آن آدم ها

Posted on آگوست 12, 2018 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

آنان که رستگاری را پشت دروازه ی اندیشه های پاک جستجو می کنند آن آدم ها در تندبادِ روزگارِ فریب که نقاب ها پیشِ چشمِ چهره ها به رقص برمی خیزند با همه دریدگی انسانِ به زنجیر را به مسلخ می برند و چون درندگانی بدسرشت شکستن استخوانش را، گسستن تار و پودش را به […]

Read More..>>

خاک و آب

Posted on جولای 9, 2018 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

در پیچ و تاب باور این کهنه روزگار و اندر حصارِ مبهم هست ها و نیست ها در دامن خاکِ سرخ، گِل آدم سرشته شد با یک دو پیاله آب، نه بیش… در بطنِ خسته ی این گشت و گذار هیچ که از خاک برونیم و به خاک باز درون و اندر دلِ رهگذار عمر […]

Read More..>>

قادرخان

Posted on ژوئن 16, 2018 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

ساکنان ده که عمری را با عمو عاطف و بی بی شوکت سر کرده بودند می دانستند که این دو نفر چه بی اندازه به گاوشان وابسته اند…گاو سفید شیرده ای که همه ی دارایی که نه همه ی زندگی شان بود…برای آنها اصلن مایه ی تعجب نبود که این پیرمرد و پیرزن دوست داشتنی […]

Read More..>>

فرصت ثانیه ها

Posted on نوامبر 24, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

با اینکه سن و سالش اجازه نمی داد تا در دنیای آدم بزرگ ها، پرسه های گاه گاهی بزند اما ذهن پسرک برای انباشت آرزوهای بزرگ بی تابی های بسیار می کرد. شاید به اندازه همه ی ذهن کسانی که روز و شب از برابرش می گذشتند و فرصتی برای دیدن او و چون او […]

Read More..>>

قابلمه ی مسی

Posted on اکتبر 8, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

پیرمرد، عصبانی که می شود عصایش را به سمت روبرو نشانه می رود و با چهره ای کاملن جدی که آن را می شود از شیب تند ابروها و بلاتکلیفی مردمک هایش فهمید، روح فرسوده ی پدرزن را احضار می کند و بابت اینکه در شب خواستگاری سنگ بزرگی پیش پایش نگذاشته حسابی از خجالتش […]

Read More..>>

غمِ نان و زندگی

Posted on سپتامبر 19, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

خر با درماندگی نگاهی به گاو انداخت و بی مقدمه پرسید: تو دوست داری مثل شتر کوهان داشته باشی که برای مدتی مجبور نباشی کار کنی که سهم علوفه ات را بگیری که آن را نشخوار کنی که این همه کثافت دور و بَرَت تلنبار کنی که دوباره گرسنه شوی که کار کنی که علوفه […]

Read More..>>

واویلا

Posted on سپتامبر 14, 2017 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

به رسم و عادت دیرین و بر اساس یک قانون نانوشته، مسئولیت تدارک سیر تا پیاز مراسم تولد دُردانه ی بابا هر ساله به من واگذار می شود…از خرید کیک و شیرینی و میوه و آماده کردن سالاد و دسر گرفته تا سفارش شام و جفت و جور کردن تِم مراسم و دعوت از مهمان […]

Read More..>>

برای هومان عزیز

Posted on اکتبر 25, 2015 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

سلام…سلامی چو بوی خوش سررسیدن…به این دنیای خاکی و آبی و به این جهان پر از رمز و راز، به این همه زیبایی، زندگی و شور و هیجان خوش آمدی…به سلام صبحگاهی با شیر داغ و لقمه ی در راه…به چای عصرانه و نان و پنیر با عطر نعناع و دیدار عزیزان… به قدم زدن […]

Read More..>>

مزرعه حیوانات (3)

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

غروب شده بود و هوا نه روشن بود و نه تاریک….انگاری خورشید هم می خواست بماند تا ببیند سرانجام ، قرعه به نام کدام حیوان می افتد که رخت سفر بپوشد و از مزرعه برود….فضا سنگین بود و نفس کشیدن در آن سخت و حیوانات در این فضا، معلق بین ماندن و رفتن….اما نه پایی […]

Read More..>>

مزرعه حیوانات(2)

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

چندی نگذشت که حیوانات کار در مزرعه را رها کردند و در کنار برکه جمع شدند…حدس و گمان درباره موضوع جلسه شروع شد…گوسفندان حدس می زدند که شیر می خواهد جیره غذایی شان را بیشتر کند…چون خیلی وقت بود که آنها مجبور بودند در خوردن غذا صرفه جویی کنند…دلشان برای یک شکم غذای سیر لک […]

Read More..>>

مزرعه حیوانات (1)

Posted on آگوست 21, 2007 - Filed Under آفتابی | Leave a Comment

سالها قبل دورتر از همین نزدیکی ها در مزرعه ای سیلی خورده از قحطی و خشکسالی حیواناتی زندگی می کردند….در این مزرعه نه غذایی-به اندازه-برای خوردن بود و نه آبی برای نوشیدن…حیوانات مزرعه نحیف و بی جان روزگار را به سختی سپری می کردند…حتی برای شیر-سلطان مزرعه- هم نه یالی مانده بود نه کوپالی و […]

Read More..>>