شب چشمانت

Posted on سپتامبر 3, 2018 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

شبِ چشمانت طلوع می کند و باز از پشتِ هزار قرن انتظار با کوله ای از آرزوی دور می تراوی به تنِ تب زده ی این مرداب چون آیت یک امید در برقِ نگاه شب هم عبور یک لبخند از سوگِ سیاه شب نه راز سر به مهر است و نه افسانه ای غریب نه […]

Read More..>>

کلبه

Posted on اکتبر 30, 2017 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

چند وقتی ست خودم را گم کرده ام و باز چند وقتی ست که برای یافتنش، طاقت شب را طاق و خواب کوچه را آشفته کرده ام. چند وقتی می شود که خودم را جایی دور، شاید فرسنگ ها دورتر از اینجا، جا گذاشته ام و این را زمانی فهمیدم که آینه، دستی بر سر […]

Read More..>>

راه همان راه بود

Posted on اکتبر 17, 2017 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

راه همان راه بود/ زمین همان و زمان هم آسمان به بزمِ شب روشن/ ستاره چشمک زنان/ مهتاب خنده کنان و فواره ای که آن سوتر، شاخِ تر به اوج می فشاند/ و بادی که رقص بر آوازِ برگ می نشاند و یاد تو که خزید و قرار گرفت/ آرام و گرم/ به آغوشِ بی […]

Read More..>>

دخترِ شب

Posted on اکتبر 13, 2017 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

ته نشین نمی شد بر دلِ تیره ی شب/ ستاره اگر ستاره بود چشم می دواند در پی مهتاب/ از کنج غم/ پر می گشود به شادی لانه می کرد بر دامنِ سیاهش/ پر از نشانه می کردش/ پر از ستاره شب اگر شب بود…

Read More..>>

شبانه های خیال

Posted on نوامبر 27, 2016 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

هراسِ پرسه های تنهایی است که مرا اینچنین پاسبانِ شبانه های خیالت کرده است که اگر نبود، روز را می فرستادم همه عمر پی افروختن چراغِ آسمانی دیگر …پهنه ی آسمان را جارو می کردم از ستاره و بر دارِ آسمان، طرح چشمانت را رج می زدم بر رخِ مهتاب…آنگاه همه ی چراغ های شهر […]

Read More..>>

شاه نشین

Posted on مارس 20, 2016 - Filed Under دیوانگی | 1 Comment

دلم می لرزد و دستم به دنبال آن بی آنکه بداند، می لرزد…از وقتی خبرِ آمدنت را در گوشِ شهر خوانده اند نه تنها من، که آسمان هم یک ریز شادی می کند و این را من وقتی ابرهای تیره ی چموشش بد مستی می کنند، می فهمم…خبرِ آمدنت را نرگس های دخترکِ سرِ چهارراه […]

Read More..>>

بهانه

Posted on ژانویه 25, 2016 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

من به آخرِ داستان این دیوانه ها دلخوش و سرخوشم…همین که دیوانه ها بهانه ای دارند برای دیوانگی، گواراست…بهانه ای اساطیری…از جنس نرسیدن های افسانه ای یا شاید هم دیر رسیدن های همیشگی… باور کنید بعضی وقت ها به حال این مجانین غبطه می خورم…نه درست می خورند  و نه درست می خوابند…نه پایی در […]

Read More..>>

افسون

Posted on نوامبر 18, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

در میانه ی راه آسمان به زمین، جایی که رویا اختیارِ ذهن را به بیداری می دهد آوایی به گوش می رسد…همانجا که دلچسب ترینِ لحظه ها با دلنوازترینِ آواها شکل می گیرند…در تعلیق جسم و ذهن…آوا که به زمین می نشیند موسیقی در عمقِ جانِ مردِ دریا، ته نشین می شود… چشمانِ خسته ی […]

Read More..>>

جای تو خالی

Posted on آگوست 30, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

جای تو خالی!….دیشب من بودم و خلوت من و خیال تو…هر سه زیر یک سقف -چشم در چشم- کنار آتش…همان جا که واژه واژه ی نوشته هایم در میان رقص شعله ها به پرواز درآمدند تا خیالت را کمی گرم کنند…واژه ها را می دیدم که از لای پنجره به آسمانِ شب می خزند و […]

Read More..>>

دیوانه

Posted on آگوست 17, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

دیوانه با آنکه دیوانه است ولی خوب می داند که خورشید از پشت کوه طلوع نمی کند…از روزنه ی پرده اتاق – همان اتاقِ کوچک پر از آواز- می آید. هر صبح پرده را با شوقی دیوانه وار کنار می زند تا آفتاب را مهمان سفره ی شعر و آواز و نان و زندگی اش […]

Read More..>>

جنون

Posted on آگوست 5, 2015 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

تو را که گم می کنم در این هیاهوی بی ضربان، داستان شب و من و دشت آغاز می شود… شب است و آسمان با ستارگانش مهمان سکوت دشت…همین حوالی…سکوت که فرمان می راند انزوای بی گاهت آرام به آغوش دشت می غلتد آنگونه که قرار کوه بی قرار نشود در این امانِ گاه گاه […]

Read More..>>

مهتاب

Posted on مارس 9, 2013 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

و چشمانت/ شبگون بی حصار/ آنجا که مهتابِ نیمه شب لانه می کند/ در غفلت خورشید و من در گریز هر گزیر و ناگزیر/  پاورچین…پاورچین/ هر شب به نوشیدن مهتاب می روم یک جرعه یک نفس/ تا هزار توی خیال آنجا که راز چشمانت/ پشت بهت من/ پیداست

Read More..>>

انتظار

Posted on فوریه 16, 2013 - Filed Under دیوانگی | Leave a Comment

در این دورترها که زمین رام است و آسمانِ عبوس، تلخ و خورشید هم پیاله… سینه بهانه می گیرد بازمانده اش را… و بغض امید می دهد به دخترکی سپید از جنس خیال و ابریشم که پس باز می آورد مانده ی عاشق را… ای نهایت من، انتظارت را حریصانه می شمارم تا دوباره ی […]

Read More..>>