دیوانه

Posted on آگوست 17, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

دیوانه با آنکه دیوانه است ولی خوب می داند که خورشید از پشت کوه طلوع نمی کند…از روزنه ی پرده اتاق – همان اتاقِ کوچک پر از آواز- می آید. هر صبح پرده را با شوقی دیوانه وار کنار می زند تا آفتاب را مهمان سفره ی شعر و آواز و نان و زندگی اش کند….دیوانه است دیگر…!

پرده کنار می رود، پنجره باز می شود و باز اسب سیاهِ شب را می بیند که خیره به آسمان ایستاده است…محکم و استوار…گاهی چرخی می زند همین حوالی و نرفته دوباره باز می گردد…کار این روزهای دیوانه است هم صحبتی با اسب و هم بستری با شب….شبی که ماهتاب ندارد و روزی که آفتاب…

غصه دار، شعر و آواز را در کوله ای می گذارد و قسمتی از نان و زندگی را نیز…و در تاریکی روز که ستاره رمق ندارد و ماهتاب جان، چراغ شب را بر بلندای شاخه ی درختِ پیرِ برکه- همان حوالی- می آویزد…پی روشنایی می رود هر روز…آفتاب، ستاره، ماهتاب…دیوانه است دیگر…!

شعر را به درخت می بخشد آسمان لبخند می زند…آواز را به برکه می دهد شب تلخند می زند…چراغِ شب، آرام و قرار برکه را به رخ می کشد…آفتاب و ستاره و ماهتاب بر زلال برکه نمایان می شوند…

نان و زندگی را قسمت می کند تا سهم شادی را کنار بگذارد…درخت می رقصد…برکه می لرزد…باد هوهو کنان، زندگی را می دزدد…چراغ شب می میرد…آسمان می نالد…درخت می گرید…برکه سیاه می پوشد…دیوانه، دیوانه می شود…!

نان را می گذارد کنار برکه…شعر و آواز را بر می دارد و تابوت چراغ شب را به دوش می کشد تا طلوع آفتاب…اگر بیابد و اگر بیاید از روزن دیوار…دیوانه است دیگر…!

Comments

Leave a Reply




submit *