عدالت

Posted on جولای 23, 2013 - Filed Under یک کم جدی | Leave a Comment

پسرک فال فروش قد می کشد بر روی سرانگشتانش و پاکت سفیدرنگی را به جوان پشت فرمان ماشینی گرانقیمت می فروشد..! و عدالت در این داد و ستد ساده ی مکرر تعریف می شود… عدالت ذره ای احتمال دارد…- اگر نگوییم شانس- آنجا که پدر و مادر پسرک به یکباره به هم دل دادند… و […]

Read More..>>

جامعه شناسی “ولش کن”

Posted on اکتبر 20, 2012 - Filed Under یک کم جدی | 1 Comment

خیلی وقت ها برای پی بردن به مشکلات یک کشور و یا یک شهر نیازی به کنکاش های جامعه شناسانه نیست…مقاله دادن ها هم کاری از پیش نمی برد که هیچ بیشتر اصل موضوع را در رنگ و لعابی استاندارد گم می کند و خیلی ها در آخر نمی فهمند چی بود و چی شد […]

Read More..>>

جناب آقای…

Posted on آگوست 1, 2012 - Filed Under یک کم جدی | 3 Comments

جناب اقای مهندس نظر شما در مورد …. آقای دکتر لطف کنید چند دقیقه…. جناب استاد پروفسور مرحمت بفرمایید…. استاد، عالی مقام، مهندس، دکتر، پروفسور به نظر شما…. …… به راستی کدام کمبود شخصیتی مان را پشت این القاب پنهان می کنیم…کجای وجودمان نقص دارد که وقتی استاد مهندس دکتر پروفسور خطابمان می کنند مور […]

Read More..>>

تکرار آدم ها

Posted on جولای 3, 2012 - Filed Under یک کم جدی | 1 Comment

دارم حساب می کنم روزی چند نفر آدم را می بینم…در خیابان، اتوبوس، تاکسی، سینما….20، 50، 100، 500 و … باز هم دارم تعداد سالهای عمرم را حساب می کنم ….ضربدر 365….می شمارم تعداد روزهای عمرم را… تعداد روزها را در متوسط آدم های هر روز ضرب می کنم… …منتظر می مانم  شروع آدم های […]

Read More..>>

هویت

Posted on فوریه 2, 2011 - Filed Under یک کم جدی | 2 Comments

اگر همین امروز بفهمید که پرستار بیمارستانی که در آن متولد شده اید برچسب نام شما را اشتباه زده و شما کسی نیستید که هستید چه حالی می شوید؟…..یعنی بفهمید که علی امامی، رویا نامداری، رضا غلامی، جواد عسکری، مریم منفرد و یا هر هویت دیگری که سالها با آن زندگی کرده اید نیستید چه […]

Read More..>>

خلوت بی گدار من

Posted on سپتامبر 27, 2010 - Filed Under یک کم جدی | 3 Comments

لیوان چای دوم که سرد می شود می توانم نگاه غضب آلود آبدارچی را پشت یک لبخند سرد و مصنوعی ببینم که در دل چیزی حواله ام می کند….و این لبخند از روی ناچاری، حاصل سالها تجربه و یادگیری است که او را مجبور می کند به این شعبده بازی ها تن دهد….شیرین زبانی اش […]

Read More..>>

نامزدهای سابق

Posted on سپتامبر 8, 2010 - Filed Under یک کم جدی | 1 Comment

جلسه ای بود در یکی از شهرهای زیبای شمال…..نماینده شهر با آب و تاب فراوان و با مدد گرفتن از هوش سرشار خود اعدادی را سر هم می کرد و می خواست در آن شرجی هوا به ما که مثل ابر بهاری عرق می ریختیم ثابت کند که در ایران هر نفر به طور متوسط […]

