بهانه

Posted on ژانویه 25, 2016 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

من به آخرِ داستان این دیوانه ها دلخوش و سرخوشم…همین که دیوانه ها بهانه ای دارند برای دیوانگی، گواراست…بهانه ای اساطیری…از جنس نرسیدن های افسانه ای یا شاید هم دیر رسیدن های همیشگی…

باور کنید بعضی وقت ها به حال این مجانین غبطه می خورم…نه درست می خورند  و نه درست می خوابند…نه پایی در این دنیا دارند و نه سری در آن دنیا ولی عالمی دارند در عالمشان که من نمی فهمم…مردمک های چرخان دارند و نگاه های خیره ولی دل هایشان صاف است و ساده…بدون غرض و بی مرض…این را وقتی انباشته های این روزهایشان را می کاویدم فهمیدم…

با اینکه امیدی به رسیدن ندارند اما از امید هم تهی نیستند…پیرشان می گفت شرط اول در رسیدن خواستن است و دوم خواستن و بازهم خواستن و خواستن…البته مقداری امید می خواهد با چاشنی صبر…صبری که به اندازه کل سهم تو از زمان دراین دنیا برابری می کند و شاید هم اندکی بیشتر…می گفت اگر در این دنیا نشد در یک دنیای دیگر…وقتی که از شاخه ی زیتون یا ترکه ی انار زاده می شویم دوباره…می گفت مهم چگونگی رسیدن است نه زمان رسیدن…زمان را خاکیان تعریف کرده اند تا تقدم و تاخر خود را به رخ هم بکشند…

و باز هم مهم رسیدن است و بس…رسیدن به آن نگاه در آن لحظه ی ناب…در آن هجوم حادثه…در آن “آن”….آنجا که زمان رنگ می بازد و مکان لامکان می شود…و در آن زمان بی مکان تو سهمت، همه ی سهمت، را از زندگی می چینی، دانه دانه…یک سبد باران…یک شاخه مهتاب و یک جرعه جنون…و تمام نسیبت را از زندگی باز پس می دهی،یکجا، یک مشت دل و مقداری از مانده ی فرداها…عجب بده بستان شگفت انگیزی است این!…

همین است که به حالشان غبطه می خورم…حسادت می کنم و گاهی جسارت می کنم و خودم را به دیوانگی می زنم تا مگر دعوتم کنند به یک پیاله شراب سرخ…هم رنگ نگاه آفتاب وقتی از دوری مهتاب، دلش سخت می گیرد…اگر مرا بپذیرند و بار عامم دهند در این بزم جنون…

Comments

Leave a Reply




submit *