نوروزنامه (قسمت دوم)-یزد بهار ۸۷
Posted on خرداد ۱۱, ۱۳۸۷ - Filed Under یک کم جدی | ۱ Comment
فرناز دوستی در کرمان دارد که می تواند به عنوان مدیوم با ارواح ارتباط برقرار کند.محمد از زنی گفت که در عنفوان جوانی بر اثر تصادف جان خود را از دست داده است. آن شب همه ی تلاشش را می کند تا با ما صحبت کند اما موفق نمی شود…می خواست بگوید که به مادرش [...]
Read More..>>نوروزنامه (قسمت اول)-یزد بهار ۸۷
Posted on خرداد ۵, ۱۳۸۷ - Filed Under یک کم جدی | ۴ Comments
مثل هر سال تصمیم داشتم عید را مهمان تخمه و آجیل و تلویزیون باشم.خصوصا که وظیفه ی خطیر حفظ و حراست از خانه پدری هم به من داده شده بود…بماند که دو سه روز اول گلها خشکیدند و مواد غذایی داخل فریزر به علت قطع برق گندیدند… برای استراحت عیدانه مهیا شده بودم…اما از آنجایی [...]
Read More..>>یک روز تعطیل
Posted on اردیبهشت ۱۸, ۱۳۸۷ - Filed Under دلتنگی | ۷ Comments
مهم اینه که اهلش باشی…فارغ از قید وبندهای زندگی ماشینی و مرام های آنچنانی….اگه اهلش باشی نیازی به خرید بلیط و ایستادن تو صف نیست…پاشنه ی کفشت رو می کشی بالا و می ری همین نزدیکیها……فقط دو سه دقیقه تمرکز کن چیزی یادت نرفته باشه….. نه تراول می خواد و نه مرخصی چند روزه…یک روز [...]
Read More..>>