Read More..>>

بهار

Posted on مارس 18, 2010 - Filed Under یک کم جدی | 2 Comments

لحظه ی عشق و طرب و مستی و شیدایی است… زمین پس از خوابی سرد سر و رویی می شوید و لباس نو بر تن می کند…عطر یاس می زند و به عروسی آسمان می رود با سوسن و بنفشه و نرگس… کنج دنج اریکه ی سلطان آسمان، زهره قند می ساید بر سر ماهتاب […]

Read More..>>

فصل خاکستری

Posted on جولای 16, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 1 Comment

نمی دانم به یک باره چه اتفاقی افتاد که حالا باید در درد و دلی شبانه با سنگ صبور این روزهایم حسرت چند ماه قبل را بخورم که کاش زمان به عقب برمی گشت و روزهای بعد از دیروز نمی آمد…و چقدر داشتن یک خانه و خانواده در این روزهای سرد دلگرم کننده است…از آن […]

Read More..>>

نامزد بازی

Posted on می 18, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 3 Comments

1- یاد گل اقا به خیر…می نوشت به نظر شما کدام شهر ایران مهد دلیران است …مردمی مهمان نواز،تلاش گر، صبور ، نجیب و از این جور صفات دارد… معدن ثروت های نهفته است…جوانانش همه برومند ونخبه اند….پر است از استعدادهای کشف نشده و کشف شده…اقتصاد و امنیت کشور روی کاکل آن می چرخد….بسیار مهم […]

Read More..>>

مس طلا شد…

Posted on آوریل 16, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 5 Comments

برای مردم کرمانی که بزرگترین آرزویشان دیدن ستارگان فوتبال دهه ی شصت در ورزشگاه رنگ و رو رفته ی سلیمی کیای کرمان بود رفتن تیم فوتبال صنعت مس کرمان به آسیا ، سر به آسمان ساییدن است… برای مردمی که بعد از سی سال تیم فوتبال شهرشان را در کنار پرسپولیس و استقلال می دیدند-مهم […]

Read More..>>

نوروزنامه (قسمت پنجم)-شهداد بهار۸۷

Posted on مارس 25, 2009 - Filed Under یک کم جدی | 5 Comments

با کمک نقشه راهنما به سمت شهر کوتوله ها راه افتادیم…اسم این شهر انواع و اقسام تخیلات را در ذهن ما متصور می کرد و همین امر شتاب ما را برای رسیدن به مقصد بیشتر…حدود 2 کیلومتر در جاده ی خاکی حرکت کردیم و جای شما خالی به مرحمت ماشین تور گردشگری سازمان میراث فرهنگی […]

Read More..>>

عینک آفتابی

Posted on دسامبر 19, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 8 Comments

هنرپیشه شده بود و یک کم معروف…البته نه هنوز اینقدر که عینک افتابی به چشم بزنه…به واسطه ی یکی از دوستانم- سپهر- به محل کارم اومد…از هنرش گفت و از آرزوهای در سرش و برام چند تا از کارهای تئاترش رو که روی CD بود نشون داد…گیرا و با وقار بازی می کرد ومی شد […]

Read More..>>

نوروزنامه (قسمت چهارم)-شهداد بهار87

Posted on سپتامبر 24, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 11 Comments

بعد از سفر خاطره انگیز و دلهره آور یزد تصمیم گرفتم تعطیلات عید را به گشت و گذار در استان پهناور کرمان یا به عبارت بهتر پهناورترین استان کشور بپردازم.البته در این بین مهمترین کار ، راضی کردن رئیس محترم خانه و پیدا کردن یک همراه بود که با شگردهایی که همیشه در آستین دارم […]

Read More..>>

طالع بینی فیلمیک

Posted on جولای 10, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 2 Comments

هر کدام از ما به دلایلی هنرپیشه – ونه هنرگیشه – ای رو به خاطر بازیها و نقش های ماندگارش دوست داریم…پرویز پرستویی ، عزت الله انتظامی ، فاطمه معتمد آریا ، سوسن تسلیمی ،خسرو شکیبایی،علی نصیریان و … در سرلیست خیلی ها قرار می گیرند…کار سختی هم نیست …فقط کافیه نگاهی به کارنامه ی هنری […]

