جای تو خالی

Posted on آگوست 30, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

جای تو خالی!….دیشب من بودم و خلوت من و خیال تو…هر سه زیر یک سقف -چشم در چشم- کنار آتش…همان جا که واژه واژه ی نوشته هایم در میان رقص شعله ها به پرواز درآمدند تا خیالت را کمی گرم کنند…واژه ها را می دیدم که از لای پنجره به آسمانِ شب می خزند و دور می شوند کلمه به کلمه…حرف به حرف…شاید آن سوتر بر لبان دیوانه ای بنشینند که یادت را در شب بی مهتاب ذکر می گفت و یا در دستان شاعری که نیمه شب با یک فنجان چای داغ و مقداری کاسه ی لبریز شده، شعر فصلِ سردِ دلتنگی می سرود…

دنیای این شب های من است نوشتن برای دیوانه ها اگر روز امان دهد و بگذارد شب پایش را کمی از گلیمش درازتر کند…عادت است دیگر!…چیزهایی هست که باید گفت و چیزهایی که باید شنید حتی اگر امید هم، سوسویش را از من دریغ کرده باشد…یادم هست یکبار چندتایی از این نوشته ها را به پیرمرد دوره گردی که فریاد می زد ” قراضه می خریم” فروختم و مقداری جنونِ نیمه شب خریدم و تا صبح با یک پیاله روزگار تلخ نوشیدم…عجب شبی بود آن شب!…باز هم من بودم و خلوت من بود و خیال تو….هر سه زیر یک سقف…جای تو خالی!…

از تو چه پنهان گاهی وقت ها-درست همان وقت هایی که واژه ها از پای می افتند- به سرم می زند تکلیف این دیوانگان را یک سره کنم و در یک آنِ غفلت آلود با نشتری بر سینه، روح دوران را به چنگ آورم و در دوردست ترین نقطه ی عالم -آنجا که گمان هم پر نمی کشد- پنهان کنم…بالای کوه سپید، ته دره ی شور و یا در دل دریاچه آوازهای وحشی…شاید دیوانگان هم یک شبِ دراز، آسوده بخوابند…

…می ترسم…می ترسم از اینکه خیل دیوانگانِ عالم معبدی یابند برای قیام و قنوت…معبدی که بر سردر آن نوشته باشد ” اینجا دیوانگان را به مسلخ عشق می برند…لطفن با جنون وارد شوید”  و در گرداگرد معبد، دارهایی برافراشته باشند بلند و بر هر دار دیوانه ای ایستاده باشد بی جان…به انتظار دیداری لبخندی…آنجا فرجام دنیای عاقلی است…ابد -آن هنگامِ بی هنگام- جان می دهد گوشه ای و ازل که می نشیند با وقار و بی قرار چشم به راه سه باکره ی زیبا که از دل دریاچه زاده شوند و دنیا را از نو آغاز کنند بر مدار جنون و دلدادگی…

Comments

Leave a Reply




submit *