comments

در  خبرها آمده که مسئولین تیم فوتبال مس کرمان برای انتخاب سر مربی جدید تیم با رودی فولر سرمربی سابق تیم ملی آلمان مذاکراتی داشته اند و دارند.از آنجایی که از این کرمانیها هر کاری بر می یاد و ممکنه فردا پس فردا سر و کله رودی (منظورم آقای فولره که هنوز نیومده پسرخاله شدم…ما اینجوری هستیم!) تو راسته ی خیابون شریعتی دیده بشه تصمیم گرفتم این نامه رو براش بنویسم تا خدای نکرده تو کرمون به مشکل بر نخوره…

از : فرهاد

به : رودی جون

رودی عزیز سلام…حالت خوبه…سلامتی…اهل و عیال خوبن؟…سلامتن؟….شنیدم می خوای بیای کرمون…قدمت رو تخم چشم…صفا می یاری…شهر ما خانه ی شما….فقط خواهش می کنم قبل از راه افتادن این چند خط رو با دقت بخون بعد بیا…باشه؟

رودی جون نمی دونم با طیاره می یای یا با اتوبوس شایدم با قطار…البته فرقی هم نمی کنه…هر جوری که بیای ، ورودی شهر یک پل هوایی رو می بینی که چند ساله که می خوان بسازن…یعنی ساختن ولی وسط کار ولش کردن…می گن 80 درصد کار که پیشرفت کرده تازه فهمیدن این پل از نظر امنیتی مشکل زاست..واسه همین ولش کردن…البته از حق نگذریم وله ولش نکردن…خودم چند ماه پیش از اونجا رد می شدم دیدم یه نفر بهش آویزونه..داره سیم سفت می کنه…بی خیال…بگذریم…

از پل که رد شدی مستقیم بیا….یادت باشه گفتم مستقیم…یه دفعه به سرت نزنه بخوای به تابلوی دور برگردون توجه کنی..چند روز پیش من این اشتباه رو کردم نزدیک بود کامیون از روم رد بشه…شانس آوردم ماشین دنده عقب داشت و خدا رحم کرد پشت سرم ماشین نبود…وگرنه کی الان به تو نامه می نوشت قربون اون پیچ زلف بلوندت؟…..

می ری می ری تا می رسی (اگه برسی) به میدونی که چند تا کفتر بهش آویزونه…بهش می گن فلکه آزادی…گوش کن…ضلع شرقی میدون دارن داد می زنن..” یه نفر فلکه مشتاق…نبود.”..می ری سوار میشی…حواست باشه اشتباهی سوار تاکسی های میدون ارگ نشی که مادرت بی رودی می شه…اگه تاکسی گیرت نیومد (جدیدا تاکسی ها خیلی حال نمی کنن بنزینشون رو واسه مسافر هدر بدن…)خیلی نگران نباش…سرت رو می ندازی پایین پشت به قبله راه می افتی به سمت میدون مشتاق…

یادت باشه سرت رو می ندازی پایین و دور برت رو نگاه نمی کنی وگرنه ممکنه ممد آرنولد – هیکل خفن ترمینال- آویزونت کنه به مجسمه ی خواجو…نیم ساعت که پیاده بری می رسی به فلکه مشتاق…خیلی اونجا نمون ممکنه از راه به درت کنن و بشی جزو دارو دسته ی کوپن فروش ها…(البته به ظاهر کوپن فروشن)…فقط گفتم بیای اینجا یکی از بزرگترین آثار هنری کرمون رو ببینی..یه چیزی تو مایه های برج ایفل…..نخند…اِ….مگه باهات شوخی دارم؟!…یه مجسمه درست کردن به همون بزرگی و عظمت به اسم مادر…احتمالا مادر رستم بوده…گفتم حواست باشه یهو خوف نکنی زهره ترک شی…

از میدون که رد بشی آب و هوا بهتر می شه…درخت ها بیشتر می شن و کلا خیابونا سر سبز تر می شن…اینقدر برو تا برسی به کوه…بهش می گن کوه صاحب الزمون…یه جنگل هم داره بهش می گن جنگل قائم….اینجا مردم واسه تفریح می یان…البته بیشتر بعد از ظهر پنج شنبه ها…خودت که بهتر می دونی پنج شنبه ها ارواح  آزادن… واسه همین مردم تخمه،پسته،قوت تو،آش،کماچ سن،کلمپه و کلی خوراکی دیگه بر می دارن و می رن جنگل قائم…سر قبر مرده هاشون…

اگه هنوز پیر نشدی و حال داری بری بالای کوه پیشنهاد می کنم حتما بری…آخه یه آبشاری داره این کوه که اون وقتها که بچه بودم ماشاالله – پسر همسایه- میگفت این آبشار یه چند سانتی از نیاگارا کوچیک تره…که اونم با چشم غیرمسلح معلوم نمی شه…البته الان دیگه آب نداره…نمی دونم چرا…ولی شایعه شده که شهرداری قبض آب رو پرداخت نکرده آبش رو قطع کردن..البته پسر آقا ماشاالله-که حالا برای خودش مردی شده- به پسرم گفته بچه کرمیها زدن لوله ای که آب می رسونده سوراخ کردن…

بالای کوه که رسیدی (البته اگه رسیدی) می تونی تمام شهر کرمون رو ببینی…اگه چش و چارت-چالت خوب کار می کنه خوب دقت کن زمین فوتبال رو کنار همون پلی که اول دفعه بهت گفتم می بینی…احتمالا این موقع روز دیگه ماشین گیرت نمی یاد…آخه مردای اینجا خیلی خانواده دوستن…زود کار و بارو ول می کنن می رن ور دل اهل و عیالشون…تا شب نشده همین راهی رو که اومدی برگرد وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی…

رودی جون فکر نکن بیکار بودم خواستم تو شهر بچرخونمت حال کنی…نه قربونت…خواستم این تریپی بهت آدرس بدم که حساب کار دستت باشه…ما کرمونیها خوب بلدیم سر کار بزاریم….هم تو رو …هم این ملت ساده ی دل خوش زودباور رو…

ای نامه که می روی به سویش…از جانب من ببوس رویش

نمکدان در نمک دوری ندارد….دل من طاقت شوری ندارد

 تمام/برسد به دست رودی جون /آلمان غربی پلاک 11/خیلی محرمانه/چند روزی مانده به ژانویه هجری میلادی/پست سفارشی با طیاره لطفا

Comments

3 Responses to “نامه ای به رودی فولر!”

  1. حسام on دسامبر 13th, 2007 12:06 ق.ظ

    خدایی خیلی حال کردم! اینا از کجا به ذهنت می رسه آخه؟!
    من تا بحال کرمان نیومدم اما اینجوری که نوشتی می تونم کاملا تصویرشو توی ذهنم مجسم کنم!

  2. سهیلا on دسامبر 30th, 2007 5:29 ق.ظ

    سلام

    خیلی زیبا بیان کردید.سرمستان به روز است.ممنونم

  3. مجید on ژانویه 12th, 2008 5:09 ب.ظ

    سلام
    اقا خیلی مطلب جالبی بود حال کردم
    به سایت ما هم یه سری بزن
    موفق و سربلند باشید

Leave a Reply




submit *