Read More..>>

نوروزنامه (قسمت سوم)-یزد بهار 87

Posted on ژوئن 7, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 9 Comments

زنی مسن حدود 60 سال…اصالتا رفسنجانی بود ولی از سالها پیش و بعد از ازدواج با مرد مورد علاقه اش در یزد ساکن شده است. روزگار خوبی داشته تا اینکه در کمتر از دو سال شوهر ، پسر و دختر پزشکش را به دلایل مختلف از دست می دهد.بعد از مرگ دخترش برای دامادش زنی […]

Read More..>>

نوروزنامه (قسمت دوم)-یزد بهار 87

Posted on می 31, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 1 Comment

فرناز دوستی در کرمان دارد که می تواند به عنوان مدیوم با ارواح ارتباط برقرار کند.محمد از زنی گفت که در عنفوان جوانی بر اثر تصادف جان خود را از دست داده است. آن شب همه ی تلاشش را می کند تا با ما صحبت کند اما موفق نمی شود…می خواست بگوید که به مادرش […]

Read More..>>

نوروزنامه (قسمت اول)-یزد بهار 87

Posted on می 25, 2008 - Filed Under یک کم جدی | 3 Comments

مثل هر سال تصمیم داشتم عید را مهمان تخمه و آجیل و تلویزیون باشم.خصوصا که وظیفه ی خطیر حفظ و حراست از خانه پدری هم به من داده شده بود…بماند که دو سه روز اول گلها خشکیدند و مواد غذایی داخل فریزر به علت قطع برق گندیدند… برای استراحت عیدانه مهیا شده بودم…اما از آنجایی […]

Read More..>>

آن آغوش بی ریا

Posted on سپتامبر 23, 2007 - Filed Under یک کم جدی | Leave a Comment

هنوز چند متری مانده تا به روی سن برسد…سلانه سلانه قدم بر می دارد…دستانش را از آن فاصله باز می کند تا در آغوش گرفتن همکار و همچراغش برای شاهدان باور پذیر شود…همکاری را که هم از نظر سن و سال و هم تجربه ی کاری و تولید آثار ماندگار در مرتبه ای پایین تر از اوست بی پیرایه […]

Read More..>>

سلام المپیک

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under یک کم جدی | Leave a Comment

دیروز در ورزش ایران اتفاق نادری افتاد که مطمئن باشید سالها در خاطر ها خواهد ماند و فراموش نخواهد شد…اتفاقی که به ندرت در ورزش ما رخ می دهد…اتفاقی شبیه رفتن تیم فوتبال به جام جهانی فرانسه و آن بازی تاریخی با استرالیا…خلق لحظاتی ناب و سرشار از هیجان، استرس،دلهره ،نا امیدی، امید و شادی… […]

Read More..>>

فوتبال ایتالیا پس از بحران

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under یک کم جدی | Leave a Comment

پس از افتضاحی که در فوتبال ایتالیا رخ داد و منجر به سقوط باشگاه پرافتخار یوونتوس به سری ب و کسر امتیاز از تیم اث میلان شد کمتر کسی تصور می کرد فوتبال این کشور بتواند تا سالهای سال قد علم کند.اما قهرمانی این کشور در جام جهانی و باشگاه های اروپا به عنوان مهمترین […]

Read More..>>

یک جیب توپی!

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under یک کم جدی | Leave a Comment

در طبقه اول آپارتمان محل سکونت ما یکی از فوتبالیست های کشورمون زندگی می کنه…چند روز پیش برحسب اتفاق تو موتورخونه ساختمون همدیگه رو دیدیم…اولش از مشکل شوفاژها وسردی آب حموم گفتیم و بعد هم رفتیم سر بحث فوتبال…خلاصه تو گرمای ۴۰ درجه موتورخونه حرفمون گل کرد و از هر دری گفتیم…از دلال های فوتبال […]

Read More..>>