یک روز رمضونی…
Posted on مهر ۱۶, ۱۳۸۶ - Filed Under خیالات |
چند روزیه که دل و دماغ نوشتن ندارم…شاید هم به ماه رمضون ربط داشته باشه….خورشید خانوم وسط آسمون جولان می ده که می ریم سر کار…هنوز گرم کار نشدیم که همکارت می گه… ” شما امری ندارید؟” …”کجا به سلامتی؟…”….”وقت اداری تمومه…مگه شما نمی رید خونه؟…”..نگاهی به ساعت می اندازم… راست می گه…ساعت یک و نیم شده….ساعت ۲ می رسم خونه…یک قیلوله ی ۳- ۴ ساعته تا دم دمای افطار…شال و کلاه می کنیم واسه افطار یه جایی پلاس شیم….اینبار نوبت خان عموست…پسر عموی بابا با حول و حوش ۸۰ سال سن…..
سر سفره ی افطار می رسیم….قورمه سبزی،حلیم،خرما،زلوبیا،بامیه، چای و کلی خوراکیهای دیگه…از زن عمو ناهید تعارف و ازما دست رد به سینه نزدن….شکم باد می کنه به قطر نیم متر….
یک آهنگ شش و هشتی کوچه بازاری خبر می ده که “یک وجب خاک” شروع شده…خان عمو که جرثقیل نمی تونه از سر سفره ی افطاری تکونش بده به خاطر همین یک وجب خاک ناقابل می افته روی مبل و با تمام وجود خیره می شه به تلویزیون…محو سریال می شه و یادش می ره که هسته ی هلو رو نباید خورد و هسته ی موز رو باید…”خدا رو چی دیدی…یهو دیدی اون زمینی که اطراف…”…خان عمو حرص می خوره و خیال پردازی می کنه….
تیتراژ پایانی سریاله…هنوز مدرس همه ی شعر و نخونده که خان عمو دنبال چیزی می گرده…”پس کو این ماس ماسک”…منظورش کنترل تلویزیونه……می زنه کانال ۱….امین تارخ با شیطون و جن و پری توی یک باغ خوفناک که از همه جاش دود بلند می شه همنشین شده…خان عمو هنوز کاملا از فکر زمین یک میلیاردی بیرون نیومده که می ره تو جلد الیاس……چشماش برقی می زنه و دونه های انگور رو مثل تخمه ی ژاپنی پرت می کنه تو گلو….خدا می دونه چه نقشه ای برای زن عمو ناهید کشیده…
یه دونه چایی لب سوز دشلمه برای خودش می ریزه و بازم لم می ده به مبل…می ره سر وقت کانال ۲…حاج یونس و سر پیری و معرکه گیری…خدا لعنت کنه تو رو هستی…”زاهد بودم ترانه گویم کردی…سر حلقه ی بزم و باده جویم کردی…سجاده نشین باوقاری بودم..بازیچه ی کودکان کویم کردی”…غم غریبی می یاد تو چشای خان عمو…انگار به خیلی سالها قبل ربط داره…حالا دیگه با دونه های انار فقط بازی می کنه…چند تا رو می ذاره توی دهنش و زل می زنه به تلویزیون…زن عمو ناهید زیرچشمی نگاهی بهش می اندازه و غرولند می کنه….”آخه…پیرمرد…خجالت نمی کشی…جای دخترته…عاشق می شی…بیخود می کنی….خدا لعنتت کنه دختریه بی چشم و رو…بزک می کنی دل این پیرمرد رو ببری…”و درحالیکه از عصبانیت قند رو بدون چایی زیر دندونای نصفه و نیمه اش خورد می کنه…”همه ی مردا همینجوری هستن…هیج وقت نمی تونی بهشون اعتماد کنی….تا چششون به چشم …” …..”ساکت زن…بزار ببینم چی میگه….”….زن عمو ناهید که تحمل دیدن این صحنه های به قول خودش رکیک رو نداره غر غر کنان می ره به آشپزخونه….و از برج مراقبتش زیر چشمی خان عمو رو می پاد…
دیگه کم کم خواب داره می یاد به چشای خان عمو….تنقلاتش هم ته کشیده…..ولی مثل اینکه دست بردار نیست..میزنه کانال ۵..شکرانه شروع می شه…دخترای بی حجاب تاجیکی چشم تو چشم بازیگرای ایرانی نقش بازی می کنن…اینبار خان عمو غر می زنه…”من که نفهمیدم….اگه دیدن نامحرم حرامه پس چرا…”…زن عمو ناهید حرفش رو قطع می کنه…”به شما که بد نمی گذره….”….خان عمو خنده ای از سر شیطنت می کنه…”نه..نمی گم که این صحنه ها رو حذف کنن…منظورم اینه که مگه بیکاریم اینقدر هزینه بکنیم بریم تاجیکستان… خب..همینجا روسری رو از سر هنرپیشه ها بردارن خلاص…”…زن عمو ناهید نگاه غضب آلودی می کنه…”پاشو برو بخواب…مثل اینکه خیلی خوردی….به شکمت فشار اومده که هیچ به مغزت هم داره سرایت می کنه…”….
نزدیکیهای نیمه شبه….بچه رو از ترس اینکه مبادا بیدار بشه آروم بغل می کنم و از زن عمو ناهید خداحافظی می کنیم…صدای خر و پف های خان عمو تا دم در می یاد….
Comments
۵ Responses to “یک روز رمضونی…”
Leave a Reply
وبلاگ خوبی داری.فعلا که روزهای همه همینطوریه
توی همه سریال های ماه رمضون امسال که ماشالله همه چشمشون دنبال همدیگه اس.
نمی دونم نوشته ات تا چه حد واقعی بود و تا چه حد تخیلی اما خیلی حال کردم باهاش.
راستی آدرس ایمیلت رو برام بذار که بتونم برات دعوتنامه بفرستم بیای عضو وبلاگ کتابهایی که می خونیم بشی.
سلام فرهاد
جسارتا حالا خان عمو هلو رو با هسته خورد هیچی ولی فکر بیرون اومدنش رو هم کرده…*-)
راستی باهات موافقم تو ماه رمضون کار تعطیله.
نوشته خیلی جالبی بود آفرین