کفش هایم کو؟

Posted on آبان ۳, ۱۳۸۶ - Filed Under پرت و پلا | ۴ Comments

کفش هایم کو ؟ / چه کسی بود صدا زد فرهاد ؟/ آشنا بود صدا مثل هوا با تن نفت /دخترم در خواب است/مادرش نیز/ نکند الیاسی است که در این نیمه ی شب/ ذهن تنهای مرا می طلبد/ بوی هجرت می آید/

باید امشب بروم/در شبی پاییزی و سرد/کوچه خالیست و  به جز هس هس دم های مه آلود من و زوزه ی توله سگی،زمزمه ای نیست/ صبح خواهد شد و به این شب سوگند/هجرتم بوی غیبت خواهد داد/ و رئیسی که مرا غمزه ی چشمانش بر دل/ داغ توبیخ و ملامت خواهد کاشت/

باید امشب بروم/جیب من خالی است و تمنای نگاهش برگ سبزی /باید امشب بروم و سر راه ، گدایی کنم از بانک چند برگی/کارت بانکم کو؟/ و پس از آن بروم سمتی که نهایت دو سه لیتر بنزین است/باک من خالیست/چه کنم فردا را/

اینجا پمپ بنزین است/و من اندیشه کنان غرق این پندارم /که کدام رهزن شب، خواب شیرین مرا دزدید/ باز بوقی و از پس آن نعره ی مستی که مرا به جلو می خواند/ آی مردک…نکند در خوابی/ این چه حیرانیست؟/ این نهیبی است که راننده ی آن تاکسی/ در ته صف به من محو تماشا می زد/

کارت را بگذار/نازلت را بردار/ده…بیست…سی…/ لیتر سوختی است که در روشنی کمرنگ نگاهم عشوه گری می کردند/آقا….مانده ام در راه…بچه ام بیمار است…/دو سه لیتر لطف کنید/ من جوانی دیدم که گدایی می کرد یک پیاله بنزین را/مردی که هپروت نیمه شبش را در کارت سوخت من جستجو می کرد/مانده در راهی که به یک لیتر سوخت می برد نماز/و درویشی که کشکولش بوی بنزین می داد/قسمت سوخت من رو به پایان است پسر/چه کنم فردا را…فرداها را/

باید امشب بروم/ باید امشب چمدانی را که به اندازه ی کافی بوی بنزین ندهد بردارم/ به سمتی بروم که نهایت دو سه لیتر وجدان است/هیچ کس حرف مرا جدی نگرفت/جای بنزین سر سفره کنار دوغ و نان سنگک نیست/هیچ کشکی بی دلیل کشک نشد/من به اندازه ی وسعت این پمپ دلم می گیرد وقتی می بینم/حرمت آدم -برترین مخلوق خدا- در گرو دو سه لیتر بنزین است/

Comments

۴ Responses to “کفش هایم کو؟”

  1. saeed on آبان ۴م, ۱۳۸۶ ۶:۲۲ ب.ظ

    سلام.با اجازه شما یکی ازین کاغذ مچاله را برداشتم نگی نگفتی!شاد باشی

  2. پورچيستا on آبان ۵م, ۱۳۸۶ ۱۰:۰۵ ب.ظ

    درود و سپاس از مهر تو دوست عزیز[لبخند]

    هيچ نيرويي بشري، قادر نيست گذشته را دگربار به گونه اي متفاوت بيافريند!

    شاد و تندرست و پیروز زی[گل][گل][گل]

  3. اشکان on آبان ۶م, ۱۳۸۶ ۸:۳۴ ق.ظ

    اشتباه کردی که گفتی جای بنزین کنار نون و سر سفره نیست.اتفاقا دکتر!! احمدی نژاد قول داده بود که نفت را بر سر سفره ها بیاورد و الحق والانصاف چقدر هم اورد!!!!

  4. احسان on آبان ۷م, ۱۳۸۶ ۱۰:۰۲ ق.ظ

    هر چه داري بردار….
    كفش، شلوار، بلوز…..
    و جوراب هايي كه هنوز
    در كنج اتاق
    عطر مي افشاند…

    زود برو….زود برو….
    خسته كردي ما را
    بر لب آورد دگر جان همه…
    اين فرهاد …
    اي داد… اي بيداد…!

Leave a Reply